معلمانه
گزارشي از هديه‌هايي که براي معلم‌ها مي‌بريم

معلمانه

نویسنده :

بابا نان داد... باز باران با ترانه... دهقان فداکار پيراهنش را از تن در آورد... تصميم کبري... پطرس انگشتش را در سوراخ... باز آمد بوي ماه مدرسه... زاغکي قالب پنيري ديد... چست و چابک... مي‌پريدم از لب جو... توانا بود هر که دانا... زي ي ي ي ي ي ي ي ينگ... بچه ها! زنگ تفريحه...
اپيزود اول

روز / خارجي / حياط مدرسه
وارد مدرسه که مي‌شوم، شامه ام تيز مي‌شود! بوي مدرسه تمام وجودم را مي‌گيرد. پسرک عينکي چشم درشتي که از پشت عينک چشمانش شده دو تاي واقعي‌اش مي‌پرد جلو و همان‌طور که کيک‌اش را گاز مي‌زند، چشمش را مي‌اندازد توي چشمم! هنوز به وسط حياط نرسيدم که يک گروه از همين پسرک‌هاي عينکي ريز و ميزه دور و برم را مي‌گيرند. مي‌خواهم از پله‌ها بالا بروم تا وارد سالن مدرسه شوم که چشمم مي‌افتد به زنگ! به يک قطعه فلزي که وقتي مي‌خواهند زنگ تفريح را بزنند با پتکي مي‌کوبند توي فرق سرش! چشم‌هايم خيس مي‌شود، ناخودآگاه! خانم صادقي صدا مي‌زند: «آقاي اخوان! منتظرتان بوديم...»

اپيزود دوم

روز / داخلي / دفتر مدرسه
«خانم اجازه، خانم رضايي گفتند همون دفتر رو بدين...» اين را رضا مي‌گويد که به گفته مدير مدرسه شاگرد بازيگوش کلاس سوم A است. مدرسه‌اي که سر و صداي بچه‌هايش از کله سحر تا بوق ظهر مخ معلمانش را مي‌خورد! معلم رياضي که از همه منظم‌تر است بلند مي‌شود برود سر کلاس. رويش را مي‌کند به خانم مدير و اجازه مي‌گيرد. بعد هم سري به سمت من مي‌چرخاند و مي‌گويد: «با اجازه تون...»! وقتي از خانم وفايي و اخترلو در مورد خاطرات شيرين‌شان از روز معلم مي‌گويم، اولش فکر مي‌کنند. اما همين که يادشان مي‌آيد، انگار فوراني از خاطرات را از درون‌شان بيرون مي‌ريزند. به برخي‌هايش عاشقانه مي‌خندند و برخي‌هاي ديگر را با کنايه و تأمل تعريف مي‌کنند.خانم وفايي مي‌گويد: «همين چند سال پيش بود چند روز قبل از روز معلم به بچه‌ها گفتم برايم چيزي نخرند، اگر مي‌خواهند مرا خوشحال کنند، درس‌شان را بخوانند و منضبط باشند. روز معلم که شد ديدم هيچ کدام از بچه‌ها برايم چيزي نخريدند. راستش را بخواهيد يک جورايي دلخور شدم. فکر نمي‌کردم بچه دبستاني اين چيزها را بفهمد. فردا صبحش ديدم همه بچه‌ها برايم کادوهاي مختلف گرفتند. بعدا فهميدم من اشتباه مي‌کردم، روز معلم روز بعد بوده است!» خاطره معلم علوم جالب‌تر است. اخترلو خاطره آدامس خرسي را مي‌گويد: «يکي از بچه‌هاي کلاس پنجم بود که هميشه سر کلاس دعوايش مي‌کردم و بچه شلوغي بود. يادم نمي‌رود هميشه سر کلاس آدامس مي‌جويد. من هم چند باري براي همين مسئله فرستاده بودمش دفتر. آن سال روز معلم بچه‌ها برايم کادوهاي مختلفي آوردند. او هم خيلي صادقانه و دوست داشتني آمد جلو و يک بسته آدامس به من داد. گفت خانم اين آدامس را براي‌تان خريدم تا ببينيد چقدر آدامس خوشمزه است.» صداي خنده اخترلو، وفايي و خانم مدير دفتر را برمي‌دارد.

اپيزود سوم

روز / خارجي / حياط مدرسه
وارد شدن به مدرسه دخترانه دل و جرأت مي‌خواهد! حتي اگر مقطعش راهنمايي باشد! زنگ خورده است و بين دو کلاس است. بچه‌ها در حياط وول مي‌خورند. راستش را بخواهيد جو طوري است که سرم را پايين مي‌اندازم تا از نگاه عجيب دخترک‌هاي قد و نيم قد مدرسه راهنمايي فرار کنم و زودتر خودم را به دفتر برسانم. فقط پچ‌پچ‌هاي درگوشي و شيطنت بار دختران مقطع راهنمايي تحصيلي را مي‌شنوم...

اپيزود چهارم

روز / داخلي / دفتر مدرسه
معلم‌ها مشغول بگو و بخند هستند. با ورود من به دفتر يک لحظه همه خشکشان مي‌زند. ناظم مرا معرفي مي‌کند و مي‌گويد که قرار است از خاطرات روز معلم و هديه‌هايي که در سال‌هاي تدريس‌شان از دانش‌آموزان گرفتند، برايم صحبت کنند و من يادداشت کنم. حسابش شايد دشوار باشد که بر سر نگارنده به هنگام حضور تمامي دبيران محترم در دفتر اين مدرسه چه گذشت! يکي از آن دفتردار نشان مي‌دهد که اصلا خجالتي نيست و بلند مي‌گويد: «آقا خبرنگار بيا اين‌جا پيش خودم. تا دلت بخواهد برايت خاطره دارم.» کنار معلم اجتماعي مي‌نشينم که ظاهرا از بقيه اجتماعي‌تر است؛ زهره منعم. او جوان است و مشخص است هنوز گرد گچ پاي تخته زياد ريه‌هايش را اذيت نکرده است. منعم مي‌گويد: «سال گذشته دقيقا روز قبل از روز معلم به بچه‌ها گفتم که فردا امتحان مي‌گيرم. بچه‌ها هم کلي التماس کردند که خانم فردا روز معلم است و امتحان نگيريد. اما من زير بار نرفتم. فردا صبح‌اش از بچه‌ها امتحان گرفتم و بعد از امتحان بچه‌ها کادوهايشان را آوردند. راستش را بخواهيد آن‌قدر خوشحال شدم که به همه‌شان قول دادم دوباره ازشان امتحان بگيرم تا اگر کسي خراب کرده، جبران کند.» معلم جوان در پاسخ به سؤالم که از او پرسيدم دوست داريد بچه‌ها کادو برايتان چه بياورند؟ مي‌گويد: «حقيقت اين است که وقتي براي ما معلم‌ها بچه‌ها کادو روز معلم مي‌آورند خوشحال مي‌شويم، اما اگر واقعا درس خوان و منظم باشند خب طبيعي است که معلم بيشتر لذت مي‌برد. مي‌خواهم بگويم آن خوشحالي زودگذر است و خوشحالي دوم پايدار.» زنگ مي‌خورد و معلم‌ها به کلاس‌هايشان مي‌روند. حياط خالي از دانش‌آموزاني است که تا چند دقيقه پيش حياط را روي سرشان گذاشته بودند. دوباره چشم‌هايم خيس مي‌شود. بوي مدرسه را دوست دارم...

نظرات کاربران
کد امنیتی