هرکه‌کارش بيش مالش بيشتر!
بررسي برنامه‌ريزي‌هاي مالي جوانان

هرکه‌کارش بيش مالش بيشتر!

نویسنده :

«هدف من در زندگي خدمت به مردم و جامعه است.»، «مي‌دوني هدفم چيه؟ مي‌خوام سر ۵ سال بتونم گرون‌ترين ماشين شهر رو بخرم؛ جوري که همه چشا تو خيابون طرفم باشه.»، «هدف من توي زندگي‌ام داشتن آرامش هميشگيه که بنيه اقتصادي خوب مي‌تونه اون رو تأمين کنه»، «هدفم اينه که بشم عضو هيئت علمي دانشگاه آکسفورد»، «هدف من اينه که از طريق يک کار اقتصادي بتوانم فقر رو از جامعه ريشه کن کنم.»

حالتان از کليشه‌اي بودن اين هدف‌هاي مالي به هم خورد؛ نه؟ واقعيت اين است که بيشتر ما تا يک ميکروفون بيايد جلوي دهانمان و از ما هدفمان را بپرسند، همين حرف‌هاي کلي و بلند پروازانه را مي‌زنيم، اما هستند کساني که کمي واقع بينانه‌تر به قضيه نگاه مي‌کنند، آدم‌هايي که واقعا براي بخش اقتصادي و مالي زندگي‌شان فکر کرده‌اند و مي‌دانند که اگر بخواهند زندگي موفقي توي 10 سال آينده، يعني دهه 90 داشته باشند بايد از همين الان کار و برنامه‌ريزي براي آن را شروع کنند، اين وسط آدم‌هايي هم هستند که نه تنها تا حالا برنامه‌اي نداشتند که هنوز هم هيچ برنامه‌اي براي زندگي اقتصادي‌شان ندارند.

معمولا به‌شان مي‌گويند آدم‌هاي علاف. اين‌ها يک تفاوت عمده با آدم‌هاي بيکار دارند. آن‌ها نه درس مي‌خوانند، نه کار مي‌کنند، نه تمايلي براي داشتن حرفه و شغلي. حتي يک ذره انگيزه هم توي‌شان پيدا نمي‌شود. در واقع بودنشان هيچ سودي براي جامعه ندارد. البته فکر نکنيد آن‌ها همه از جماعت فقير و بي‌پولند. نه توي هر قشري از جامعه ما از اين جور جوان‌ها پيدا مي‌شود. حتي شايد در ميان خانواده‌هاي مايه‌دار آمارشان بيشتر هم باشد.

کاوه که از آسايش و رفاه نسبي برخوردار است و به همين خاطر نيازي به کار يا تحصيل در خود نمي‌بيند، مي‌گويد: «حمايت اقتصادي بيش از حد والدينم، يکي از علل اصلي بي‌برنامه بودن من است. پدر و مادرم بلانسبت مثل چي کار مي‌کنند تا آب توي دل من تکان نخورد. بعد شما از من انتظار برنامه زندگي داريد؟»

احسان جوان ۲۷ ساله ديگري است. او وقتي ۱۰ سال قبل در دانشگاه قبول شد، همه اطرافيان و حمايت‌هايشان را کلا بوسيد و گذاشت کنار و حتي آپارتماني را که پدر و مادر دلبندش برايش اجاره کرده بودند، پس داد. بعد از چند صباحي درس خواندن هم قات زد و از دانشگاه بيرون آمد.

«فکر کردم آخرش که چي؟ وقتي بيام بيرون، بايد مثل بابام حقوق بگير باشم. اين شد که ديگه دوام نياوردم و زدم به چاک.»

اما چند سال بعد نگراني عجيبي براي احسان به وجود آمد، «ديدم اگه همين جور بخوام يه پا هوا و يه لاقبا بمونم، چند سال ديگه عمرا هيشکي به من کار نده. اين شد که از سر ناچاري، رفتم تو يه کتابفروشي. يک سالي مي‌شود که جدي‌تر به آينده و برنامه اقتصادي‌ام فکر مي‌کنم (لااقل سعي مي‌کنم که فکر کنم) و دست به يک کار اقتصادي بزنم. اما اينکه چه کار اقتصادي؛ نمي‌دانم هنوز!»

رضا مدير يک بنگاه کاريابي براي جوانان است. او اعتقاد دارد جوان‌هاي امروز ديگر اعصاب حقوق بگير بودن را ندارند. دلشان مي‌خواهد تجربه‌هاي شغلي تازه‌اي داشته باشند. مثلا به کارهاي پاره وقت رومي‌آورند يا خودشان مستقلا وارد صنعت مي‌شوند. اما اين وسط بعضي‌ها هم نمي‌توانند کاري از پيش ببرند و مي‌شوند علاف.

از آن‌جا که علاف‌ها هيچ‌گونه فعاليت اقتصادي يا توليدي انجام نمي‌دهند و صرفا مصرف کننده هستند (در واقع به نوعي زندگي انگلي دارند)، باعث پايين آمدن رشد اقتصادي مي‌شوند. تمايل اين افراد به انجام جرم و جنايت هم بيشتر از ديگران است.

شبيه هم هستند، بدجوري هم شبيه به هم هستند؛ انگار آرزوهاي بزرگ و بي‌حد و مرزشان را از روي دست هم کپي زده‌اند؛ شهوت پولدار شدن به طرز بيمار گونه‌اي همه زندگي‌شان را بلعيده. سعيد که زماني عشق پول يک شبه را داشته مي‌گويد: «زماني آن‌قدر در روياي طلسم يک شبه پولدارشدن بودم که حاضر به هر کاري براي به دست آوردن اين پول نازنين بودم. از دنبال گنج بودن و اجناس زيرخاکي و عتيقه بگيريد تا شرکت‌هاي هرمي! جز اين‌که عمرم را ۳ سال تلف کردم هيچ چيز ديگري برايم نداشت! حالا بعد از آن سال‌ها شب و روز کار مي‌کنم تا بتوانم 3 سال عقب ماندن از زندگي‌ام را جبران کنم.»

او که حالا يک شرکت بيمه را مديريت مي‌کند و اساس زندگي را بدون برنامه‌ريزي محال مي‌داند مي‌گويد: «ممکن است اين برنامه‌ريزي گاهي انجام نشه اما وجودش آدم رو مقيد به انجام مي‌کنه. به هر حال پول و رفاه به راحتي سرشان به جيب و زندگي ما کج نمي‌شه.»

سميه که به تازگي فوق ليسانس ادبيات خود را گرفته و در تب و تاب شکستن غول دکتراست، سعي کرده از برنامه اقتصادي زندگي عقب نماند. او مي‌گويد: «فقط درس خواندن نمي‌تواند آدم را تأمين کند، در کنار درس چند سالي مي‌شود که سر کار هم مي‌روم و توانسته‌ام با پس انداز بهينه به صورت مشترک صاحب يک آپارتمان شوم. گرچه يک آپارتمان نقلي آن هم مشترک، ايده‌آل من نيست اما بالاخره مي‌تواند شروع خوبي براي جهش اقتصادي من باشد. سميه در کنار کار و آماده شدن براي کنکور، زماني را هم به کارهاي به اصطلاح متفرقه خود اختصاص مي‌دهد و مشغول فراگيري فيلم‌سازي است.» او ادامه مي‌دهد: «پس‌انداز کردن براي يک دختر کار ساده‌اي نيست، وقتي اين همه بازار در اين شهر وجود دارد و لباس‌هايش دل هر دختري را مي‌برد. اما وقتي هدف بزرگ‌تري داشته باشي و بداني با چند سال سختي، مي‌تواني زندگي نسبتا مرفهي داشته باشي اين سختي‌ها شيرين خواهد بود.» او با خنده از زمان‌هايي ياد مي‌کند که تنها چند بليت و کمي پول خرد سرمايه زندگي‌اش بوده است!

حميد که چند ماهي ديگر تا فار غ‌التحصيلي مهندسي مکانيک‌اش مانده است خودش را آخر برنامه‌ريزي و خوش فکري مي‌داند، «به راحتي تا ۵ سال آينده را برنامه ريزي کرده‌ام، برنامه ريزي که کاري ندارد فقط يک چند قلوپ غيرت کار و اراده مي‌خواهد.» او از قبل با علاقه به رشته مکانيک توانسته ماشين‌هاي زيادي را تعمير کند و بتواند نمره کامل پايان‌نامه‌اش را از طريق کار مکانيکي روي يک ماشين قديمي مدل ۱۹۶۰بگيرد. او در کنار درس و کار به صورت خصوصي تدريس زبان انگليسي مي‌کند و پول خوبي از اين طريق حواله جيبش مي‌کند. مي‌گويد: «مطمئنم با تلاشي که دارم تا ۴ سال آينده به راحتي سوار ماشين مورد علاقه‌ام خواهم شد و حساب بانکي نسبتا قابل قبولي را خواهم داشت.»

سارا يکي ديگر از دخترهاي اين شهراست که تا چند ماه ديگر ديپلمش را مي‌گيرد و علاقه‌اي به برنامه‌ريزي ندارد. مي‌گويد: «زندگي من براساس خواب بسته شده است، روزهايي که خوب و اساسي خوابيده باشم روزهاي خوش من است و مي‌توانم با دوستانم خوش بگذرانم و در کنارش کمي درس بخوانم. من اگر اهل برنامه‌ريزي بودم که به کنکور سراسري دلخوش مي‌کردم. پول تو جيبي نسبتا خوبي مي‌گيرم و تو فکر اينم که چطور برنامه‌ريزي کنم که مامان و باباهه برام يه ماشين بخرن که حالش را ببرم و برم صفا سيتي!»

امير ۲ سالي است که ازدواج کرده و چند سال است که به اصطلاح «سر کار» مي‌رود. اما به گفته خودش به رغم اين‌که همسرش هم کارمند است اما دخل و خرج آن‌ها با هم هم خواني ندارد و هنوز زير اقساط بانکي کمرشان نيم تا شده است. وقتي از برنامه آينده او مي‌پرسم انگار به هپروت مي‌رود و خودش را يک آدم موفق مي‌بيند که در کانادا مشغول به کار است!

«اگر بتوانم پول جمع کنم و همسرم را راضي کنم، مي‌روم کانادا. مگر من تا چند سال بنيه کار کردن دارم که دو موتوره در حال دويدن باشم!؟ پسر عمو‌هايم ۱۵ سالي است که در کانادا زندگي مي‌کنند و از رفاه خوب و موقعيت اجتماعي خوبي برخوردارند. همين تعطيلات که به مشهد آمده بودند پيشنهاد رفتن را به من دادند. چرا بايد اين موقعيت را از دست بدهم؟»

او که نتوانسته فوق ليسانسش را به اتمام برساند و بيشتر وقتش را در خواب به سر مي‌برد مي‌گويد: «از آن زماني که فکر رفتن به سرم افتاده بهتر مي‌توانم فکر آينده را بکنم و حاضر شدم به خودم سختي بدهم و چند ساعتي از روزم را مسافرکشي کنم. در همين ايام نوروز چند مسافر توپ به پستم خورد و توانستم با پولش يک کاپشن چرم بخرم!»

نظرات کاربران
کد امنیتی