روزي‌براي‌تو...
داستان‌هايي از معلم‌هاي زندگي‌مان

روزي‌براي‌تو...

نویسنده :

دارم خاطرات خودم از معلم‌هايم را مي‌نويسم. اما دقت که مي‌کنم مي‌بينم جز چند تصوير پراکنده خيلي چيزي ازشان نمي‌دانم. حساب مي‌کنم مي‌بينم از 3، 4 سالگي در مهد تا حالا که دانشکده تمام شده و هنوز کلاس مي‌روم، هميشه معلم داشته‌ام. اما وقتي قرار است چند خطي از معلم بنويسم تقريبا هيچي ندارم. معلم‌هايمان را خيلي نمي‌شناسم. حتي آن‌هايي را که خيلي دوست داشته‌ام و با آن‌ها اخت شده‌ام را هم هرگز نشناختم. به گذشته‌ام دقيق مي‌شوم و سعي مي‌کنم صورت تک‌تک‌شان را به ياد بياورم. چهره‌ها و نام‌هايشان که در خاطرم جان مي‌گيرند کم‌کم توقع دارم اطلاعات ديگرهم به همراه نام‌هايشان بيايد. دلم مي‌خواهد بدانم هرکدام چه جور زندگي داشتند و گرفتاري‌هاي‌شان چه بود. دلم مي‌خواهد درباره زندگي، شخصيت‌شان و آرزوها و ترس‌هاي‌شان بدانم. دلم مي‌خواهد بدانم در آن زمان که ما بي‌خيال توي کلاس درس با سرو صداي‌مان کلافه‌شان مي‌کرديم، آن‌ها نگران چه چيزهايي بودند. نگران کودکي بيمار، مادري پير، اجاره خانه يا قسط ماشين؟! شايد قانون معلم شاگردي اين‌طوري ايجاب مي‌کرده است، اين‌طوري که ما هيچ وقت درست و حسابي معلم‌هايمان را نشناسيم. ما هرگز صورت واقعي معلم‌هايمان را نديديم آن‌ها با ماسکي به نام معلم سرکلاس درس حاضر مي‌شدند و ما هرگز از بيماري، خستگي، ترس و اميد صاحب اين ماسک چيزي نفهميديم. عادت داشتيم آن‌ها صبور و مهربان شيطنت‌هاي ما را تحمل کنند و به جايش به ما اميد، آينده و روشنايي ببخشند. مي‌گويند عشق و محبت با شناخت زياد مي‌شود. اگر اين طور است ما هرگز عاشق معلم‌هايمان که با خنده‌هاي ما مي‌خنديدند و گريه‌هاي ما قلبشان را آزرده مي‌کرد، نبوديم. پس چطور اين همه سال قلب آن‌ها در اين عشق يک طرفه تاب مي‌آورد و پايش مي‌ايستد؟!

مربي مهد کودکم بود. صورتش را هنوز خوب خاطرم است. اسمش ناهيد بود. به عادت معلم‌هاي مهد کودک همه بهش مي‌گفتيم: ناهيد جون! قدش بلند بود و چشم و ابروي مشکي داشت. آن موقع نمي‌دانستم چند سالش است، حالا حدس مي‌زنم 30، 35 سال داشت! من در کلاس ناهيد جان بودم و دوستم توي کلاس پري جون! آن موقع‌ها عقلمان نمي‌رسيد بگوييم مي‌خواهيم هر دوي‌مان توي يک کلاس باشيم. اما من خيلي دلم مي‌خواست توي کلاس پري جون باشم. کلاس پري جون شلوغ بود بچه جديدي را راه نمي‌دادند. پري جون هميشه مي‌خنديد، با بچه‌ها توي مسابقه فوتبال شرکت مي‌کرد. دست پرهام را مي‌گرفت و در مسابقه دو پابه پايش مي‌دويد. ناهيد جان جدي بود. بعد از ناهار اگر کسي نمي‌خوابيد، مي‌فهميد، مي‌آمد بالاي سرمان و هر چه پلک‌هاي‌مان را روي هم فشار مي‌داديم، بازهم مچ‌مان را مي‌گرفت و مي‌گفت چرا بيداري بچه؟! ناهيد جان با بچه‌ها شوخي نداشت. پري جان مي‌گذاشت پسرها از سر و کول هم بالا بروند. هيچ‌کس را دعوا نمي‌کرد. ناهيد جان يک بار گوش پرهام را گرفته بود چون به‌خاطر من با سر زده بود توي شکم يکي از بچه‌هاي کلاس و تحويلش داده بود به پري جان! موي بافته مرا هم با اخم گرفته و تکان داده بود که خودت مواظب خودت باش. چرا مي‌گذاري پسرها موهايت را بکشند! آخر هر فصل توي مهد کودک مسابقه بود، پسرها فوتبال و دخترها مسابقه دو مي‌دادند. موقع مسابقه بين کلاس‌ها پري جون آمده بود کنار خط شروع ايستاده بود و بند کفش بچه‌هايش را مي‌بست. ناهيد جون گفت: بند کفشت را درست ببند دختر، کش موهايت را هم سفت کن و رفت کنار خط پايان ايستاد. کش موهايم را سفت کردم و يک نفس دويدم آن‌جايي که ناهيد جان ايستاده بود و آرام نگاهم مي‌کرد. توي مسابقه دو بچه‌هاي ناهيد جون بردند. ناهيد جان گفت: اين جايزه مال خودتان است آفرين! آن موقع نمي‌فهميدم يعني چه؟ هميشه دلم مي‌خواست توي کلاس پري جون باشم. حالا خيلي وقت‌ها مي‌شود که دلم مي‌خواهد ناهيد جون کنار خط پايان بايستد و بگويد: کش موهايت را سفت کن دختر و من يک نفس به سمت نگاه آرام او بدوم.

شاگرد کلاس دوم ابتدايي بودم. اما هنوز قانون مدرسه توي کتم نمي‌رفت. هر وقت که خسته مي‌شدم وسط درس بدون اجازه از کلاس مي‌زدم بيرون! معلم‌ها همه از دستم شاکي بودند. بين يک عده آدم بزرگ جدي گير افتاده بودم و نمي‌خواستم به سازشان رفتار کنم. هر روز که از مدرسه برمي‌گشتم به مامان اطلاع مي‌دادم که فردا امکان ندارد به مدرسه بروم. هنوز چند هفته‌اي از شروع مدرسه نمي‌گذشت. روزهاي اول خيلي به من سخت نمي‌گرفت. اما کم کم صبرش سرآمد مدام حواسش جمع من بود. يک هفته‌اي که گذشت مامان و بابا را مدرسه خواست. بهشان گفته بود من هيچي بلد نيستم و هنوز توي حال و هواي مهد کودک سير مي‌کنم. پيشنهاد داده بود توي ساعتي غير از کلاس با من کار کند. خيلي ازش شاکي بودم. صبح‌ها بس نبود که قرار بود بعد از ظهرهايم هم به درس ومدرسه بگذرد. زير بار کلاس فوق‌العاده نرفتم. يک روز بعد از کلاس درس گفت قرار است با او به خانه‌شان بروم. تعجب کردم اما اين هنوز اول ماجرا بود. من با خانم معلم سخت‌‌گير و ترسناک به خانه‌شان رفتم. در را که باز کرد دو تا بچه پسر مثل جن به طرف‌مان شيرجه زدند. با پسرهايش بلند‌بلند حرف مي‌زد و مي‌خنديد. به من گفت: هرجا دلم مي‌خواهد بنشينم و راحت باشم. آن‌وقت غيب شد. کمي بعد توي حال ظاهر شد. از مانتو و لباس مدرسه خبري نبود. خانم آشتياني با يک پيراهن سبز و موهايي شانه زده شبيه مامانم مقابلم ايستاده بود و مي‌گفت: چي مي‌خوري برايت بياورم. انگار يک موجود فضايي تبديل به انسان شده بود. باورم نمي‌شد، يک معلم، خانه، بچه و شوهر داشته باشد. چه برسد به اين‌که پيراهن هم بپوشد و مثل مامان‌ها پسرهايش را ببوسد. آن روز خانم آشتياني درست و حسابي ترکاند، مخصوصا وقتي مثل مامان برايم شيريني آورد و گفت دست پخت خودش است و همين‌طور که ريخت و پاش‌هاي پسرهايش را جمع مي‌کرد، رفت توي آشپزخانه يک پيش بند زرد گلدار بست و شروع کرد به آشپزي، هر چند دقيقه يک بار هم با کفگير مي‌آمد بالاي سر من و پسرش که ببيند مشق‌هايمان را چطور مي‌نويسيم.

کلاس سوم ابتدايي در يک شهرستان با او آشنا شدم. خانم «نوبخت» معلم کلاس «سوم ب»! اهل همان شهرستان بود. اخلاق‌هاي خاص خودش را داشت. آن موقع نمي‌دانستم اما به قول امروزي‌ها خيلي به جوش نبود. معلم‌هاي ديگر مي‌گفتند: گرفتاريش خيلي زياد است. حوصله ندارد براي بچه‌ها خيلي وقت بگذارد. راست هم مي‌گفتند. کلاس ما کارهاي فوق برنامه انجام نمي‌داد. در و ديوار کلاس‌هاي ديگر پر بود از کاردستي‌هاي بچه‌ها! ما در کلاس سوم معلم قرآن داشتيم. اما نماز خواندن را خودش ياد ما داد. خوب يادم است. آموزش نماز خواندنش آداب خودش را داشت. يک قاليچه از خانه آورده بود. انداخته بود گوشه کلاس، ميز و نيمکت‌ها را هم يک طرف جمع کرده بوديم. اول همه با هم به حياط مي‌رفتيم. بالاي سر تک تکمان مي‌ايستاد تا وضو بگيريم. بعد برمي‌گشتيم توي کلاس. چادر نماز و سجاده را هم خودش آورده بود. عطر چادر نمازش را هنوز يادم است. از روي دفتر نمره اسم‌هايمان را مي‌خواند. نوبت هرکس که بود مي‌رفت روي قاليچه مي‌ايستاد. خانم نوبخت چادر را مي‌انداخت روي سرش و کلمه‌کلمه نماز را مي‌خواند و به بچه هم مي‌گفت تکرار کند. آموزش همه بچه‌ها يک هفته طول کشيد. آخر هفته به همه ما يک کارت تبريک داد. توي کارت با خط خوش نستعليق اول اسم همه ما يک خانم اضافه کرده بود و ياد گرفتن نماز را به ما تبريک گفته بود.

سال اول دبيرستان بوديم، هنوز يک ماه از مدرسه‌ها نگذشته بود که آقاي نوروزي ديسکش عود کرد و مجبور شد جراحي کند و اين‌طوري شد که به جايش او آمد. خانم محبي جوان بود .چيزي نگذشت که تقريبا همه بچه‌هاي کلاس شيفته‌اش شده بودند. خيلي‌تر وتميز و شيک بود. خيلي هم خوب حرف مي‌زد. بقيه کلاس اولي‌ها و دومي‌ها و سومي‌ها دبير رياضيشان مرد بود. اين‌طوري او تنها دبير رياضي زن مدرسه بود. دخترها کلي بهش افتخار مي‌کردند. سر کلاس فقط رياضي درس نمي‌داد. حواسش به رفتار بچه‌ها هم بود. مثلا مي‌گفت: اکبري راست بشين قوز نکن. مهري چرا ناخنت را مي‌جوي. عباس‌زاده جلسه بعد مقنعه‌ات حتما اتو داشته باشد. نسترن چرا مي‌آيي پاي تخته تته پته مي‌کني. مي‌گفت: اگر بترسي من مي‌دانم و تو! يک‌بار سرکلاس مرا با کتاب حافظ‌گير انداخته بود. گفت بيايم پاي تخته و براي بچه‌ها حافظ بخوانم، رفتم خواندم. برايم دست زد. گفت اگر معلم ادبياتت بودم بهت 20 مي‌دادم، حالا يک صفر از من مي‌گيري که يادت باشد هرکاري جاي خودش را دارد. منظم بود. عجيب منظم بود. سر همين عادت او بود که من وقتي براي اولين بار به عنوان معلم نقاشي سر کلاس رفتم اول عينک بچه‌هاي عينکي را تميز کردم. بعد به دخترها گفتم جلسه بعد همه اتو کشيده و تميز سرکلاس من مي‌آييد. اين‌طوري شلخته نقاش که سهل است، هيچ چيز به درد بخور ديگر هم نمي‌شويد.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
پیشنهاد جیم برای تاسیس یک وزارت خانه جدید:

وزارت تعطیلات حواسش به همه شنبه‌ها هست

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨
پایان‌نامه

خاموش کردن آتش در مشهد با تی!

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨