نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماه...

نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماه...

نویسنده : عاطفه ذبیحی

عرب بود و همه‌ فخرش به پسر داشتن! هر کس دختر دار می‌شد تا چند روز از خانه بیرون نمی‌آمد. پیامبر خدا بود و سران قریش، دختر داشتن را بهانه آزار و اذیتش کرده بودند. یک نفرشان پا فراتر گذاشته بود و به تمسخر به پیامبر گفته بود «ابتر!» یعنی تو نسل و ریشه نداری! وحی آمد که این‌ها حالی‌شان نیست، انا اعطیناک الکوثر... ما به تو «زهرا» را دادیم... طول عمرش کوتاه بود... خیلی کوتاه! اما عرض عمرش به بلندای تاریخ آدم‌ها رسید. سن تقویمی‌اش که از خیلی از ما ها کمتر بود حتی! اما همان کوثری شد که خدا وعده‌اش را داده بود...

 دختر

داماد پیامبر شدن برای همه افتخار بود، کلی خواستگار از بزرگان و ثروتمندان مکه و مدینه داشت! وقتی علی(ع) را انتخاب کرد، کلی حرف پشت سرش زدند. اما زهرا(س) ملاک دیگری داشت... حدیث قدسی آمد که اگر علی را خلق نمی‌کردیم، هیچ کس تا ابد شایسته همسری زهرا(س) نبود...

 عروس

 400 درهم، یک دست لباس کتانی، یک پوست گوسفند دباغی نشده و... شد مهریه‌اش. ‌

‌همه نشسته بودند. مسجد دیگر جا نداشت. قرار بود خطبه خوانده شود. پیامبر(ص) قبل از خواندن خطبه گفت: «این افتخار فقط مال فاطمه است که صیغه‌ عقدش را جبرئیل پیشاپیش خوانده، روبروی صف ملائکه در آسمان چهارم». عقد دختر عمو و پسرعمو را در آسمان‌ها بستند!

‌اصحاب مانده بودند در جهیزیه فاطمه. ساده ساده بود جهیزیه دردانه پیامبر.

‌شام عروسی را با علی تقسیم کردند. شب عروسی همه آمدند. با دعوت و بی دعوت. 4 هزار نفری از ولیمه شب عروسی خوردند.

‌فقیری رفته بود درب خانه حضرت. شب عروسی. لباس عروس فاطمه شد مال فقیر و لباس فاطمه آن شب یک لباس کهنه بود.‌

 زن

 خودش می‌دانست روزهای آخرِ بودنش است، نگرانی بزرگی در چهره‌اش بود. اسماء علت این ‌همه اضطراب را پرسید. می‌گفت: همه نگرانی‌ام از این است که بعد از مرگم مرا در این تابوت‌های مرسوم می‌گذارند، اما این‌ها دیواره ندارد، حجم بدنِ آدم را، نامحرم‌ها می‌بینند... اسما گفت در سرزمین ما، از تابوت‌‌هایی استفاده می‌کنند که دیواره دارد، برایتان شبیه‌اش را می‌سازم! بعد از رفتن پیامبر، اولین بار بود که از سر شادی لبخند می‌زد!

 

 خانه‌اش همیشه تمیز و مرتب بود و حسابی به سر و وضع بچه‌ها می‌رسید. چند ساعتی بیشتر به رفتنش نمانده بود، مثل همیشه خانه را آب و جارو کرد و غذا را آماده، به بچه‌ها رسید و بسترش را رو به قبله پهن کرد. می‌خواست قبل رفتنش هم همه چیز رو به راه باشد!

 

 بنده‌ی خدا می‌گفت چند روز است غذا نخورده و لباس درست و حسابی نپوشیده. حضرت زهرا(س)، پوستین گوسفندی که در خانه داشتند را به او دادند اما راضی نشد. حضرت هم گرنبندی را که یادگار دختر عمویشان بود را هدیه کردند به سائل...از شدت ذوق و شوق گرنبند را برداشته بود که ببرد و به اهل مسجد نشان دهد! پیامبر هم فرموده بودند هر کس این گردنبند را از این سائل بخرد، بهشت را برایش تضمین می‌کنم! عمار، گردنبند را در ازای مقدار زیادی پول و غذا از سائل خریده بود و غلامش را به خانه زهرا(س) فرستاده بود و گردنبند و غلام، هر دو را به ایشان هدیه کرده بود...غلام که به خانه حضرت رسید، او را هم در راه خدا آزاد کردند! غلام گفته بود: چه گردنبند با برکتی، سائلی را سیر کرد، برهنه ای را پوشاند و غلامی را آزاد کرد، بهشت را نصیب کسی کرد و باز هم به صاحبش بازگشت...

 ارباب و کارفرما

 سلمان وارد خانه امیرالمومنین (ع) شد، حضرت زهرا(س) را دید که از سر و رویش عرق می‌ریخت و مشغول آسیاب کردن آردها بود. از حضرت پرسید: مگر فضه کجاست که شما کارها را انجام می‌دهید؟ فرمود: ما با هم تقسیم کار کردیم، دیروز نوبت او بود، امروز من...

 همسایه

 ابتدای شب بود. سجاده‌اش را پهن کرد. شروع کرد به دعا برای در و همسایه... خدایا ایمان فلانی را حفظ کن، صبر فلانی را زیاد کن... صبح که شد، حسن(ع) پرسید: مادر پس خودمان چی؟ فرموده بود: اول همسایه‌ها، بعد خودمان...

 معلم

 بنده خدا کلی سوال داشت و بعد از 10 بار پرسیدن باز هم جوابش را نگرفته بود. دیگر خجالت کشید و بلند شد که برود. حضرت زهرا(س) متوجه شده بود که هنوز به توضیح بیشتری نیاز دارد. فرمود: «من به ازای هر مسئله‌ای که به تو یاد بدهم، پاداشی به اندازه زمین تا آسمان می‌گیرم! پس از پرسیدن خجالت زده نشو.»

 تا مطلب را کامل متوجه نشد، به او اجازه مرخصی نداد...

 مادر

 کارهای خانه که تمام می‌شد، کلی با بچه‌ها بازی می‌کرد. برای‌شان شعر می‌خواند، با هم شوخی می‌کردند، پسرها کشتی می‌گرفتند و مادر بین‌شان داوری می‌کرد! نزدیک خواب برای‌شان لالایی می‌خواند، بیت‌هایی که سروده‌ خودش بود و پُر از حرف‌های مادرانه:

اشبه اباک یا حسن وخلع عن الحق الرسن

و اعبد الها ذاالمنن و لا توال ذالاحن....

حسنم! شبیه پدرت باش! ریسمان را از گردن حقیقت بردار که حق زنده بماند، خدای دوست داشتنی‌مان را بپرست و با آنان که کینه و نامهربانی در دل‌شان دارند، دوستی نکن...

 ام ابیها

 کوچک بود که مادرش را از دست داد. حالا او شده بود مادرِ پدرش و همه هم شنیده بودند که پیامبر(ص) صدایش می‌زد: ام ابیها! حالا دو نقش پیدا کرده بود، هم دختر پدرش بود و هم مادر.

هر بار که پیامبر از سفری بر می‌گشت اول به خانه زهرا(س) می‌رفت و احوال دختر را می‌پرسید، این بار اما، تا دم در خانه رفته بود و برگشته بود. این ماجرا زهرا(س) را نگران کرد. فهمیده بود که ماجرا از کجا آب می‌خورد. پرده‌هایی را که تازه به پنجره زده بود باز کرد و رفت خانه پدر. پرده‌ها را گذاشت جلوی پدر و گفت اجازه نمی‌دهم این‌ها بین من و شما فاصله بیندازد! پارچه‌ها را به مستمند برهنه‌ای بخشیدند!

 همسر

 علی(ع) با چشمی که پر از اشک بود، روبه رویش نشسته بود، می‌گفت من دارم تنها می‌شوم، تو چرا این‌قدر اشک می‌ریزی؟ گفت: علی جان! گریه‌ من به خاطر خودم نیست، به خاطر تنهایی توست... این همه مصیبت و غربت را بدون من چگونه به دوش بکشی؟؟

 

 این بیت‌ها را قبل از شهادت، برای شوهرش گفته بود:

روحی لک الفداء، و نفسی لنفسک الوقاء یا اباالحسن!

ان کنت فی خیر کنت معک و ان کنت فی شر کنت معک...

علی جان! جانم فدای جان تو،

و جان و روح من سپر بلاهای تو، یا اباالحسن!

همواره با تو می‌مانم چه در خوشی‌ها و چه در مصائب و بلاها...

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

خلاق‌های اینستاگرامی

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌و‌گو با «ساراسادات خادم‌الشریعه»

در آن لحظه به نتایجم فکر نکردم

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨
پیشنهاد جیم برای تاسیس یک وزارت خانه جدید:

وزارت تعطیلات حواسش به همه شنبه‌ها هست

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨
چهره هفته

جینگولک بازی غربی‌ها

٩٥/٠٩/١٨