دهه شصتی‌ها و سوتی‌های پدیده‌ایی
امیر عابدینی به عنوان یک موافق می‌آید پای میز گفت و گو با جیم

دهه شصتی‌ها و سوتی‌های پدیده‌ایی

نویسنده : سعید برند

آن سال‌ها در کل فامیل ما فقط عموی بزرگم موبایل داشت. تابستان 75 بود که به اتفاق همدیگر برای انجام یک کار اداری و البته با اتوبوس عازم یکی از استان‌های جنوبی کشور شدیم. ساعت حدود 10 شب بود که با شنیدن صدای سرباز پلیس راه از خواب بیدار شدم: «پاشو داداش ایست و بازرسیه!» پلیس بسیاری از مسافران اتوبوس را به خط کرده بود و همه را تفتیش می‌کرد، نوبت به عموی من رسید، همین که دست‌هایش را بالا برد، موبایلی که روی کمربندش بسته بود از زیر کتش نمایان شد... اگر شما یک دهه شصتی هستید با آدم‌های این گزارش همزاد پنداری بیشتری خواهید کرد. آدم‌هایی که در دوران نوجوانی خود با پدیده‌های بسیاری مواجه بودند! نسل ما یعنی همان عزیزان متولد شده در دهه شصت پدیده‌هایی را تجربه کرده‌اند که شاید هر کدام از آن‌ها به اندازه پرتاب کردن میمون زنده به فضا برای‌شان تعجب‌آور و در عین حال غرور آفرین بود. پدیده‌هایی چون خوردن پیتزا، داشتن موبایل به خصوص نوع دوربین‌دارش، استفاده از رایانه و اینترنت Dial up و... که شاید هر کدام از آن‌ها برای نوجوانان امروزی صرفا یک شوخی ساده باشد! در این گزارش خاطرات چند نفر از دهه شصتی‌ها در مواجه با این پدیده‌ها را مرور می‌کنیم، خاطراتی که شاید اکنون سوتی‌های باورنکردنی بزرگی باشند!


اولین اتصال به دنیای مجازی!

در بین دهه شصتی‌ها کمتر فردی را پیدا خواهید کرد که قبل از رفتن به دانشگاه صاحب یک رایانه شخصی شده باشد. هر چند درصد آن‌هایی هم که بعد از ورود به دانشگاه صاحب رایانه شده‌اند خیلی قابل توجه نیست! اما با این حال رویارویی با این فناوری و استفاده از آن برای تعداد زیادی از نوجوانان دهه شصت سرشار از خاطرات به یادماندنی است. مسعود که حالا حسابدار یک شرکت بازرگانی است از خاطرات روزهای نوجوانی‌اش می‌گوید:

سال 1380 بود، من و چند نفر از دوستانم دوره پیش دانشگاهی را گذرانده بودیم و خودمان را برای کنکور آماده می‌کردیم، آن سال‌ها تعداد کمی از دوستانم رایانه داشتند و ما به تازگی یاد گرفته بودیم که به جای رفتن به کافی‌نت می‌توانیم از طریق Dial up و با رایانه شخصی‌مان به اینترنت متصل شویم. یک روز در راه برگشت از کلاس کنکور یکی از دوستانم که رایانه شخصی داشت یک کارت اینترنت 10 ساعته خرید، وقتی از او پرسیدم که «طریقه استفاده از آن را بلدی» به نشانه تایید سری تکان داد و از هم جدا شدیم، ساعتی گذشت. دوستم با من تماس گرفت و گفت احتمالا فروشنده سر ما را کلاه گذاشته و یک کارت تمام شده را به ما داده است، پرسیدم: چطور؟! پاسخ داد: سیم تلفن را به مودم وصل کردم ولی نمی‌دانم چرا صداهای عجیب و غریب از داخل کامپیوترم به گوش می‌رسد. با اصرار دوستم به خانه آن‌ها که در نزدیکی خانه ما بود رفتم تا با یکدیگر عیب کار را پیدا کنیم. در کمال تعجب دیدم دوستم کارت اینترنت را در داخل قسمت «فلاپی رام floppy ram» گذاشته و منتظر است همانطور که کارت تلفن عمل می‌کند، کارت اینترنت نیز کار کند! 

همراه جناب سرهنگیم!!

احسان کارمند یکی از دفاتر خدمات مشترکان تلفن همراه است. خاطره او نیز از تلفن همراه خواندنی‌ست:

آن سال‌ها در کل فامیل ما فقط عموی بزرگم که در کار خرید و فروش لوازم یدکی خودرو بود، موبایل داشت. زمستان 75 بود که به اتفاق همدیگر برای انجام یک کار اداری و البته با اتوبوس عازم یکی از استان‌های جنوبی کشور شدیم. ساعت حدود 10 شب بود که با شنیدن صدای سرباز پلیس راه از خواب بیدار شدم: «پاشو داداش ایست و بازرسیه!» پلیس بسیاری از مسافران اتوبوس را به خط کرده بود و همه را تفتیش می‌کرد، نوبت به عموی من رسید، همین که دست‌هایش را بالا برد، موبایلی که روی کمربندش بسته بود از زیر کتش نمایان شد. سرباز بیچاره که احتمالا تا آن روز موبایل ندیده بود آن را با یک بی‌سیم نظامی اشتباه گرفت و بلافاصله از ادامه بازرسی عمویم دست کشید و در حالی‌که به او احترام نظامی گذاشت با صدای لرزانی گفت: «ببخشید... چرا زودتر نگفتید قربان، جسارت شد!» سپس خیلی محترمانه از عمویم خواست که به اتوبوس باز گردد، نفر بعدی من بودم که در آن هوای سرد و با چشمانی خواب آلود اصلا حس و حال بازرسی بدنی آن هم وسط بیابان را نداشتم، پس اعتماد به نفس را جمع کردم و گفتم: «بنده همراه جناب سرهنگم!!» سرباز نگاهی به سر و وضع من انداخت و گفت: «برو خودتو سیاه کن کوچولو!» سپس یک بازرسی بدنی دقیق از من کرد و در نهایت مرا به داخل اتوبوس فرستاد.


کلاس الکی با موبایل در کلاس! 

تقریبا اواخر سال 1372 بود که اولین محموله تجهیزات تلفن همراه وارد کشور شد، در ابتدای ورود تلفن همراه به کشور، تنها افراد معدودی این وسیله را در اختیار داشتند، اما رفته رفته با ارزان شدن سیم کارت‌ها و اضافه شدن دیگر اپراتورهای تلفن همراه تعداد مشترکان نیز افزوده شد. شاید همه ما خاطراتی از اولین برخورد با این وسیله ارتباطی را در ذهن داشته باشیم، اما «سارا.د» که اکنون 6 سال از گرفتن مدرک لیسانسش می‌گذرد، خاطره جالبی از اولین برخوردش با موبایل دارد که در ادامه می‌خوانید: 

ترم اول دانشگاه بودم، برادر بزرگ‌ترم شغل آزاد داشت و با حقوق 6 ماهش که چیزی در حدود یک میلیون و 200 هزار تومان می‌شد، یک عدد سیم کارت تلفن همراه ثبت نام کرده بود، البته یک گوشی نوکیا 1100 که بعدها به «11 گدا» معروف شد نیز داشت. خیلی دلم می‌خواست یک روز گوشی تلفنش را ببرم دانشگاه و پُزش را بدهم! طوری که درست وسط کلاس درس زنگ بزند و من با غرور بگوییم: «وای ببخشید استاد!» و سپس موبایلم را دستم بگیرم و به بهانه صحبت کردن از کلاس خارج شوم. اما خوشبختانه یا شوربختانه این آرزو را به گور نبردم و یک روز که برادرم مرخصی بود با هزار منت و التماس توانستم گوشی‌اش را امانت بگیرم. البته مشروط به این که یک هفته همه لباس‌هایش را اتو کنم! اما کار به این جا ختم نمی‌شد، در مرحله بعد باید دم یک نفر دیگر را هم می‌دیدم که در موعد مقرر با من تماس بگیرد! دیوار کسی را کوتاه‌تر از مادرم پیدا نکردم، این بود که از او خواستم ساعت 10 صبح با من یا بهتر است بگویم با موبایل برادرم تماس بگیرد!! خدا می‌داند که از کلاس آن روز هیچی نفهمیدیم چون دائم به ساعتم نگاه می‌کردم، و منتظر بودم، هنوز ساعت دقیقا 10 نشده بود که احساس کردم چیزی روی مانتویم در حال حرکت است! بله گوشی موبایل برادرم که اکنون به گردن من آویزان بود با یک صدای فوق‌العاده مسخره شروع به زنگ زدن کرده بود، آنقدر دستپاچه شدم که بدون این که از استاد اجازه بگیرم و بدون این که آن جمله غرور آفرین را بگویم از کلاس خارج شدم، هنوز خنده همکلاسی‌هایم تمام نشده بود که دوباره به کلاس برگشتم، اما تازه مصیبت شروع شد! موبایل پشت سر هم زنگ می‌خورد و قبل از آن که بتوانم از کلاس خارج شوم، قطع می‌شد! مصیبت اصلی آن جا بود که استاد محترمانه از من خواست زنگ گوشی‌ام را قطع کنم اما ظاهرا برادرم کدی روی گوشی خود گذاشته بود که من نمی‌توانستم وارد منوی آن شوم!! البته باید اعتراف کنم که اگر می‌توانستم وارد منوی گوشی شوم باز هم آن زمان مهارت انجام این کار را هم بلد نبودم! خلاصه کار به جایی رسید که دیگر نتوانستم در کلاس حضور داشته باشم، آبرویم به کلی رفته بود! بعدها فهمیدم اگر باتری گوشی را خارج می‌کردم خود به خود خاموش می‌شد! آن شیرین کاری‌ها هم دست پخت برادرم بود! حالا بماند که چند روز بعد من هم سر اتو کردن شلوار جدیدش آنچنان آشی برایش پختم که بوی سوختگی‌اش تمام محله را برداشت! 


من خودم DOS را بلدم!

هر چند دانش و سواد رایانه‌ای مردم روز به روز افزایش می‌یافت ولی گاهی اوقات سرعت فناوری‌های جدید دنیای رایانه از دانش عمومی مردم پیشی می‌گرفت. ورود نسل جدید رایانه‌ها این مسئله را به خوبی ثابت می‌کرد. «زهره» که اکنون به گفته خودش کودک 7 ساله‌ای دارد که توانایی کار با رایانه را تا حد و اندازه‌ای بلد است، از سوتی خود در مواجه با لپ‌تاپ می‌گوید:

اولین بار در یک نمایشگاه کامپیوتر دیدمش! فروشنده یک کامپیوتر عجیب و غریب مقابلش گذاشته بود و با آب و تاب خاصی از امکانات آن صحبت می‌کرد، کمی که جلوتر رفتم متوجه شدم به آن وسیله «لپ‌تاپ» می‌گوید. لپ‌تاپی که بسیار کت و کلفت‌تر از لپ‌تاپ‌های امروزی بود. اما من تا آن روز با لپ‌تاپ آشنایی نداشتم. افرادی که دور فروشنده حلقه زده بودند هر کدام سوالاتی را درباره کارکرد آن می‌پرسیدند، وسط این هیاهو از بغل دستی‌ام پرسیدم: «این چه جور کامپیوتریه که کیس نداره؟!»

فروشنده و همه افراد دور و برم با شنیدن این سوال نتوانستند جلوی خنده خود را بگیرند، اما من با اعتماد به نفس بیشتری گفتم: «من خودم دوره داس (DOS) رو کامل گذروندم آقا، گواهینامه‌ش رو هم دارم ولی همچین چیزی ندیدم والا.» بر خلاف تصورم خنده آن‌ها بند که نیامد هیچ، بلندتر هم شد! تازه آن شب بود که فهمیدم همه آن 2 ماهی که برای گذراندن دوره آموزش سیستم عامل DOS گذرانده‌ام اکنون دیگر ارزش زیادی ندارد چون مدت‌هاست که سیستم عامل دیگری به نام ویندوز جایگزین آن شده و من هم‌چنان بی‌خبرم! 


پ مثل پدیده، مثل پیتزا

هر چند می‌گویند ورود پیتزا به کشورمان به حدود سال‌ 1340 برمی‌گردد، اما شاید در دوران نوجوانی دهه شصتی‌ها هنوز خوردن پیتزا این قدر بین مردم فراگیر نشده بود و هنوز تعداد پیتزافروشی‌ها سر به فلک نگذاشته بود! شاید شما اولین باری را که پیتزا خورده‌اید به یاد نداشته باشید اما خیلی‌ها هنوز طعم اولین پیتزایی را که خورده‌اند زیر دندان‌شان مزه مزه می‌کنند! اما طعم اولین پیتزا هر چه قدر هم که خوشمزه باشد به یادماندنی‌تر از خاطرات اولین پیتزا نیست! «احمد» که اکنون دانشجوی کارشناسی ارشد شیمی است از اولین باری که به پیتزا فروشی رفته برای‌مان تعریف می‌کند: 

اوایل دوره راهنمایی بودم، خوب به یاد دارم که هنوز پیتزا مانند الان فراگیر نشده بود، یک روز با پسر دایی‌هایم در خانه مادربزرگم نشسته بودیم که دایی کوچکم که آن روزها هنوز جوان و مجرد بود از راه رسید، نمی‌دانم سرش به کدامین سنگ خورده بود که یکهو و بدون مقدمه از ما خواست با او بیرون برویم، پس از کمی گشت و گذار در بازار نمی‌دانم چه شد که برای اولین بار سر از یک پیتزا فروشی درآوردیم! از آن جا که خیلی زود به پیتزا فروشی رفته بودیم اولین مشتریان آن روز پیتزا فروشی بودیم، سر یک میز نشستیم و خان دایی جان کوچیکه سفارشات لازم را به آقای گارسون داد. چند دقیقه بعد پیتزاهای سفارش داده شده روی میز ما بود! اما از آن جا که هیچ کدام‌مان تجربه خوردن پیتزا را نداشتیم کمی هاج و واج یکدیگر را نگاه کردیم و منتظر ماندیم. پس از چند دقیقه دایی جان که خود را بزرگ جمع می‌دید از بی‌توجهی گارسون عصبانی شد و قبل از آن که از کوره در برود پیش او رفت و گفت: «آقا الان چند دقیقه است که پیتزاهای ما را آوردی ولی چرا نان برای‌مان نمی‌آوری؟!» بنده خدا که ظاهرا سوتی‌های مردم برایش طبیعی شده بود لبخندی زد و گفت: «باز جای شکرش باقیست مثل بعضی‌ها نپرسیدی پس کو برنجش؟!!» سپس طرز خوردن پیتزا را به ما آموزش داد. البته خداییش پنیر پیتزاهای آن موقع خیلی بیشتر کش می‌آمد!


یک تلفن و یک دنیا خاطره!

شاید باورتان نشود ولی همین تلفن‌های ثابتی که امروزه شاید برای خیلی از ما بلااستفاده شده باشد تا همین یک دهه قبل آنچنان برای برخی دست نایافتنی بود که مدت‌ها برای به دست آوردنش در نوبت ثبت نام انتظار می‌کشیدند! «رضا حمیدی» که اکنون سی‌امین زمستان عمرش را تجربه می‌کند از خاطرات دوران کودکی خود در این باره می‌گوید: 

یک کیوسک تلفن زرد رنگ چند کوچه پایین‌تر از خانه ما و در حاشیه خیابان اصلی قرار داشت، که با سکه‌های 10 ریالی و بعدها با سکه‌های 50 ریالی می‌توانستی با آن مکالمه کنی، آن روزها هر وقت مادرم می‌خواست به منزل مادربزرگم تلفن کند مرا هم با خودش می‌برد و من در تمام طول مکالمه تلفنی داخل کیوسک شیشه شکسته کنار مادرم می‌ایستادم و به این فکر می‌کردم که چقدر خوب می‌شد اگر قد من هم به بالای تلفن می‌رسید و می‌توانستم برای یک بار هم که شده سکه را داخل دستگاه تلفن بیندازم و از آن بالا ببینم چطور آن را می‌خورد! اما این آرزو هیچ‌گاه محقق نشد چون شرکت مخابرات حدود سال 73 پای تلفن ثابت را به محله ما باز کرد! اما آن «تلفن سبز رنگ شماره انگشتی» به قدری فناوری شیرینی برای ما بود که به سرعت جایگاه مهمی در میان اعضای خانواده ما پیدا کرد، به طوری که همیشه پای ثابت عکس‌های خانوادگی ما بود!! آن روزها هر وقت زنگ تلفن خانه به صدا در می‌آمد، تنها پدرم حق پاسخ‌گویی به آن را داشت، اما اگر پدر در خانه نبود سر پاسخ دادن به تلفن دعوا بود، به مجردی که تلفن زنگ می‌خورد من، برادر و دو خواهرم به سمت آن هجوم می‌بردیم و طبیعی بود که برنده آن کسی است که چالاکی و زیرکی درخور توجهی داشته باشد. خدا می‌داند که این دستگاه دوست داشتنی چقدر باعث سرگرمی من بود و چه شوخی‌ها و سرکاری‌هایی که با آن انجام نمی‌دادم، طوری که همیشه پدر و مادرم وقتی خانه را ترک می‌کردند، به غیر از خوراکی‌ها که باید از دسترس من دور نگه داشته می‌شد، دستگاه تلفن را نیز در کمد لباس می‌گذاشتند و درش را قفل می‌کردند! البته طولی نکشید که دستگاه‌های ID Caller و تلفن‌های شماره انداز به کمک‌شان آمد و چند سال بعد به هنگام خروج از خانه تنها مجبور بودند همان پلاستیک خوردنی‌ها را از دست من پنهان کنند! 

اما خاطره یا بهتر است بگوییم سوتی آقا رضا هم در نوع خودش خواندنی است: یک روز پای تلویزیون نشسته بودم و برنامه کودک را می‌دیدم، مجری برنامه از «بچه‌های توی خونه» خواست که نامه‌های خودشان را به آدرس برنامه بفرستند یا به یک شماره تلفن فاکس کنند! از پدرم معنی فاکس کردن را پرسیدم که او هم توضیحاتی به من داد، اما نمی‌دانم توضیحات پدرم ناقص بود یا مشکل از آی‌کیوی من بود! چون یک ساعت بعد، پدرم مرا در شرایطی پای تلفن خانه‌مان پیدا کرد که سعی داشتم نامه‌ای که برای برنامه مورد علاقه‌ام نوشته‌ام را از لابه‌لای محفظه‌ها و سوراخ‌های پشت دستگاه تلفن وارد آن کنم!! 

نظرات کاربران
کد امنیتی
A_lemna
A_lemna
٩١/١٢/١٥
٠
٠
چقدر سر این گزارش خندیدم! یاد خرابکاری های خودم افتادم. یاد اولین پیتزایی که خوردیم. روش گیلاس داشت خخخخخخخخخخخخخخ
آرزو
آرزو
٩١/١٢/١٦
٠
٠
ایول عالی بود کلی خندیدیم
z.abedin
z.abedin
٩٢/٠١/٠٦
٠
٠
واقعا عالی بود یاد خاطراتم افتادم دستت مرسی!!!!1