صورت زيبا بياور، سيرت زيبا به چند؟!

صورت زيبا بياور، سيرت زيبا به چند؟!

نویسنده :

قديم‌ها هر چيزي به قاعده بود، بچه‌ها به قاعده بزرگ مي‌شدند، به قاعده قد مي‌کشيدند، به قاعده سري توي سرها در مي‌آوردند و گاهي شکرخدا هيچ‌وقت سرتوي سرها درنمي‌آوردند و همين‌طور بدون سر آسه مي‌آمدند و مي‌رفتند، و بدون آن‌که در زندگي به کسي شاخي بزنند وشاخي نوش جان کنند، بعد چند صباحي غزل خداحافظي را مي‌خواندند و زندگي‌شان به قاعده تمام مي‌شد. مثل حالا نبود که هر کسي بخواهد سري باشد و بگردد ببيند اطرافش که حالا به اندازه يک دنيا بزرگ شده بود و به اندازه يک جهان کش آمده کي سر است و چه جوري مي‌شود سري توي سرها درآورد و سرور جماعت شد؟!

من مي‌بينم
قديم‌ها هر چيزي قاعده داشت. پسرها گاهي تا 40 سالگي هم دهانشان بوي شير مي‌داد و دخترها هم که اصلا جزو معادلات نبودند که کسي پيشان را بگيرد و بوي دهانشان را تجزيه و تحليل کند. قديم‌ها هر چيزي قاعده داشت. پسرها نگاه‌شان به دست بابا بود هر جا که او مي‌رفت، مي‌رفتند و هر کار که او مي‌کرد انجام مي‌دادند. دخترها هم تا قبل از خانه شوهر، فوقش جز خانه و حياط پدري‌شان، پاي‌شان به، خانه چهارتا فاميل نزديک و همسايه ديوار به ديوارشان باز شده بود. کل دنيا خانه بابا بود و خانه همسايه روبه‌رويي و آخر دنيا هم مي‌شد خانه همسايه سرکوچه که بچه‌ها را نمي‌بردند خانه آن‌ها روضه يا نذري پزان يا حنابندان! مثل حالا نبود که دخترها اول بروند دانشگاه و بعد بروند سفر علمي و رصد توي دل کوير و بعدتر بشوند خانم مهندس و آن‌وقت ماشين بخرند و توي خيابان جلوي چشم ملت لايي بکشند! براي همين انگار همه چيز سرجايش بود. انگار همه خوب بوديم چون هرکسي مثل دوري‌وري‌هايش رفتار مي‌کرد و اين‌جوري دنيا گلستان بود. دنيا گلستان بود، چون يک دختر بچه 12، 13 ساله براي اين‌که کسي باشد و نشان بدهد مي‌بيند و مي‌فهمد، مثل زن 30 ساله آرايش نمي‌کرد و توي خيابان‌ها و پاساژها دنبال توجه و خودنمايي نبود. کسي هم قرار نبود، بيفتيد دنبال راهکار و اي واي و چرا اين‌طور شد راه بيندازيد.

من احترام مي‌خواهم
قديم‌ها هر چيزي قاعده داشت. اين‌طوري نبود که توي سرکسي بزني سرش را بلند کند، بگويد براي چي زدي؟ يا به بچه بگويي بيا اين تنبان مامان دوز را بپوش، بگويد نمي‌پوشم اين تنبان ديگر در جامعه باعث خجالت و شرمندگي است و پيژامه‌ام بايد عکس اسپايدرمن داشته باشد. قديم‌ها هر چيزي به قاعده بود. بچه‌ها کوچکتر، بزرگتر سرشان مي‌شد. کل فاميل به يک خان عمو احترام مي‌گذاشتند و کل محل به يک مشتي و تمام، بقيه هم بايد مي‌رفتند کشکشان را مي‌سابيدند. مثل حالا نبود که بچه 8 سال‌تان بيايد خانه بگويد من ديگر مدرسه نمي‌روم چون خانم معلممان به ما گفت تو و بي‌احترامي‌مان شد. قديم‌ها هر چيزي به قاعده بود. اگر به خان عمو احترام مي‌گذاشتند، براي اين بود که بزرگ فاميل بود و از همه عاقل‌تر، روي حساب بانکي‌اش جلويش خم و راست نمي‌شدند. کسي براي ماشين آخرين مدلش سوت بلبلي نمي‌زد و هيچ‌کس محض اسم و رسمش نمي‌دويد در ماشين را برايش باز کند و فرهيخته و دانشمند صدايش بزند. اگر به ماسدربزرگ احترام مي‌گذاشتند، چون سيده بود و همه بي‌بي‌جان صدايش مي‌زدند. افتخارش اين بود که يک عمر خوب شوهرداري کرده و بچه‌هايش همه سربه راه بوده‌اند و خيرشان به خانواده شان و مردم مي‌رسيد.

من فقط صورتم نيستم
قديم‌ها هر چيزي به قاعده بود. دختر که بودي فقط کافي بود از هر انگشتت يک هنر بريزد و کمي هم به قول خودشان برو روداشته باشي، آن ‌وقت آن بالا بالاها جايت بود. همه تو را مي‌ديدند و تحويل مي‌گرفتند. حالا خودت را مي‌کشي چند سال درس مي‌خواني هزار جور کلاس فوق‌العاده مي‌روي مثل بلبل به چند زبان صحبت مي‌کني، آخر هم فلان خانم هنرپيشه که ديپلم هم به زور دارد جزو روشنفکرها و فرهيخته‌هاست و فقط زن‌هاي مانند او آن بالابالاها جاي‌شان است و هيچ‌کس تو را تا رنگ جماعت نشوي نه مي‌بيند و نه تحويل مي‌گيرد. پس اصلا عجيب نيست که نوجوان 13، 14 ساله باهوشي که شاخک‌هاي حسي‌اش خوب کار مي‌کند به جاي آموختن هر مهارتي برود دنبال آن چيزي که در جامعه ديده مي‌شود و به آن اهميت داده مي‌شود. تا به روز باشد و بعد از کلي کار و زحمت دمده و نازيبا جلوه نکند.

من قاعده مي‌خواهم
برمي‌دارد درشت مي‌نويسد، باباي من وقتي مرد، اينترنت را نمي‌شناخت و خوشبخت بود. برمي‌دارد درشت مي‌نويسد مادر من همه عمر ماهواره نمي‌دانست چيست، پس اليزابت را نمي‌شناخت که از راه به درش کند و عاقبت به خير شد. برمي‌دارد درشت مي‌نويسد که خواهر من تا خانه شوهر نرفته بود نمي‌دانست ريمل يعني چه، پس سربه راه بود. يعني اگر ريمل و ماهواره و اليزابت را از دختر امروزي بگيريم همه چيز درست مي‌شود؟ يعني او ديگر براي اين‌که سري توي سرها دربياورد و اعتنايي ببيند، پي الگوبرداري از فلان خانم هنرپيشه نمي‌رود که آن بالا بالاها نشسته و عکسش روي تمام مجله ها را پرکرده‌است؟ راست و حسيني‌اش اين است که همه ما همينطوري که براي اينجور مسئله‌ها در جامعه سرمان را تکان مي‌دهيم، خودمان هم يکجورهايي ته دلمان براي تيپ و قيافه فلاني ضعف مي‌رود و آدم‌ها را با ظاهر شيک‌شان و مدل ماشين‌شان اندازه مي‌گيريم و قدر مي‌گذاريم. برداشته‌ام درشت به طعنه نوشته‌ام قديم‌ها هر چيزي به قاعده بود. يعني اين‌که من قاعده مي‌خواهم. يعني اين‌که از اين شلوغي و درهم برهمي بي‌شاخصي است که يک چيزهاي سرجاي خودش نيست و چون سرجاي خودش نيست، نازيباست و زشت نشان داده مي‌شود. قاعده مي‌تواند ظرف باشد.ظرفي که من در آن شکل خودم را پيدا کنم.ظرفي که به هويت من شکل بدهد.جوري شکل بدهد که تويش اليزابت و فارسي وان به اين آساني‌ها جا نشود.

من قدر مي‌خواهم
قدر دانستن يک چيزي بيشتر از احترام و تأييد خواستن است، شرايطي دارد، يک شرط‌ها و پيش نيازهايي دارد. اولين پيش نيازش هم با اندازه‌گيري درست مي‌شود. اين‌که من اندازه‌هاي خودم را بدانم. اين‌که اطرافيانم در قد و اندازه من را بدانند. وقتي اندازه خودت را سنجيدي و دانستي، آن‌وقت معطل هر تأييد و احترامي نمي‌شوي. آن وقت نمي‌گذاري هر کسي هرطوري تو را اندازه بگيرد و سانت بزند و کوچک و بزرگ بخواهد. من قدر مي‌خواهم. قدري که شکل گيري و درست شدنش از خود من و سنجش‌ها و فهميدن‌هايم مي‌آيد. اين سنجش و فهم مي‌تواند تعريف من را و مسير من را توي شلوغي و تضاد و بهم ريختگي هم روشن کند. اين‌جوري حکايت‌مان به حکايت آن پادشاه پهلو نمي‌زند که مي‌دانست پوشش ندارد اما در برابر تأييد و تکريم اطرافيان سکوت کرده بود و هيچ چيز نمي‌گفت. هر چند که حکايت اطرافيانمان مانند اطرافيان آن پادشاه باشد که زشتي را مي‌ديدند اما از ترس متهم شدن به ناداني و عقب ماندگي به روي خودشان نمي‌آورند. من قدر مي‌خواهم و بهتر است تا دير نشده خودمان کاري بکنيم شايد حالا حالا‌ها کودکي صادق و بي نياز از تاييد و هل‌هله اطرافيان، سر راهمان قرار نگيرد.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محبوب ترین کاراکترهای تاریخ بازی های ویدئویی را بشناسید

#سوپراستار_بازی ها

٩٦/٠٦/٢٣
یادداشت

خودکشی سازنده نهنگ آبی!

٩٦/٠٦/٢٣
مینیمال

نهنگ‌آبی یا نیسان آبی؟

٩٦/٠٦/٢٣
نگاهی به فیلم نگار که ورای سینمای محافظه کارانه ماست

خلسه های دختری انتقام جو

٩٦/٠٦/٢٣
نگاهی به پراکندگی تیم‌های فوتبال چند لیگ معتبر اروپایی و مقایسه آن با لیگ ایران

خاک های فوتبال خیز

٩٦/٠٦/٢٣
رامبدانه

با بروبچه‌های رامبد آشنا شوید

٩٦/٠٦/٢٣
درباره همه رفتارهای شگفت‌انگیز و غافلگیرکننده‌ای که از رامبد جوان دیدیم

رامبد چقدر سوپرایزمون می کنه؟ خیلی!

٩٦/٠٦/٢٣
کافه جهان نما

اتریش، سرزمین مدرنِ محترم

٩٦/٠٦/٢٣
چهره هفته

ماجامون خیلی هم خوبه

٩٦/٠٦/٢٣
تلگجیم

تلگجیم 503

٩٦/٠٦/٢٣
به بهانه اکران فیلم «نگار» و روزهای پایانی «خندوانه» همه چیز درباره شخصیت و کارنامه رامبد جوان

رامبدانه

٩٦/٠٦/٢٣
یادداشت

لطفا خودمان را دوست داشته باشیم

٩٦/٠٦/٢٣
پایان‌نامه

موسسات کشککی، اعتراضات اُملتی

٩٦/٠٦/٢٣
فتوچاپ

فتوچاپ 503

٩٦/٠٦/٢٣
رامبدانه

خوب و بد خندوانه در 4 فصلی که گذشت

٩٦/٠٦/٢٣
یادداشت

سینما رفتیم و افتاد مشکل‌ها...

٩٦/٠٦/٢٣
رامبدانه

رامبد به روایت رفقا

٩٦/٠٦/٢٣
به بهانه ثبت شدن نام «محمود خوردبین» در کتاب گینس سال 2018

شناسنامه پرسپولیس!

٩٦/٠٦/٢٣
حکایت هفته

اندر حکایت مریدان و وعده 100 روزه

٩٦/٠٦/٢٣
شگرد

طرز تهیه یک اسکرین شات بالا بلند!

٩٦/٠٦/٢٣
تبلیغات