ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم...
در اولین روز سال مهمان آخرین خانه آدم‌هایی شدیم که حتی حضور غریبه‌ها هم برای تنهایی‌شان غنیمت است

ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم...

نویسنده :

می‌گویند در مغز قسمتی است به نام «لایه فراموشی». صداهایی که می‌شنویم، تصاویری که می‌بینیم، خنده‌ها و گریه‌ها، عشق‌ها و نفرت‌هایمان جذب یک لایه لیز می‌شوند و فکر می‌کنیم آن‌ها را فراموش کرده‌ایم، در حالی که همیشه در مغز ما هستند. در گوشه و کنار سلول‌های این قسمت مغز، اسم کسانی دفن شده است که روزی و روزگاری دوست‌شان داشتیم. شاید کار هزاران سلول کوچک فقط خاک‌سپاری باشد، خاکسپاری خاطره‌ها...

تا اول فروردین 92 به این سلول‌های کوچک و ماموریت خطیرشان فکر نمی‌کردم، به این که شاید اسم من هم در سلول‌های زیادی دفن شده باشد و البته همه اسم‌هایی که سلول‌های مغز من روی آن‌ها خاک فراموشی ریخته‌اند. اما بهانه برای این فکرهای پریشان من چه بود؟ یک «دعوت» شاید هم اسمش یک «فراخوان» بود یا نه، انجام یک «وظیفه انسانی و اجتماعی» یا...

هرچه بود، ساعت پنج بعد از ظهر اولین روز از سال جدید با جمعی از بروبچه‌های جیم، تصمیم گرفتیم تا سراغ آدم‌هایی برویم که اغلب آن‌ها از سوی کسانی که روزگاری دوست‌شان داشته‌اند، جذب همان لایه‌های فراموشی شده‌اند.


اینجا خانه آخر است

قرارمان کنار ساختمان سفید رنگی بود که سر در آن نوشته شده بود:«سرای سالمندان...» 

در فرصتی که چشم می‌کشیم برای رسیدن مابقی همکاران، آدم‌هایی را می‌بینیم که از در آهنی سرای سالمندان وارد می‌شوند، با این زعم که احتمالا آن‌ها همان فرزندان فراموش‌کار هستند. 

بعد هم بحث مفصلی در می‌گیرید بر سر این که آیا باید این افراد را سرزنش کرد یا خیر؟! بعضی‌ها می‌گویند وقتی منابع و امکانات نگهداری از سالمند را در اختیار نداریم بهترین کار برای حفظ سلامتی سالمند سپردن او به خانه سالمندان است و عده‌ای دیگر هم سفت و سخت بر این باور پا می‌فشارند که تحت هیچ شرایطی نباید سالمند را به خانه سالمندان سپرد.

بحث را تا اتاق مدیر سرای سالمندان پیش می‌بریم. جایی که حکاک‌زاده مدیر خانه سالمندان برایمان توضیح می‌دهد که روزگاری مرکزی را راه‌اندازی کرده بوده که افراد سالمند را در طول روز نگهداری می‌کرده و عصرها هم افراد خانواده می‌توانستند بیایند و آن‌ها را همراه خودشان به خانه ببرند. اما متاسفانه استقبالی از آن نمی‌شود چون فرزندانی که از عهده نگهداری پدر یا مادر سالخورده خود عاجز بودند، دوست داشتند سالمندان‌شان را به صورت تمام وقت به خانه سالمندان بسپارند، نه فقط در طول روز! 

او می‌گوید: اغلب خانواده‌ها به دنبال جایی هستند که مسئولیت سالمندشان را تمام قد بر عهده بگیرد. اینجا در حقیقت خانه آخر سالمند است.

به گفته آقای مدیر هزینه تمام شده نگهداری هر سالمند 700 تا 800 هزار تومان در ماه است که گاهی برای اخذ این هزینه از فرزندان یا دیگر اعضای خانواده سالمندِ ساکن در این سرا، حسابی دچار مشکل می‌شوند.

او به وجود سالمندان مجهول الهویه و بی سرپرست هم در این سرا اشاره می‌کند و بیان می‌دارد: اغلب این افراد را دادگستری به ما معرفی می‌کند و دولت برای آن‌ها هزینه ناچیزی معادل 205 هزارتومان به ما پرداخت می‌کند. 

آقای مدیر می‌گوید که آسایشگاهش اگرچه خصوصی است اما دیگر با هزینه‌های موجود نمی‌شود به این کار به چشم یک حرفه درآمدزا نگریست چرا که برای تامین بعضی هزینه‌ها گاهی هشتی گروی نه می‌ماند.


اسمش چی بود؟

«حسین آقا» را در تاریکی اتاقش ملاقات می‌کنم. چراغ‌ها را خاموش کرده تا نماز بخواند، وقتی بالای سرش می‌رسم که جانمازش را تا کرده و دارد از روی تختش پایین می‌آید.

مرا که می‌بیند سلام و علیک گرمی می‌کند و سال نو را تبریک می‌گوید اما یادش نمی‌آید امسال چه سالی است؟ کمی فکر می‌کند و می‌گوید: خدابیامرز هم اتاقیم، اسمش چی بود؟... یادم نیست... فکر کنم چمدون‌سازی داشت، اون یادش می‌موند این چیزا رو.

از حسین آقا می‌پرسم که کسی از اعضای خانواده‌اش برای تبریک سال نو سراغ او را گرفته است، که با نگاه پریشانش زل می‌زد به یکی از پرسنل بخش و او هم سری به تاسف تکان می‌دهد که یعنی؛«نه»!

حسین آقا اما می‌خندد و می‌گوید: خدا رو شکر. فکر کردم اومدن اما من یادم رفته.

حسین آقا که آلزایمر دارد، خاطرش نیست آخرین عیدی را به چه کسی داده است. او می‌گوید: شاید زنم... اسمش چی بود؟

دوست دارم به جای این همه بی‌خاطره‌گی فکر کنم که شاید اسم زنش «غنچه» بوده و آخرین عیدی حسین آقا هم یک جفت گوشواره فیروزه بوده به غنچه‌اش. فقط حواسش هست که به ما توصیه کند: باهم خوب باشین...دل هاتون رو صاف کنید... زیرآب هم رو نزنین.


قهرمان لیگ برتر فوتبال دستی سالمندان

«لیگ برتر داریم.» این را نعمت‌ا... خان می‌گوید. مرد 69 ساله‌ای که 5 سال است، مهمان خانه سالمندان شده. او قهرمان بلامنازع فوتبال دستی در کل سراست.

این را در یک رقابت نفس‌گیر با «مرتضی اخوان» همکار جیمی‌مان ثابت می‌کند. (مستحضرید که این همکار ما هم برای خودش دبدبه و کبکبه‌ای دارد در این رشته)

آقا نعمت ا... که در این بیست و اندی ساعت گذشته از لحظه تحویل سال چشم کشیده برای حضور اعضای خانواده‌اش، می‌گوید: فکر نکنم حالا حالاها بیان. دور و برشون شلوغه. اگه یادشون بمونه حتما به من هم سر می‌زنن.

او اما دلش را خوش کرده به سرگرمی‌های کوچک؛ «عیدها می‌شه بیشتر شیرینی خورد. فوتبال دستی هم هست. رضا پسر سرایدار هم تعطیله می‌یاد با هم فوتبال دستی می‌زنیم.»


مادر بزرگ دوست داشتنی

سکینه خانم از آن زن‌هایی است که دوست داری مادربزرگت باشد. نه برای این که شوخ طبع است و حتی سنش را لو نمی‌دهد و می‌گوید : «هفته دیگه 14ساله می‌شم» بلکه برای آن همه سرزندگی‌اش که حسرت می‌گذارد به دلت که این همه انرژی را حتی تو هم در بیست و چند سالگی‌ات نداری. 

با خنده می‌گوید: بس که بلبل زبون بودم، از صدا و سیما اومدن باهام مصاحبه رادیویی گرفتن. بعد از پخش مصاحبه کلی خاطرخواه پیدا کردم.

سفره هفت سین کوچک و زیبایی را که گوشه اتاقش چیده، نشان‌مان می‌دهد و می‌گوید: وسایل این سفره رو بچه‌هام آوردن و خودم چیدم.

سیب سرخ هفت سینش را بیشتر از همه دوست دارد. از نوروزهای قدیمی می‌پرسم که می‌گوید: «هر چی بگم کمه. می‌گن هر چیزی قدیمیش خوبه... دلیل داره چون جنس قدیمی‌ها اصله و تقلبی نیست. عیدا و نوروزاشونم اصل بودن. مهر و محبت‌هاشونم هم اصل بودن»

ناهید خانم هم اتاقی سکینه خانم احتمالا 80 سال دارد اما روی پایش بند نیست. مدام تعارف می‌کند که چایی برایمان بریزد. حتی پیشنهاد می‌کند که برایمان تار بزند. اما خبری از سازی که کوک شود نیست. ناهید خانم بر تار خیالی‌اش چنگ می‌زند و نوای شادی با لبانش می‌سازد. انگار که بخواهد برای ما جوان‌ترها کُری بخواند، می‌گوید: کجاش رو دیدین؟ اگه بیشتر بمونید، براتون انگلیسی و آلمانی هم حرف می‌زنم.

تلاش او برای این که قدری ما را بیشتر کنار خودش نگه دارد تا کمی تنهایی از او دور شود، غم‌انگیز بود.

«این‌جا رو دوست ندارم. دو ساله این‌جام اما به هیچ چیزش عادت نکردم.»

این را مریم خانم می‌گوید. 6 فرزند دارد و کلی نوه اما تنهاست. خودش می‌گوید: 10 سال پیش که شوهرم فوت کرد، بیچارگی و تنهایی من هم شروع شد.

او می‌گوید که پسرش قطعه زمینی خریده و قول داده تا آن را بسازد و او را آن‌جا ببرد؛ «نمی‌خوام سربار کسی بشم اما باور نمی‌کنم که این جا باید خونه آخر من باشه. آدم بی خانواده و دوستاش، عمرش نصف می‌شه، تنهایی آدمو می‌کشه... ذره ذره...»

از او می‌پرسم، وقت سال تحویل تنها بوده، که می‌گوید: نه! بچه‌هام اومدن مرخصیم رو گرفتن و من رو بردن خونه شون اما نموندم. گفتم که نمی‌خوام سربار کسی بشم.

دلم می‌گیره اگه پدر و مادرم این‌جا باشن

سینا 11 سال دارد. وسط فوتبال بازی کردنش در حیاط آسایشگاه، از او می‌پرسم که عیادت که آمده، انگشتش را نشانه می‌رود سمت پیرزنی که روی تختی در گوشه‌ای از حیاط نشسته و می‌گوید: مادربزرگم.

می‌پرسم: این‌جا رو دوست داری؟ پاسخ می‌دهد: «بله! نه! یعنی آدماش رو دست دارم، چون مهربونن»

دوباره می‌پرسم حالا که آدم‌های خوبی داره پس وقتی پدر و مادرت پیر بشن، می‌یاریشون این‌جا؟ کمی فکر می‌کند و می‌گوید: «نه! یعنی نمی‌دونم... چون دوست‌شون دارم. ناراحت می‌شم اگه تنها بمونن.»

رضا پسر کوچک سرایدار سرای سالمندان است. او می‌گوید: «آدم‌های این‌جا خیلی مهربونن. با آقا نعمت ا... فوتبال دستی بازی می‌کنم، مابقی آقایون این‌جا هم با من خیلی مهربونن. خیلی هوام رو دارن.»

می‌پرسم: «دوست داری پدر و مادرت رو بذاری خونه سالمندان تا ازشون بهتر نگهداری بشه؟» سراسیمه پاسخ می‌دهد: «نه! اصلا...اگه پدر و مادرم ازم دور بشن دلم می‌گیره. نمی‌تونم تحمل کنم. نه حتی فکرشم نمی‌کنم.»

آقا اسماعیل 6 سال است که هم‌خانه آدم‌های این سراست. نه این‌که او در 38 سالگی‌اش آن قدر پیر شده باشد که یکی از تخت‌های این خانه نصیبش شود. نه! او سرایدار اینجاست. آدم‌های این خانه را خیلی دوست دارد و می‌گوید: خیلی‌هاشون برام حُکم اعضای خانواده‌ام رو دارن.

او برایمان می‌گوید که این خانه و آدم‌های تنهایش همیشه غمگین نیستند؛ «عیدها و تعطیلات یا فرصت‌هایی که برایشان اردو می‌گذاریم، حسابی حال و هوایشان تغییر می‌کند.» 

اسماعیل یکی از روزهای خوب این خانه، را روز ازدواج یکی از پیرمردها با پرستارش عنوان می‌کند و مراسمی بسیار باشکوهی که در این خانه برگزار شده است.

برای او اما تلخ‌ترین خاطره، خبر مرگ یکی از پیرمردهایی بوده که او را به چشم پسرش می‌دیده است؛ «اسمش غلامرضا بود. همان روزهای اول که آمده بود اینجا، یکی محکم خواباند زیر گوشم و کلی فحش حواله‌ام کرد اما کم کم طوری به من وابسته شده بود که مرا مثل پسرش می‌دید. من هم وقتی خبر مرگش را شنیدم، انگار پدرم را از دست داده بودم.»

از اسماعیل می‌پرسم خانواده‌های این افراد چقدر سراغ‌شان را می‌گیرند که سری به تاسف تکان می‌دهد و می‌گوید: بعضی‌ها را باید زنگ بزنیم تا یادشان بیاوریم که کسی را این‌جا دارند، بعضی‌ها هم خوشبختانه هفتگی سراغ سالمندشان را می‌گیرند، اما خیلی کم پیش می‌آید که مرخصی آن‌ها را بگیرند و چند روزی ببرند خانه خودشان و کنار هم باشند.


پاپیچ خانواده‌ها می‌شویم برای ملاقات

«بعضی از این آدم‌ها من را پدرشان می‌بینند و بعضی‌هاشان هم فکر می‌کنند که من زندان‌بانم.»

این را نصرتی می‌گوید. مرد جاافتاده‌ای که عمری کارش مدیریت هتل‌ها و مراکز اقامتی بوده اما یک سالی می‌شود که در این سرا به عنوان مدیر داخلی مشغول به کار است.

او گلایه دارد از فرزندان و خانواده‌هایی که باید با اصرار و تماس‌های مکرر آن‌ها، سراغی از سالمندشان بگیرند؛ «گاهی بی‌قراری‌ها و گریه‌های این آدم‌ها باعث می‌شود تا پاپیچ خانواده‌ها برای ملاقات از پدر یا مادر، خواهر یا برادرشان شویم و این تلخ است. تلخ است که آسان فراموش می‌کنیم.»

برای نصرتی تلخ ترین اتفاق در این سرا «مرگ» است. او می‌گوید: اما شیرینی‌هایش بیشتر است. این‌که آدم‌هایی این چنین با محبت مدام تو را به آغوش بکشند و جای فرزندشان، خطابت کنند؛ شیرین است. خیلی شیرین.

نظرات کاربران
کد امنیتی
nikta_21
nikta_21
٩٢/٠١/١٥
١
٠
اول
ati200
ati200
٩٢/٠١/١٦
١
٠
چقدرنامردن ..ما مگه زمانی خودمون خیس نمی کردیم ....لباس هارو کثیف نمی کردیم ...واقعا که مادربزرگ پدربزرگ من بیش از10ساله مردن و من هنوز دلتنگشونم..و عیدها برام غمگینن که نمیشه برم خونشون و میرم سرخاکشون
پربازدیدتریـــن ها
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌و‌گو با «ساراسادات خادم‌الشریعه»

در آن لحظه به نتایجم فکر نکردم

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨
چهره هفته

جینگولک بازی غربی‌ها

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨

دشواری نداریم

٩٥/٠٩/١٨

چرخه‌ تبدیل پراید

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
اینترنت و سر و شکل جدیدی که به بازار کالا و خدمات ایران داده است

#تقابل_مدرنیته_سنتی

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

خلاق‌های اینستاگرامی

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
نکاتی خواندنی درباره برترین بازیکن فوتسال آسیا در سال‌های 2014 و 2016

موفرفری خوش‌تکنیک!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨