نويسندگان سينما زده

نويسندگان سينما زده

نویسنده :

اين هفته قرار است درباره گونه جديدي از ادبيات حرف بزنيم. گونه‌اي که از اواسط قرن گذشته در اروپا خيلي جدي گرفته شد و در آمريکا تبديل به شغلي پر درآمد شد. فيلم‌نامه‌نويسي؛ يا بهتر بگويم داستان نويس‌هايي که فيلم‌نامه نويس شدند. شايد بشود گفت کلي از شاهکارهاي سينماي دنيا از زير قلم همين داستان نويس‌هاي فيلم‌نامه نويس بيرون آمده است. داستان‌نويس‌هايي که با فقر زندگي مي‌کردند، فيلم‌نامه‌نويس شدند و ناگهان روي ديگر سکه خودش را نشان دادند، ثروت درهايش را به سوي آن‌ها باز کرد و راه‌هاي موفقيت براي‌شان باز شد.
نويسندگان سينما زده

اول از همه بگذاريد اين را بگويم که خيلي از داستان‌نويس‌ها ميانه خوبي با سينما نداشتند و ندارند. يعني در واقع داستان‌نويس‌ها و نمايش‌نامه‌نويس‌ها، سينما را هنري عوام پسند و فاقد ارزش‌هاي عميق انساني و تفکر مي‌دانستند. بعضي از نويسنده‌ها سينما را مسخره مي‌کنند و مي‌گويند، سينما ارزش وقت گذاشتن ندارد و فيلم‌سازها آدم‌هاي بي‌سوادي هستند و هيچ بويي از هنر نبرده‌اند. شرمن الکسي يکي از همين آدم‌هاست و کلي داستان کوتاه دارد که با طنز تند خودش به سينما پريده است.

اگر بخواهيم از نويسنده‌هاي دهه اول قرن بيستم حرف بزنيم که اين نگاه را داشته اند شايد بتوانيم بگوييم کافکا و ويرجينيا ولف از معروف‌ترين آنتي سينمايي‌هاي آن دوران بودند که مقاله‌هاي زيادي هم درباره هجوم مردم براي ديدن فيلم‌ها داشتند و به همان نسبت سطحي شدند. نگاه مخاطب به هنر از مهم‌ترين موضوع‌هاي اين نويسنده‌ها بود. هر چند تا حدودي هم درست مي‌گفتند، چون يک فيلم حداکثر 3 ساعت وقت دارد تا تمام حرف خود را بزند و گاهي بيننده را بمباران اطلاعات مي‌کند و اجازه‌اي براي فکر کردن به او نمي‌دهد در صورتي که ادبيات کاملا برعکس است، رمان يا داستان يا شعر را هرجا که بخواهيم مي‌توانيم نگه داريم يا صفحه‌اي را دوباره بخوانيم. يکي ديگر از اين دسته مخالفان جي‌دي‌سلينجر دوست داشتني بود که هيچ وقت نگذاشت از روي رمان‌ها و داستان‌هايش فيلم بسازند. انگار سينما زبان خوبي براي بيان شاهکارهاي او نيست، يا شايد هم سلينجر اين‌طوري فکر مي‌کرد.
خواب بزرگ

و حالا درباره اين بگويم که سينما چه بلايي سر ادبيات آورد. مي‌خواهيم از گروه دوم ادبياتي‌ها هم بگوييم، گروهي که فيلم‌نامه نويس شدند! مي‌شود کاملا صفر و يکي به موضوع نگاه کرد، يعني نويسنده‌هايي که فيلم‌نامه نويس‌هاي موفقي از کار در آمدند که علاوه بر اين‌که پولدار شدند، توانستند در سينما نگاه همه را به سمت خود بگردانند. نويسنده‌هايي هم بودند که هيچ نشدند، يعني عملا کارهايي که به عنوان فيلم‌نامه نوشتند تبديل شد به يک سري فيلم که در تاريخ سينما گم شدند و از درآمدي هم که به عنوان فيلم‌نامه‌نويس مي‌گرفتند فقط توانستند قرض‌هايشان را بپردازند!

ما در اين قسمت به گروه اول مي‌پردازيم نويسنده‌هايي که سينما را تکان دادند. اين کشف استعداد در کنار شهرتي که براي نويسنده داشت هاليوود را هم متحول کرد، يعني فيلم‌سازهايي که نويسنده‌هاي مورد علاقه خود را جمع کردند و با قرار دادها و مبلغ‌هاي هنگفت به آن‌ها پيشنهاد فيلم‌نامه‌نويسي دادند و از دل آن شاهکارهاي سينمايي بيرون آمد. مثلا فکر کنيد نويسنده بزرگي مثل ويليام فالکنر فيلم‌نامه «خواب بزرگ» را نوشت. يا پليسي نويس‌هايي مثل ريموند چندلر و داشيل همت در آمريکا در آن دوران شاهکارهاي سينماي نوآر را نوشتند و از دل فيلم نامه‌هاي آن‌ها «غرامت مضاعف» و «شاهين مالت» و «پستچي دوبار زنگ مي زند» بيرون آمد. شاهکارهاي به ياد ماندني سينما. در کنار هاليوود، سينماي اروپا هم همکاري تاريخي را آغاز کرده بود و از دل آن هم شاهکارهايي بيرون آمد و نويسنده‌هاي فرانسوي که هميشه پيشرو بودند شروع کردند به تجربه هاي عجيب و غريب در فيلم‌نامه‌نويسي. ژان پل سارتر فيلم‌نامه فرويد را نوشت، ژان کوکتو که قبل از آن نمايش‌نامه‌نويس بود شروع به فيلم‌نامه‌نويسي کرد. سينما انگار همه را به وجد آورده بود، در انگلستان گراهام گرين نويسنده بزرگ آن دوران فيلم‌نامه «مرد سوم» را براي کارول ريد نوشت که در طول اين سال‌ها هميشه جزو ده فيلم برتر تاريخ سينماي انگلستان بوده است و چند دهه بعد همکاري‌ هارولد پينتر نمايش‌نامه‌‌نويس بزرگ انگليسي درکنار جوزف لوزي فيلم‌ساز تبديل شد به سه تا از بزرگ‌ترين فيلم‌هاي آن دوران تاريخ سينما.

در کنار اين نام‌ها اتفاق جالبي افتاد! داستان‌نويس‌هايي که هيچ وقت نتوانسته بودند مخاطب درست و حسابي براي خود دست و پا کنند يا منتقدان روي خوشي به آثارشان نشان نداده بودند، دست به فيلم‌نامه نويسي زدند و از دل آن فيلم‌نامه‌ها فيلم‌هاي خوبي بيرون آمد. شايد يکي از بزرگ‌ترين اين نويسنده‌هاي ناموفق در داستان‌نويسي که بعدها تبديل شد به يکي از غول‌هاي فيلم نامه‌نويسي، چزاره زاواتيني ايتاليايي باشد. فيلم‌نامه نويسي که نئورئاليسم تا حدودي با او شروع مي‌شود و مي‌شود گفت که فلاش بک و نگاه سيال ذهن در سينما ابتدا با فيلم‌نامه‌هاي او آغاز شد.

چه کسي از ويرجينيا ولف مي‌ترسد

انگار سينما براي هر جور آدمي جا دارد. حتما اين را شنيده‌ايد که بعضي از رمان‌ها را نمي‌شود فيلم کرد يا اين‌که فلان رمان فقط از جنس مديوم ادبيات است و تصويري نيست. حالا بگذاريد اين را به شما بگويم که خيلي از همين نويسنده‌هاي عجيب و غريب نويس فيلم‌نامه‌هاي عجيب و غريب هم نوشته‌اند که تبديل شده به سينماي شخصي اروپا، مثال‌هايي که مي‌شود زد نويسنده‌اي مثل مارگاريت دوراس است که فيلم‌نامه «هيروشيماي من عشق من» را نوشت، فيلمي که شايد پايه‌گذار سينماي شاعرانه دهه 60 اروپا بود يا آلن روب که فيلم نامه «سال گذشته در مارين باند» را نوشت و اين فيلم هم به همان سختي رمان‌هايش است. يا تنسي ويليامز نمايش‌نامه‌نويس محبوب آمريکايي‌ها خيلي از کارهايش را تبديل به فيلم‌نامه کرد. «گربه روي شيرواني داغ» يکي از معروف‌ترين‌هاست. اين کار تنسي ويليامز در واقع شروع جرياني بود که تا به امروز ادامه دارد. نمايش‌نامه‌هايي که تبديل به فيلم‌نامه مي‌شوند. مثل «چه کسي از ويرجينيا ولف مي ترسد» ادوارد آلبي که خودش فيلم‌نامه‌اش را نوشت. يا ديويد ممت و سام شپارد و نيل سايمون سه تن از نمايش‌نامه‌نويس‌هاي زنده آمريکا که خودشان نمايش‌نامه‌هاي‌شان را فيلم‌نامه مي‌کنند.

هنوز کلي اسم فيلم و نويسنده مانده که ما بايد درباره کارهاي آن‌ها مي‌نوشتيم ولي انگار فضا آن‌قدرها نيست، نويسنده‌هاي زنده‌اي که فيلم‌نامه‌هاي شاهکاري مي‌نويسند و فيلم‌نامه‌نويسي تبديل شده به گونه جديدي از قصه گويي.

نظرات کاربران
کد امنیتی