ماجراهای واقعی آقای فرهنگی!
روایت داستانی چند خاطره از روزهای پر خاطره معلمی:

ماجراهای واقعی آقای فرهنگی!

نویسنده : سعید برند

یکی از هنرهای من این است که چشم بسته می‌توانم همه کسانی را که اکنون مشغول خواندن این مطلب هستند به دو نیم تقسیم کنم. منظور از دو نیم کردن همانا شقه کردن از فرق سر یا زبانم لال از ناحیه کمر نیست، منظور این است که می‌توانم بگویم همه کسانی که این مطلب را می‌خوانند به دو دسته تقسیم می‌شوند، اول آن‌هایی که دانش‌آموز بوده یا هستند و دوم آن‌هایی که معلم بوده یا هستند! البته از آن‌جا که جملگی افراد دسته دوم در دسته اول هم جای می‌گیرند، پس می‌توان گفت همه مخاطبان این مطلب عضو یک دسته‌اند و اصلا نیازی به شقه کردن‌شان نبود! کلا منظورمان از چیدمان این همه صغرا و کبرا در کنار یکدیگر این بود که بگوییم همه کسانی که اکنون مشغول خواندن این مطلب هستند حداقل 2 ویژگی مشترک دارند: 1- آدمیزاد هستند. 2- با فردی به نام معلم سر و کار داشته یا دارند.

و همین دو ویژگی کافی است که همه مخاطبان این مطلب ماجراهای آقای «فرهنگی» را با دل و جان درک کنند. هر چند آقای فرهنگی ساخته ذهن نگارنده است ولی ماجراهایی که برای او اتفاق می‌افتد همگی خاطرات واقعی 5 معلم از معلمان همین شهر است، همان معلم‌هایی که ما و شما روزی پای درس‌شان نشسته‌ایم و اگر به صندوقچه ذهن‌مان رجوع کنیم حتما خاطرات بسیاری از این قبیل پیدا می‌کنیم، خاطراتی که یادآور روزهای خوب دانش‌آموزی است. روزهای خوب با معلم بودن. اما بهتر است روایت داستانی این 5 خاطراه را از زبان آقای فرهنگی بشنویم:

ماجرا از کجا شروع شد؟


خوش آمدید استاد!

هنوز از خانه خارج نشده بودم که یک‌هو چشمم به همسایه طبقه پایین که البته با حفظ سمت همسایگی، عنوان صاحب خانگی ما و 6 واحد دیگر را هم به دوش می‌کشد، روشن شد:

-: به به سلام علیکم استاد ارجمند، صبح عالی بخیر!

(از آن‌جا که این بنده خدا جواب سلام ما را هم به زور می‌دهد و حالا چه شده که آخر برجی این قدر سلام و علیک گرمی دارد، شستم خبر دار شد که یحتمل کاسه‌ای زیر نیم کاسه قرار دارد...)

-: باور بفرمایید استاد من همیشه گفتم چقدر خوبه که در این مجتمع 8 واحدی و در همسایگی این همه کاسب زحمت‌کش یک آدم فرهنگی که تازه خودش هم فرهنگی هست زندگی می‌کنه، واقعا که کار سخت و طاقت‌فرسایی دارین، استاد!

به نشانه تشکر سری تکان دادم و زیر لب گفتم حرفت را بزن و زود برو سر کارت که الان زنگ مدرسه می‌خورد: 

-: راستش بَبو جان (پسرش را می‌گوید) سلام رسوند گفت ظاهرا یک چند صدمی نمره کم گرفته است، خلاصه التماس دعا داشت، حضرت استاد!

خندیدم و گفتم: اگر کار چند صدم باشه که در خدمت‌تون هستم ولی حتی با چند صدم ارفاق من نمره 4.5 بابک خان می‌شه 5 که بازم باید تابستون در خدمتش باشیم!

بعد کلی چک و چانه زدن وقتی فهمید سفت‌تر از این حرف‌ها هستم گفت: راستش ما هم خیلی دل‌مان می‌خواست تابستان در خدمت شما باشیم ولی ظاهرا باید تخیله بفرمایید معلم عزیز، و گرنه باید یک 20 درصدی بکشی روی اجاره خونه، راستی شما که حسابت خوبه زود تند سریع بگو 20 درصد افزایش اجاره چقدر میشه، آق معلم؟!


بچه! بپر دم خونه استاد!

اما از آن‌جا که 20 درصد اجاره به خودی خود رقم بسیار زیادی است و حتی افزایش 25 درصدی حقوق هم از پس هضم آن بر نمی‌آید مجبور شدیم به محل جدید اسباب کشی کنیم. هنوز چند روزی از حضورمان در محل نمی‌گذشت که:

-: به به جناب آقای فرهنگی، باور بفرمایید این محله فقط یک آدم فرهنگی کم داشت!

این صدای آقای شاطر است که گویا از طریق فرزندم متوجه شده است که بنده فرهنگی هستم، فرهنگی فرهنگی! بعد از کلی چانه زدن برای خرید 2 عدد نان سنگک و این که لطف فرموده و پشت و رو را خشخاشی (کنجدی) کرده است، می‌رود سر اصل مطلب و می‌گوید:

-: آقای فرهنگی اصلا شما چرا تشریف میارین در صف وامیستین، حیف این وقت نیست که باید صرف مطالعه بشه، از این به بعد تشریف نیارین، صبح به صبح می‌گم بچه‌ها یه دونه گرم و تازه‌شو بیارن دم خونه! آی بچه از فردا می‌پری دم خونه استاد...!

شاید بگویید این که اصل مطلب نیست، اگر کمی حوصله به خرج بدهید، اصل مطلب گیرتان می‌آید، آقای شاطر در حالی‌که نان‌های سفارشی‌اش را داخل پلاستیک قرار می‌داد، ‌گفت: راستش یه زحمت کوچیکی هم واستون داشتم جناب فرهنگی، این برادر ما منطقه بوووق می‌شینه ولی نه این که می‌گن مدارس اون منطقه زاقارته، دلش می‌خواد پسرش نمونه دولتی درس بخونه، تا فردا مثل شما مهندس شه، ببخشین معلم شه، شنیدم شما همون جادرس می‌دین، البته معدلش هم تعریفی نداره که اونم دست شما رو می‌بوسه دیگه!!

وقتی آقای شاطر فهمید ثبت نام در مدارس نمونه به همین کشکی‌ها نیست، ادامه داد:‌ای بابا آق معلم سخت نگیر این‌قدر، بیا اینم نونی که خواستی با پلاستیکش شد 2 و 500، به خان داداشم گفته بودم باس بریم پیش اصل کاری ها! 


پاشو بابا حال نداری!

برخی معتقدند مثل گاز زدن به یک بستنی نونی در روزهای داغ تابستان یا مثل نوشیدن یک فنجان چای داغ در شب‌های سرد زمستان می‌چسبد! پیدا کردن یک صندلی خالی در اتوبوس شلوغ را می‌گویم! به خصوص اگر یک پلاستیک نان هم در بغل داشته باشی و یک کیف هم در دست! وسط اتوبوس بین کلی آدم داشتم له می‌شدم که یکهو یک نفر پایین کتم را گرفت و کشید و گفت: «تشریف بیارید این جا بنشینید، آقای فرهنگی» 

وقتی با تعارف‌های من مواجه شد کلی «به جان ما امکان ندارد» و از این حرف‌ها به خیک ما بست و دست آخر ما را نشاند روی صندلی! هنوز فکرم را به کار نینداخته بودم که این مرد جوان را کجا دیده‌ام که خودش اظهار کرد: ما رو یادتون نیست، آقای فرهنگی؟! دبیرستان... ، کلاس سوم الف، نیمکت اول؟!

برای این که طرف را بین آن همه جمعیت ضایع نکرده باشم، الکی سری تکان دادم و گفتم: آها یادم اومد، خوب هستین شما؟!!

کمی که صحبت‌هایمان گل انداخت، گفت: ما هم به عاقبت شما دچار شدیم، در واقع ما هم فرهنگی شدیم، آقای فرهنگی! البته نه به خوبی شما!

گفتم:‌ ای بابا اختیار دارید اتفاقا ما دیگه پیر شدیم و الان دور، دور شما جوون‌هاست، ما هنوز روشن کردن رایانه رو...

هنوز حرفم کامل نشده بود که گفت: بله، اونو که خودم می‌دونم، منظورم استخدام بود، راستیش من یک ساله که حق التدریسم، می‌خواستم شما که از قدیمیا هستین و در اداره کل آشنا دارین، یه سفارشی...

هنوز حرفش کامل نشده بود که با خنده گفتم:‌ای بابا مرد حسابی من خودم با این سابقه کاری هنوز رسمی نشدم...

هنوز حرفم کامل نشده بود که جمعیت حاضر در اتوبوس از شدت خنده منفجر شد و هنوز خنده‌ام بند نیامده بود که دیدم شاگرد قدیم زیر بغلم را گرفته و در حالی که از روی صندلی بلندم می‌کند، می‌گوید: اگه خستگی‌تون در اومده پاشین از روی صندلی آقای فرهنگی، مثل این که ما هم تا شب قراره سرپا باشیم ها...


کادوی روز معلم!

نان‌های من، پنیر محلی، خرمای مضافتی و سبزی نیشابوری را گذاشتیم روی میز و 4 نفری شروع کردیم به خوردن صبحانه، هنوز چند لقمه نخورده بودیم که گفتم: می‌گم مضافتی عجب خرمایی خریدی ها، دمت گرم! 

مضافتی که داشت چایی رو هورت می‌کشید گفت: مگه شما نگرفتی، خرماهای فروشگاه دیگه!

آقای محلی هم حرف مضافتی را تصدیق کرد و گفت: آره به غیر خرما، تاید و روغن نباتی هم می‌دن، برو بگیر تا تموم نشده!

اما نیشابوری گفت: نری فروشگاه که ضایع می‌شی، من دیروز عصر رفتم تموم کرده بود! ولی در عوض «ال سی دی» قسطی آوردن، من یکی واسه مادر خانومم خریدم!

صبحانه که تمام شد، زنگ هم دیگر به صدا در آمده بود و باید می‌رفتیم سر کلاس! وارد کلاس که شدم دیدم «بچه‌هایم» یک کادوی بزرگ را روی میزم گذاشته‌اند، با ورود من همه بلند شدند و یک صدا گفتند: روزت مبارک معلم عزیز! بعد هم به افتخارم یک دقیقه دست زدند. قبل از هر کاری آدامسی که روی صندلی‌ام کار گذاشته بودند را با یک دستمال کاغذی خنثی کردم و ضمن تشکر از بچه‌ها و گفتن این که با این تورم راضی به زحمت نبودیم و... کادو را باز کردم، اما داخل کادو یک کادوی دیگر بود و باز داخل آن یک کادوی دیگر! اما من از باز کردن کادوها خسته و از خنده بچه‌ها نیز ناراحت نشدم و با اشتیاق تا آخرین جعبه را باز کردم، بالاخره به یک دست نوشته رسیدم که نوشته بود: «معلم عزیز! شرمنده‌ایم، یارانه کادوی روز شما هنوز به حساب سرپرست خانوارمان واریز نشده است، ولی خداییش بدجور در دل‌مانید!» 

با خواندن این جمله همه خستگی‌های سال تحصیلی از تنم بیرون شد و خدا را به خاطر داشتن این بچه‌ها شکر کردم.


رد کن بیاد بابا

ولی از قدیم گفته‌اند پس از هر حالی یک ضد حال هم به سراغ آدم می‌آید، داشتم اخبار 20 و 30 را نگاه می‌کردم و هنوز از ماجرای صبح کیفور بودم که یکهو سر و کله یک عزیز پیدا شد! حتما شنیده‌اید که می‌گویند «هر کس به طریقی دل ما می‌شکند، بیگانه جدا، باجناق هم جدا می‌شکند» ما از دار دنیا تنها یک باجناق داریم که البته هر چند دقیقا نمی‌دانیم چکاره است ولی هر چی هست سر و کارش با آهن و آجر است و اتفاقا وضع مالی‌اش توپ! نکته دیگری که در باره او نمی‌دانیم این است که به راستی نمی‌دانیم شرایطش چطوری است؟ وقتی اوضاع اقتصادی رونق دارد، کار و بار آن‌ها سکه است ولی وقتی شرایط بحرانی و اقتصاد کل دنیا در رکود است باز هم پول او از پارو بالا می‌رود، البته نوش جانش ولی با همه این اوصاف چشم دیدن دفترچه بیمه ما را ندارد! خدا نکند یک سرمای کوچک سرپایی بخورد، با خودروی شاسی بلندش این همه را از منطقه بالا به سمت منطقه ما طی می‌کند تا بلکه بتواند دفترچه بیمه ما را بگیرد:

-: به به فرهنگی جون، باجناق عزیزتر از جان! رد کن بیاد که بد جوری اوضاع آب روغنمون قاطی کرده بابا!

وقتی می‌گویم نمی‌شود این کار خلاف عرف است، تازه پیگرد قانونی هم دارد می‌گوید:‌ای بابا مگه پوستر تبلیغاتی به شیشه ایستگاه اتوبوس چسبوندیم که پیگرد قانونی داشته باشه، هر دومون کچل نیستیم که هستیم، هر دومون قد کوتاه نیستیم که هستیم، دیگه چه شرایطی باید داشته باشیم، باور کن عین یه هلو که از وسط نفص کرده باشن شبیه‌ایم، اصلا کسی شک نمی‌کنه!

دست آخر وقتی می‌بیند زور اصرارهایش به انکارهای من نمی‌رسد می‌گوید: لااقل همون کارت شناسایی‌ات رو بده با منزل می‌خوایم بریم شمال، در این هوا شب گوشه خیابون نخوابیم، بریم حداقل تو مدرسه‌ایی، جایی کپه مرگمون رو بذاریم!! رد کن بیاد بابا...

نظرات کاربران
کد امنیتی
shahrzad_z
shahrzad_z
٩٢/٠٢/١٢
٠
٠
اول .....هر چند که خیلی طولانی بود
غ-مریم
غ-مریم
٩٢/٠٢/١٢
٠
٠
بسیار زیبا بود دمتون گرم بسی لذت بردیم میگم این معلمای بیچاره خیلی گناه دارن فکر کنین باید هر سال یه کتابو برا سی تا بچه که هر روز قیافه شون تکرار میشه و یکی درز زیر چونه مقنعه اش بیخ گوششه یکی دماغش آویزونه یکی پنج میزنه یکی تو هپروت سیر میکنه درس بده خدا صبرتون بده والله به قرآن
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
پیشنهاد جیم برای تاسیس یک وزارت خانه جدید:

وزارت تعطیلات حواسش به همه شنبه‌ها هست

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨
پایان‌نامه

خاموش کردن آتش در مشهد با تی!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

خلاق‌های اینستاگرامی

٩٥/٠٩/١٨