این هفته یکی از مخاطبان‌مان از علاقه‌اش به مادرشوهر اوشین می‌گوید!
مصاحبه با خود خود شما

این هفته یکی از مخاطبان‌مان از علاقه‌اش به مادرشوهر اوشین می‌گوید!

نویسنده : مجید حسین زاده

سرويس ادب و هنر همين هفتهنامه خودمان(!) بعضي شمارهها بعضي سريالها را معرفي ميکند که طرفداران زيادي دارد. مثلا همين هفته پيش سريال «اوشين» را معرفي کرده بود که پيامهايي براي تشکر از نويسنده اين مطلب به دست ما رسيد و بهانهاي داد دست نويسنده صفحه مصاحبه با مخاطبين. اين شماره مينشينيم پاي درد دلهاي مخاطبي که پيامک زير را براي ما فرستاده است: «ميخوام از آقاي سيدمصطفي صابري تشکر کنم که توي قسمت صداي سيما از بهترين برنامهاي که تو زندگيم با دقت تمام نگاه کردم (اوشين) نوشته خيلي خوشحالم. ممنونم يه دفه شوکه شدم. خيلي خيلي... تشکر 2402...0915»

 

خودتان را معرفي کنيد؟

 مليکا امامدوست هستم. متولد سال 1378 و امسال وارد دبيرستان ميشوم.

 معدل سوم راهنماييتان چند شد؟

 نوزده و نود هشت صدم!

 دو صدم از کدام درس، معدلتان را پايين کشيد!؟

 دو صدم!؟ اشتباه گفتم! معدلم نوزده و هفتاد و هشت صدم شد! بعضي درسها را 19.75 به من دادند و پايينترين نمرهام قرائت زبان انگليسي بود که 19 شدم. ترم اول هم پايينترين نمرهام ورزش بود که 16 شدم.

 در کارنامهتان نوشته، ترم اول ورزش را 16 شديد و ترم دوم 20. چرا؟

  من تنگي نفس يا همان آسم دارم ولي ترم اول نتوانستم گواهي پزشکيام را به معلمم برسانم و نمره پاييني به من دادند.

 بيماريتان مادرزادي است؟

 نه. همه چيز از خوردن يک سانديس شروع شد و هنوز هم ادامه دارد.

 سانديس!؟ قضيهاش را ميگوييد؟

 (بغض عجيبي گلويش را ميگيرد و کلمات به سختي به گوش من ميرسد...) پدر يکي از دوستانم در کارخانه سانديس ... کار ميکند. ظاهرا کارخانه به او دستور ميدهد که تعدادي از سانديسها را که تاريخ انقضايشان گذشته، معدوم کند. اما او سانديسها را به خانه ميآورد.

 پدر دوستتان چه ربطي به شما دارد؟

 پدرش هيچي، ولي خود دوستم من را بيچاره کرد. دوست من که ميخواسته براي خودش جوراب بخرد و پول نداشته، آن سانديسها را بر ميدارد و به مدرسه ميآورد و به من و چند نفر ديگر از دوستانم ميفروشد.

 شما هم خريديد و به تاريخ انقضا نگاه  نکرديد؟

 از دوستم خريده بودم و اصلا فکرش را هم نميکردم که مشکل داشته باشد.

 بعدش چه اتفاقي افتاد؟

 بعد از آن خيلي يادم نميآيد ولي پدرم ميگويند که من مسموم شده بود و چون ما در گلبهار زندگي ميکنيم و بيمارستان ندارد، من را به مشهد منتقل ميکنند.

 و احتمالا در مشهد بستري ميشويد؟

 ابتدا بستري ميشوم و با انجام تعدادي آزمايش، دکتر به پدرم ميگويد که دخترتان را خيلي دير به بيمارستان رسانديد و ما نتوانستيم از عفونت سم در بدنش جلوگيري کنيم.

 اين اتفاق دقيقا چند سال پيش افتاد؟

 من از 3 سال پيش با اين بيماري دست و پنجه نرم ميکنم ولي الان خيلي بهترم.

 از دوستتان شکايت کرديد؟

 پدر دوستم ميگفت که دوستم بدون اجازه او اين کار را کرده است و چون خيلي دوستم را اذيت ميکرد، من از خانوادهام خواستم که از شکايت صرف نظر کنيم.

 تا قبل از اين، هم مشکل تنفسي داشتيد؟

 نه. هيچ مشکلي نداشتم.

 چهقدر به درس خواندن علاقه داريد؟

 خيلي زياد. حتي براي آيندهام دوست دارم که پزشک شوم البته در کنار آن به کار روزنامهنگاري هم علاقهمند هستم.

 مدرسهتان در گلبهار است؟

  نه. 2 سال در گلبهار درس خواندم ولي کيفيت آموزشي مدارس آنجا بسيار پايين بود و الان به مدرسهاي در چناران ميروم.

 از مشکلات مدارس در گلبهار بگوييد؟

  بعضي از معلمهايمان که اصلا به ما درس نميدادند. همه دود بخاريهايمان هم در زمستان به داخل کلاس بر ميگشت و هواي کلاس را بسيار نامطبوع ميکرد.

 يعني معلمهايتان کلا درس نميدادند؟

 يعني ميآمدند سر کلاس و ميگفتند، من امروز بايد بروم اداره و آنجا کار دارم. کتاب را به يکي از بچههاي کلاس ميدادند و ميگفتند که امروز او معلم است! با رفتن معلم، کلاس زنگ تفريح ميشد!

 آشپزي هم بلديد؟

 با مطالعه دستورالعملهاي کتابهاي آشپزي يک کارهايي ميکنم! 

 پدر و مادرتان چه کاره هستند؟

 پدرم بازنشسته نيروي انتظامي و مادرم هم خانهدار. يک برادر هم دارم.

 با برادرتان دعوايتان هم ميشود؟

 برادر من هم مثل بقيه پسرها يک کمي شلخته است! و من هم مثل بقيه دخترها منظم و مرتب. خيلي وقتها سر همين قضيه دعوايمان ميشود.

 در دعوايتان مشت و لگد هم ميزنيد؟

 نه! حداکثر به سمت هم چيزي پرتاب ميکنيم، آن هم شايد!

 تابستان را چهطور ميگذرانيد؟

 در تعطيلات رمان ميخوانم. در حال حاضر در حال خواندن «دا» هستم.

  راستي گفته بوديد عشق سريال «اوشين» هستيد. درسته؟

 هر شب، شبکه تماشا، ساعت 10. با همه خانواده مينشينيم و اين سريال خانوادگي را ميبينيم.

 نظرتان درباره مادرشوهر اوشين چيست!؟

 دلم ميخواهد خودم، بکشمش!

 يک تقديرنامهتان مربوط به مسابقات قرآني بود، توضيحي درباره آن ميدهيد؟

 در مسابقات قرائت قرآن در منطقه اول شدم. در مرحله استاني که به طور مشترک با يک نفر ديگر اول شدم که به علت تنگي نفسم نتوانستم قرائت قرآن را در سطح کشوري ادامه بدهم.

 

نظرات کاربران
کد امنیتی
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٢/٠٤/٠٦
٠
٠
بععله.... دیگه چیزی به ذهنم نمیاد که بگم.... ممنون
negin_z_sh
negin_z_sh
٩٢/٠٤/٠٧
٠
٠
بعله بعله
پربازدیدتریـــن ها
فتوچاپ

فتوچاپ 536

٩٧/٠٣/٠٣
داستان انتخاب سفرها و ایرانگردی‌های جواد قارایی، مستندساز

بیایید همه ایرانگرد باشیم!

٩٧/٠٣/٠٣
تلگجیم

تلگجیم 536

٩٧/٠٣/٠٣
جانونی

ضرورت ایجاد رشته خرمالوژی و پختن زولبیای خانگی

٩٧/٠٣/٠٣
چهره هفته

کارلوس کی روش

٩٧/٠٣/٠٣
ساختنیجات

انگیزه مطالعه زیر یک نور نرم و یواش!

٩٧/٠٣/٠٣
درباره فصل سوم «شهرزاد» که با پیچش داستانی در اپیزود چهاردهم، انتظار برای دو قسمت پایانی هیجان انگیزش را

فرضیه هایی برای پایان شهرزاد

٩٧/٠٣/٠٣
یادداشت

علیه نون دونی‌ها

٩٧/٠٣/٠٣
درباره لیگ ملت‌‎های والیبال و بازی‌های تیم ملی کشورمان در این رویدادها

باز هم لیگ جهانی

٩٧/٠٣/٠٣
پایان نامه

پیامکی از دیار فانی!

٩٧/٠٣/٠٣
به بهانه رمضان کریم، درباره نان نوشتیم و فرهنگی که این خوردنی محترم با خودش به مردم کشورمان سنجاق کرده اس

خدا نان داد

٩٧/٠٣/٠٣
جارچی

جارچی 536

٩٧/٠٣/٠٣
تا جام جهانی

پر حاشیه مانند فهرست بازیکنان حاضر در روسیه

٩٧/٠٣/٠٣
به بهانه ساخت سری جدید و قدرتمند انیمیشن کاپیتان سوباسا، محبوب‌ترین شماره 10 دنیای فوتبال

بازگشت فوتبالیست ها

٩٧/٠٣/٠٣
یادداشت

عصبانی کننده!

٩٧/٠٣/٠٣
حکایت هفته

اندر احوالات مریدان و رفع فیلتر

٩٧/٠٣/٠٣
شگرد

قابلیت‌های جدید استوری اینستاگرام

٩٧/٠٣/٠٣
توییتری ها

اعزام تیم ملی به جام جهانی

٩٧/٠٣/٠٣
گفت‌و‌گوی جیم با فرهاد سال افزون، پاسور تیم ملی والیبال

می رویم و نهایت زورمان را می زنیم

٩٧/٠٣/٠٣
نگاهی کوتاه به پیوند نان با آداب و رسوم شهرهای مختلف کشورمان

نان و ادب

٩٧/٠٣/٠٣