این جا اکسیژن کم است؛ نفس نکشید!
دل نوشته‌ای سیاه برای فرزندانی که آلزایمر محبت گرفته‌اند

این جا اکسیژن کم است؛ نفس نکشید!

نویسنده : سعید برند

عجب رسم خوبی است رسم اول فروردین، رسم جمع شدن در خانه پدر‌بزرگ!

اولین روز سال 1392 برایم متفاوت از دیگر نوروزها بود. ابتدا شاید مثل خیلی از شما مهمان خانه باصفای مادربزرگ شدم، خانه‌ای که پر از شور و هیجان و شادی بود، خانه‌ای که همه چیزش دوست‌داشتنی است، هیاهوی نوه‌ها برای گرفتن یکی از اسکناس‌های تا نخورده لای قرآن، شیطنت‌هایشان برای گرفتن عیدی اضافه، سفره هفت‌سین کنار قاب عکس پدربزرگ، عکس‌ گرفتن‌های یادگاری، شیرینی‌های چرب و تازه و... و البته خنده‌های مادربزرگ.

مادربزرگی که همه دل‌خوشی‌اش جمع شدن بچه‌هایش در کنار یکدیگر است، با خنده‌های آنان می‌خندد و با ناراحتی‌شان اندوهگین می‌شود، مادربزرگ اگرچه خسته اما هنوز برای همه مادری می‌کند، با این که گاهی اوقات حتی اسم‌هایمان را هم جا به جا می‌گوید و سعید را حمید و حمید را وحید صدا می‌کند و نمی‌دانم چرا این فراموشی‌اش این قدر برای ما خنده‌دار است!

اما ساعتی بعد در کنار 74 مادر بزرگ و پدربزرگ دیگر بودم، مادربزرگ و پدربزرگ‌هایی که حالا همگی یک «خانه» داشتند، خانه‌ای به نام سرای سالمندان. سرایی که سهم هر یک از آن‌ها تنها یک تخت است که در بهترین حالت تشکش بادی است.

فرزندانی که پدر یا مادر خود را به این‌جا آورده‌اند، فکر می‌کنند در بدترین حالت فقط آن‌ها را از محبت خود دور کرده‌اند، اما نمی‌دانند که فرزندان خود را هم از خانه مادربزرگ و پدربزرگ محروم ساخته‌اند. فرزندانی که هیچ‌گاه طعم شیرین لذت‌های خانه مادربزرگ را نخواهند چشید. 

اما خدمت آن دسته از فرزندانی که پدر یا مادر خود را در خانه سالمندان «جا» گذاشته‌اند و با گذشت دو هفته از سال نو هنوز فرصت نکرده‌اند سری به آن‌ها بزنند، خدمت آن دسته از عروس خانم‌های گرامی یا آقا دامادهای محترم که در کمال انسانیت به همسرشان اجازه نداده‌اند از پدر یا مادر پیرش نگهداری کند، عارضم که بنده و همکارانم به نیابت از شما سری به پدر یا مادرتان زدیم. حتی نه از باب نوع دوستی، نه از باب وظیفه انسانی، شاید من از روی ترحم رفتم، به خاطر تهیه یک گزارش، به خاطر پر کردن جای خالی شما. اما خدا را شکر جای نگرانی نیست، آن‌جا همه چیز خوب است، اصلا چرا خوب؟ شما بفرمایید عالی. غذا عالی، دارو به موقع، پرستار مهربان، محیط تمیز، پزشک حی و حاضر و... 

جای یک چیز اما خیلی خالی است، جای هیاهوی‌ نوه‌ها برای گرفتن عیدی، جای آن بگو و بخندهای فامیلی، جای خوب خانواده! 

دروغ گفتم که جای نگرانی نیست، اتفاقا جای نگرانی هست، خیلی هم هست، خیلی نگران باشید، نگران پدر و مادرتان، نگران خودتان، نگران فرزندان‌تان و حتی نگران جامعه.

آقا مجتبی! بنده شما را نمی‌شناسم، اصلا ندیدمت و نمی‌دانم که هستی و کجا هستی، اما نمی‌دانم چرا وقتی از کنار پدرت رد شدم مرا جای تو اشتباه گرفت و پرسید: مجتبی جان، آمدی بابا؟!

پدرت می‌گفت مهندسی، می‌دانم که در این بلبشوی اقتصادی ماهی 800 هزار تومان برای نگه‌داری پدرت به حساب آسایشگاه واریز می‌کنی، اما پدرت دلتنگ توست، دوست دارد دستش را سفت بگیری و به حرف‌هایش گوش دهی، حرف‌هایی که شاید برای شما که مهندسی، برای شما که کسی هستی، برای شما که برو و بیایی داری، خیلی به درد بخور نباشد، اما بنشین پای صحبت‌های پدرت، به خاطر او، به خاطر خودت و به خاطر خدا.

آزیتا خانم! تک دختر خانه، از مادرت پرسیدم، دلت می‌خواهد دخترت بیاید و تو را با خودش به خانه‌اش ببرد، صدایش را آهسته کرد، راستش از من خواست حرفش را به گوش تو نرسانم، ولی گفت دلش پر می‌کشد برای خانه تو، دلش لک زده برای بازی با بچه‌هایت، برای دست پختت، برای شنیدن خاطرات همسر خلبانت و... ببخشید مادرم که حرف دلت را این‌جا می‌نویسم می‌دانی چرا دوست نداشت تو این‌ها را بدانی؟ چون می‌گفت دوست ندارد سربار تو باشد. می‌دانم که او اکنون پیر شده است و دست و پا گیر، شرایط خاصی دارد، نگهداری‌اش سخت است، خودش را خیس می‌کند، بد غذا ‌شده، مدام بهانه می‌گیرد، پر حرف شده، وسواس گرفته است، لنگ لنگان راه می‌رود، در مهمانی‌ها کلاس شما را پایین می‌آورد، ... و شما در مقابل دوست داری زندگی کنی، به مسافرت بروی، طاقتت طاق شده و... می‌دانم شرایط سخت است، درست مثل آن روزهایی که اگر چه ما به یاد نداریم اما می‌گویند که خودمان را خیس می‌کردیم، شب تا صبح گریه می‌کردیم، غذا نمی‌خوردیم و مادرمان از خواب و تفریح و درس و زندگی‌اش زد تا ما امروز ...

خانواده‌های محترم سالمندان مرا به خاطر این نگاه شاید پوچ، این نگاه شاید تلخ یا سنتی یا دِمده ببخشید، اما بگذارید این آدم‌های نحیف نفس‌های باقیمانده خود را کنار شما بکشند، باور کنید این جا اکسیژن کم است.

مرا ببخشید ...

نظرات کاربران
کد امنیتی
٩٢/٠١/١٥
٠
٠
نگهداری از کسی که الزایمر گرفته خیلی سخت است شما جناب برند تجربه اش رو نداشتید من حاضرم اگه یه روز الزایمر گرفتم منو به خانه سالمندان ببرند به خاطر راحتی دیگران
محمود
محمود
٩٢/٠١/١٨
٠
٠
جناب برند بسیار از این مطلب لذت بردم چون کمی در این حیطه فعالیت میکنم برای استفاده دیگر دوستانم خلاصه این گزارش را در وبلاگم با ذکر نام جنابعالی آوردم.