شغل‌هاى نصفه و نيمه!
پاى صحبت شاغلينى كه شغلشان را تزئينى مى‌دانند

شغل‌هاى نصفه و نيمه!

نویسنده : مرتضی اخوان

ماجرا درست از اولين تشريففرمايون نگارنده حقير به يک برج آغاز شد. وقتي براي يک جلسه خطير (از آن جلسهها که در آن وزير عوض ميشود!) براي نخستينبار در طول عمر بابرکتمان تصميم گرفتيم پايمان را بگذاريم جا پاي از ما بهتران! وقتي وارد برج شديم ديديم خدايي از سن و سال ما جيميها گذشته است که 4 هزار و شونصد و شصت و شيش، 3 تا شيش داره، بچه که از خواب پا ميشه... بگذريم از بقيهاش، از طريق پلهها بالا برويم. اين شد که از آسانسور اين شيء غولآساي معجزهانگيزناک بهره گرفتيم. اما همين که در آسانسور باز شد ديديم يک مرد کهنسال با لباس فرم داخل آسانسور ايستاده و وقتي وارد شديم، گفت: «طبقه چندم؟...» اين آغاز خلق سوژه و رسيدن خون به مغزمان بود. آنجا بود که متوجه يکسري مشاغل عزيز شديم که همهشان چند ويژگي مشترک داشتند: اول اينکه جسارتا فقط تزييني بودند يعني بود و نبودشان فرقي به حال جامعه ندارد و فقط براي دکور و به قول بروبچ کلاس کار گمارده شده بودند و دوم هم اين که کل فضاي مناسب براي اين کسب و کارها يک جورهايي در يک وجب جا (نهايتا 2 متر در 3 متر) خلاصه ميشود و سوم اين که همهشان دم «در» هستند! حالا با صرف اين توضيحات و مقدمه طويل بفرماييد سر وقت اصل ماجرا...

 

دیدن آدم‌ها تنها از «یک» در

1-   اصولا از زمان پخش مجموعه نوروزي «کلاه قرمزي» و اضافه شدن عروسک محبوب «فاميل دور»، کلمه «در» در واژگان فارسي معنا و مفهوم جديدي پيدا کرده است! شايد براي همين هست که براي ما هم احيانا مثل شما جالب بود که بدانيم تماشاي آدمها از دريچه يک «در» چه حس و حالي دارد. آدمهايي که هر روز از يک «در» وارد محوطه کاري کوچک شما ميشوند و ثانيههايي بعد از همان «در» با سرعت بيشتري خارج. حسينعلي خان مرد کهنسالي است که از ظاهرش پيداست حوصله حرف زدن ندارد. سگرمههايش در هم است و تا وارد ميشويم، ميگويد: «طبقه چندم؟» ما هم براي به دست آوردن زمان ميگوييم: «طبقه هجدهم»! خيال باطل است که در اين فرصت چند ثانيهاي کوتاه هم عکاس بتواند از پس عکس گرفتن برآيد و هم ما مصاحبهمان را بگيريم. از حسينعلي خان ميپرسيم چند وقت است اين شغل را دارد و چند سوال ديگر. او هم با سرسختي پاسخ ميدهد: «يک سالي ميشود. بازنشسته هستم.» دلش عجيب سنگين است. «زندگي است ديگر. براي در آوردن مخارج زندگي بايد کار کني. آدمها هر روز ميآيند اينجا و به سرعت برق و باد ميروند. خاطره خاصي ندارم. فقط شايد بتوانم بگويم 90 درصد آدمها که از اين در وارد ميشوند تا وقتي ميروند با گوشي موبايلشان حرف ميزنند. الان ديگر کسي توجه زيادي به کار ديگران ندارد.»

2-   در که باز ميشود مشغول خواندن روزنامه است. مردي با کت و شلوار مرتبي در آسانسور ايستاده است. سوال تکراري براي ما باز هم تکرار ميشود: «طبقه چندم؟» و ما باز هم دست بالا را ميگيريم. مهدي آقا جوانتر از حسينعلي خان است اما او هم گويا بازنشسته است: «بازنشسته هستم. تمام نگهبانان آسانسورهاي اين مجموعه به جز حسينعلي خان بازنشسته دولت هستند. به هر حال آدم بعد از بازنشستگي بايد يک کار سبکي براي خودش دست و پا کند تا حوصلهاش سر نرود. از طرفي اوضاع اقتصادي هم آدم را مجبور ميکند هر کاري بکند.» آسانسور در طبقه 12 متوقف ميشود. در باز ميشود زن و شوهري جوان وارد ميشوند. کلاممان را چند دقيقه قطع ميکنيم. مهدي آقا ادامه ميدهد: «اينجور شغلها بيشتر براي کلاس کاري مجموعههاست. والا منم نباشم مردم خودشان طبقه مورد نظر را انتخاب ميکنند و دکمهاش را فشار ميدهند. البته ما مکانها و مجموعهها را در طبقات ميشناسيم و ميتوانيم به آنها راهنمايي بدهيم.» آسانسور که دوباره ميايستد پياده ميشويم...

 

زاویه مخالف

 حالا ما از دريچه يک در که مدام باز ميشود و بسته حسينعلي خان و مهدي آقاي را ميبينيم. يک دريچه تنگ و کوچک. اتاقکي کوچک با مرداني که لباس تزييني به تن کردهاند و هر روز ساعتها بالا ميروند و بعد با همان سرعت پايين ميآيند. انگار تمامي ندارد اين روزگار...

 

مردي با 40 بچه و يک جمله کليدي: خوش آمديد...

 

پيرمرد نوستالژيک يکي از رستورانهاي قديمي با آن کلاه و لباس فرم هميشگي يقينا براي آنها که به شکمشان خيلي اهميت ميدهند و در طول ماه چندين وعده ناهار يا شام را در اين رستوران ميل ميکنند، بسيار شناخته شده است! او با يک شوخي به اولين سوالمان پاسخ ميدهد: «10 تا بچه دارم. البته الان ديگر شدهاند 40 تا!» بلند بلند ميخندد و همين ميشود محور گفتوگوي کوتاهمان با مردي که حالا ديگر مرز 67 سالگي را گذرانده است. او در تمام طول گفتوگو با يک دست در را براي مهمانان رستوران باز ميکند و يک جمله را لا به لاي صحبت با ما مدام تکرار ميکند: «خوش آمديد...»! 7 سال است در اين رستوران کار ميکند: «قبل از اينجا هم 6 سال در يک رستوران ديگر کار ميکردم. قديمها شغلم قاليبافي بود.» او بيتعارف از حقوقاش ميگويد و اينکه راضي است: «حدود 500 و خردهاي ميگيرم. البته مردم هم گاهي محبت ميکنند و انعامي ميدهند. از کار در اينجا راضي هستم. خدا را شکر. زندگي بايد يک جورايي بگذرد که ميگذرد. فقط همين...» زندگي براي پيرمرد نوستالژيک ميگذرد. مدير رستوران هم درباره اين پيرمرد دوستداشتني و شغلش ميگويد: «عموما اينجور مشاغل تزييني است!» 

 

  زاويه مخالف  همينکه در رستوران را پيرمرد باز ميکند بوي انواع و اقسام غذاها به مشاممان ميرسد. راستش را بخواهيد فکر ميکنيم بايد به پيرمرد حق سختي شغل هم بدهند که هر روز ساعتها دم اين «در» ميايستد، به اين و آن خوشامد ميگويد و عطر خوش اين غذاها را استشمام ميکند!

 

کار، تفريح و دست آخر وقتگذراني!


 

1-  «داد زنها»! اين اسمي است که براي يک شغل انتخاب شده است! شغلي که پيش از هر ويژگي ديگري به جسارت و به قول بروبچ خيره بودن نياز دارد! کافي است خجالتي نباشيد و عارتان نيايد. آنوقت ميتوانيد سر شبي در شلوغاي بازار پر تردد در خياباني مثل راهنمايي يا بازارچههايي چون جنت برويد و مقابل مغازهاي داد بزنيد که: «آي حراجه! حراجه لباسه... آقا شلواراي جين تازه اومده، بفرماييد داخل مغازه... خانوم جديدترين مانتوهاي مد سال، بفرماييد داخل مغازه...»! 

عليرضا که با قسم و آيه راضياش کرديم فاميلاش را نمينويسيم يکي از اين دادزنهاست. او از اول سياهي شب تا بوق آخرش در راسته بازار دم در مغازه ميايستد و به قول خودش حنجرهاش را پاره ميکند: «فکر نکنيد اين کار آسونه. از سر شب تا آخر شب بايد داد بزني و مردم رو متقاعد کني بروند داخل مغازه. همين براي ما کافيه. يعني اينکه بعدش طرف خريد هم بکنه يا نه به ما مربوط نميشه. ديگه از اونجا به بعدش با فروشنده است. ما فقط ماموريت داريم مردم رو بکشونيم داخل مغازه.» عليرضا اضافه ميکند: «البته بايد اين را هم اضافه کنم که برخلاف چيزي که تصور ميشه اوج کار ما اتفاقا زماني است که بازار شلوغه.» جوان 26 ساله که حالا ديگر يکي دو تا از رفقايش هم دور ما را گرفتهاند ميگويد: «پول زيادي بابت اين کار نميگيرم. ما اينجا با چند تا از رفيقا هستيم و بيشتر براي مرام و رفاقته که اين کار رو ميکنيم و يک قرون دوزاري هم ميگيريم!» 

2-  سپهر هم يکي ديگر از بچههاي راسته دادزنهاست که البته کمي اخموست. او ميگويد: «من حسابدارم. الان يک هفتهاي هست بيکارم اومدم اينجا پيش رفيقام واسه عشق و حال!» اين حرفش مسير گفتوگو را عوض ميکند. از او ميپرسيم عشق و حال؟ جواب ميدهد: «آره. اين کار يک جورايي تفريح هم هست ديگه. مردم ميان و ميرن. به هر حال گاهي ما جوونا با رفقا جمع ميشيم ميريم تو همين بازارا دنبال بگو بخند و صفا سيتي ديگه!» بلند بلند ميخندد و يخش آب ميشود. ادامه ميدهد: «به قول قديميها هم فاله و هم تماشا!» سپهر 23 ساله است و به ادعاي خودش چند روز ديگر بر ميگردد سر همان کار حسابداريش. او براي تفريح اين شغل موقت را انتخاب کرده است. شغلي پرفرياد در يک وجب جا!

 

  زاويه مخالف

  سپهر، عليرضا، محمد و آرمين همهشان را از راه دور نگاه ميکنيم. چشمهايشان بيشتر از صدايشان ميدود براي پيدا کردن شکار! براي يافتن مشتري. مشترياني که بکشانندشان داخل مغازه، براي خريد: «خانوم بفرماييد مانتوي جديد داريم...»!

 

 

مردي در لباس خرگوش يا زنبور!

 

کل شهر را که دروغ است اما نصف بيشترش را جستوجو کرديم تا اين آخري را پيدا کنيم. مردي در لباس يک عروسک! حالا خواه زنبور باشد، خرس باشد يا خرگوش! خاطر مبارکتان باشد قديمترها يک شغل جالب در پيتزا فروشيها مد شده بود که يک نفر در لباس عروسکي قرار ميگرفت و براي جلب مشتري بيرون در مغازه ميايستاد و مردم را به داخل دعوت ميکرد. البته نه اينکه الان نباشد اما همينکه ما به سختي يافتيم مردي را در لباس عروسکي، خودش مويد اين مطلب است که الان ديگر اين شغل کمتر شده اما هنوز هم هست. رضا زنبوري لقبي است که بچههاي بستنيفروشي به او دادهاند. رضا جوان است و ميگويد: «آقا خيلي خوش ميگذرد. بيا يک بار داخل اين لباس باش ببين مردم چقدر ديدني ميشوند!» رضا خيلي وقت نيست که لباس زنبور تناش ميکند تا در حومه شهر، جلوي در يک بستنيفروشي بايستد و تبليغ کند اما از همين مدت کوتاه کلي خاطره دارد. او ميگويد: «يکبار يک خانواده ايستاده بودند دم در بستنيفروشي و من هم تازه از پشت مغازه لباس زنبور را تنم کرده بودم تا بيايم دم مغازه بايستم و کارم را شروع کنم. وقتي آدم بيرون دختر بچه خانواده که حدودا 6-5 سال بيشتر سن نداشت پشت به من ايستاده بود. رفتم جلو و به رسم معمول دستم را گذاشتم روي شانهاش و گفتم: «ويززززززززززز! سلام عزيزم... بستني بدم بهت؟» همينکه بچه برگشت و من را در آن لباس ديد داد زد و دويد به طرف پدرش! راستش را بخواهيد فقط شانس آوردم که پدرش پدرم را در نياورد!» رضا اين را که ميگويد ميزند زير خنده. او ادامه ميدهد: «حقيقت اين است که معمولا از حدود ساعت 7 و 8 شب است که اين لباس را تنم ميکنم و ميآيم دم در. قبلش در خود بستنيفروشي به همکاران کمک ميکنم. با نمک است، به آدم خوش ميگذرد. وقتي ميروي داخل اين لباس، آدمها با تو مهربان ميشوند. اين را خيلي دوست دارم.» 

 

  زاويه مخالف

  زنبوري صداي ويزش در ميآيد. او هر روز چند ساعت در اين رخت و جامه ميرود تا بخنداند و خودش هم بخندد. کار شيريني است. او هم يک تزيين است براي کمي پول حلال. رضا براي ما که در حال بازگشت به شهر هستيم، با لبخند زنبورياش دستي تکان ميدهد تا از بستنيفروشي دور ميشويم. اينجا ابتداي يک راه است براي کمي فکر کردن...

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

خلاق‌های اینستاگرامی

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨
گپی با قربان محمدپور کارگردان سلام بمبئی که فیلمش رکورد فروش در روز اول اکران را زد

سینمای من جشنواره‌ای نیست، برای مردم است

٩٥/٠٩/١٨