ذهن زیبا
ذهن زیبا

ذهن زیبا

نویسنده : سرویس ادب و هنر

اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست

وفا آن است که نامت را همیشه زیر لب دارم

به من بسیار می‌ماند، نمی‌دانم که صنع حق

مرا از خاک غم یا خاک غم را آفرید از من

قصاب کاشانی

 

گنجشکی می‌پرد

 کلاغی می‌پرد

 باران شروع می‌شد

عباس حسین‌نژاد

 

عشق یکرنگی تقاضا می‌کند این روشن است

ورنه شمع آتش چرا زد همچو خود پروانه را 

صائب

 

یک شب خیال چشم تو دیدیم به خواب

ز آن شب دگر، به چشم ندیدم خواب را  

سلمان ساوجی

 

بسیار وقت‌ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می‌کنیم

اما در همه چیز رازی نیست

گاه به سخن گفتن از زخم‌ها نیازی نیست

سکوتِ ملال‌ها از راز ما سخن تواند گفت 

مارگوت بیگل

 

می‌خواستم بمانم

رفتم 

می خواستم بروم

ماندم

نه رفتن مهم بود و نه ماندن

مهم

من بودم

که نبودم... 

گروس عبدالملکیان

 

شیرین دهنا! این همه شیرین نتوان بود

شیری که تو خوردی؟ مگر از شیره جان بود؟ 

هلالی جغتایی

 

پسرم می‌پرسد:

چرا باید ریاضی بخوانم؟

دلم می‌خواهد بگویم لازم نیست

بی‌خواندن هم خواهی دانست دو تکه نان

بیش از یک تکه است...

برتولت برشت

 

شمع، گیرم که پس از کشتن پروانه گریست

قاتل از گریه بی‌جا گنهش پاک نشد

صابر همدانی

 

به باغ همسفران 

صدا کن مرا 

صدای تو خوب است 

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است 

که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید... 

سهراب سپهری

 

نظرات کاربران
کد امنیتی
پری_شاهی
پری_شاهی
٩٢/٠٢/٣٠
٠
٠
نمیدانم چرا اما تورا هرجا که میبینم کسی انگار میخواهد ز من تا با تو بنشینم