موج نویی که بسیاری را به ساحل شعر کشاند
یادداشت

موج نویی که بسیاری را به ساحل شعر کشاند

نویسنده : سید مصطفی صابری

دنیایی ساده در کلام و فرم اما شیرین و بدیع، شاید بهتر باشد بگوییم اشعار محمدرضا عبدالملکیان شیرین و بدیع است، چون مثل یک فنجان چای تازه دم پس از یک روز سخت و پر از روزمرگی، مخاطبش را شارژ می‌کند، چای در ظاهر چندان عجیب و خاص نیست اما کارکرد زیادی دارد و صدالبته هر چایی هم خستگی را از تن بیرون نمی‌کند. اشعار عبدالملکیان در عین سادگی با همان بیان سرراست و عاری از ژست‌های متداول دیگران، به راحتی با مخاطب ارتباط برقرار می‌کند. عبدالملکیان با ذوق فراوان و بی‌نظیرش به راحتی مخاطب را جذب خود می‌کند و بعد از چندی مخاطبش را شاعر می‌کند. اگر خواننده اشعار او و پسرش گَروس باشید شاید بعد از مدتی احساس کنید شاعر شده‌اید یا حداقل هوس شاعری به سرتان بزند، اما ماجرا به این سادگی هم نیست. البته شاید همین روحیه پرورش دیگران و رشد دادن مخاطب در ایشان است که باعث شده فرزند جوانش گروس  چنین جایگاهی در شعر کشور داشته باشد و آثارش مثل پدر، پر مخاطب و دوست داشتنی باشد. 

استاد عبدالملکیان در رشته‌ای جز ادبیات تحصیل کرده و شغلی دارد که چندان با فضای شعر، نشر و ادبیات همخوانی ندارد،  لذا می‌تواند بدون دغدغه معاش و... زبان خاص خودش را برای مخاطب حفظ کند و عاشقانه و در عین حال اجتماعی بسراید، بدون آنکه کارهایش سفارشی یا عوام‌پسند و ساده شود. شاید برای همین باشد که آثار نسبتاً خاصی هم دارد مثل «گل چه پایان قشنگی دارد» (یادنامه سلمان هراتی)، «حالا که رفته‌‌ای» (یادنامه قیصر امین‌پور) «حالا که آمده ‌ای». البته خاص بودن، کوتاه بودن، ایجاد موج نو و جهت دادن به شعر جوان و ... هر کدام به نوعی اسامی انتخابی قراردادی برای خدمات استاد هستند که شاید مورد اتفاق همه نباشد اما در هر حال نمی‌توان جایگاه ایشان در شعر را نادیده گرفت. نسل سومی‌ها هر چه قدر هم که اهل شعر نباشند حتماً این سروده استاد را در کتاب فارسی دبیرستان سراغ دارند: تو چرا می‏جنگی؟ ... پسرم می‏پرسد ... من تفنگم در مشت .... کوله‏بارم بر پشت ... بند پوتینم را محکم می‏بندم... مادرم،  آب و آیینه و قرآن در دست ... روشنی در دل من می‏بارد... پسرم بار دگر می‏پرسد... که چرا می‏جنگی؟... با تمام دل خود می‏گویم ... تا چراغ از تو نگیرد دشمن ....  

و اگر اهل شعر باشید با این سروده‌اش انس دارید که می‌گوید: با هر چه عشق... نام تو را می‌توان نوشت... با هر چه رود.... راه تو را می‌توان سرود... بیم از حصار نیست... که هر قفل کهنه را... با دست‌های روشن تو می‌توان گشود

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
نگاهی به « انتقام جویان: جنگ اینفینیتی» به بهانه اکران بزرگترین پروژه سینمایی «مارول»

بزرگترین گردهمایی تاریخ ابرقهرمان‌ها

٩٧/٠٢/٢٧
آنتن

ما هم نازک!

٩٧/٠٢/٢٧
شاخ هفته

ای تو نگهبان من

٩٧/٠٢/٢٧
درباره «پلنگ سیاه»، فیلمی که در گیشه‌های دنیا عجیب و غریب می‌فروشد

ابرقهرمان بفروش و نچسب

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

دعوت شدگانیم...

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

یک ایران، یک صدا

٩٧/٠٢/٢٧
نگاهی به پرونده قلدری‌های آمریکا در چند قرن اخیر به بهانه خروج ترامپ از برجام که البته اتفاق عجیبی هم نبو

قلدرامپ

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

جامعه‌شناسی تدفین و چیزهای دیگر...

٩٧/٠٢/٢٧
درباره درخشش بانوان فوتسالیست ایران در آسیا؛

قهرمانان وطن

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

یک حقیقت مرگبار

٩٧/٠٢/٢٧
پایان نامه

لوبیا، گلابی و غوطه‌ای که نخورد!

٩٧/٠٢/٢٧
جانونی

تقدیم به جناب خرما... با احترام

٩٧/٠٢/٢٧
راهکارهایی برای تنفسِ جان، به بهانه آمدن ماه رمضان

هوای تازه برای ریه‌های روح خسته

٩٧/٠٢/٢٧

تقریبا هیچ!

٩٧/٠٢/٢٧
مینیمال

مینیمال 535

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

من از شما می‌پرسم: آیا مشکل ما این است؟

٩٧/٠٢/٢٧
گفت‌و‌گو با دروازه‌بان تیم ملی فوتسال بانوان ایران

لژیونر شدن ما خیلی محال است

٩٧/٠٢/٢٧
تا جامِ جهانی

یک ایرانی بین خوش‌تیپ‌ترین بازیکن‌های جام‌جهانی2018

٩٧/٠٢/٢٧
ساختنیجات

جالباسی، از تولید به مصرف

٩٧/٠٢/٢٧
حکایت هفته

اندر حکایت ابن جیم و انبار پر خودروسازان

٩٧/٠٢/٢٧