بهترین عکس‌هایم آن‌هایی است که نگرفتم‌شان!
دو نفر از عکاس‌های شهرمان به‌تازگی سفری 360 روزه را تجربه کرده‌اند آن هم با دوچرخه!

بهترین عکس‌هایم آن‌هایی است که نگرفتم‌شان!

نویسنده : محمد مهدی اعتمادی

راستش برای من مصداق سفر طولانی و دور و دراز، همان سفر مارکوپولوی دوست‌داشتنی خودمان است که زوم کرده بود روی جهانگردی و بی‌خیال ماجرا هم نمی‌شد. یا کارتون دور دنیا در 80 روز که آخرش هم نفهمیدیم اصلا قضیه چی بود و آخرش کی با کی عروسی کرد! اما راستش هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم آدم‌های مارکوپولومَِنشی را ببینم که 360 روز را در سفر گذرانده‌اند، آن هم با دوچرخه! «محمد ادیبی» و «حمید سلطان‌آبادیان» را خیلی‌ها به عنوان عکاس و مدرس عکاسی می‌شناسند؛ عکاس‌هایی که در جشنواره‌های داخلی، جایزه‌های متعددی کسب کرده‌اند. و البته خیلی‌ها نمی‌دانند که آن‌ها با دوچرخه و طی 360 روز، نصف قاره کهن را زیر پا گذاشته‌ و عکاسی کرده‌اند. این موضوع انگیزه‌ای شد تا درباره نگاه این دو عکاس جوان به سفر، مردم و عکاسی مستند اجتماعی گپی بزنیم. 

 برایم جالب است بدانم که اصلاً چرا رفتید سراغ عکاسی؟

 محمد ادیبی: شاید خیلی اتفاقی بود. یک روز رفته بودم بیرون، دوربین برادرم که یک 6مگاپیکسلی بود هم در خودرو بود. یک کاغذ باد در سیم‌های برق کنار خیابان پیچیده شده بود که من از آن صحنه یک عکس گرفتم و هنوز هم دارمش. همین یک عکس جرقه ورود من به دنیای عکاسی بود. بعدش هم که رفتم هنرستان و عکاسی خواندم. 

 حمید سلطان‌آبادیان: ما یک بچه محلی داشتیم که می‌رفت زاهدان و وسایل الکترونیکی دست دوم می‌آورد، آن هم با کیسه! یک بار اتفاقی بارش دوربین بود که تعداد خیلی کمی را توانسته بود بفروشد و آمد من را مجبور کرد یکی را بردارم! طرف هیکل درشتی هم داشت و من خب طبیعتاً متقاعد شدم باید یک دوربین از او بخرم! دستم را کردم داخل کیسه و اولین دوربین زندگی‌ام را به دست آوردم؛ یک دوربین 2مگاپیکسلی! البته من نه رشته تحصیلی‌ام عکاسی است (حقوق خواندم) و نه شغلم (آن زمان در کار مواد اولیه پلاستیک بودم) اولین کار عکاسی‌ام را هم برای یکی از هفته‌نامه‌های مشهد انجام دادم که روی جلد رفت و علاقه‌مند شدم به ادامه کار.

  گروه عکاسان دوچرخه‌سوار چیست؟!

 حمید: گروه عکاسان دوچرخه‌سوار یک گروه خودمانی است شامل من و محمد به عنوان عکاس و فرید دولت آبادی به عنوان کسی که مسلط به مسائل فنی و دوچرخه‌ و سفر و راه‌یابی و این چیزهاست! تشکیل این گروه هم برمی‌گردد به سال 1388 و اولین سفرمان هم یک سفر 8 روزه بود به گرگان که با حمایت حوزه هنری خراسان انجام شد برای عکاسی از زائران پیاده آقا امام رضا (ع).

 در سفر آخرتان که یک‌جورهایی می‌توان گفت کل آسیا را گشتید. سراغ چه نوع سوژه‌هایی رفتید؟ 

 حمید: از همه چیز عکاسی کردیم؛ هر چیزی که حس می‌کردیم می‌توانیم با آن ارتباط برقرار کنیم جایی در کادر دوربین‌های ما پیدا می‌کرد. یک زمانی یک طبیعت بکر بوده و گاهی هم هجوم آدم‌ها.

 محمد: عکاسی با دوچرخه خیلی کار سختی است! به نظر من خودش یک جور تناقض است. یک عمل کاملاً فیزیکی که تو داری رکاب می‌زنی و حسابی عرق کردی، بعد یکهو یک منظره عالی، یک موقعیت ناب روبه‌رویت پیدا می‌شود. باید بایستی و نگاه کنی.... ولی خوب من یک ایده‌ای را پیاده کردم تا این 2تا موضوع را به هم وصل کنم؛ موضوعی که در طول سفر انتخاب کردم، عکاسی از خود جاده بود. یکی دوتا مجموعه را هم شروع کردم در سفر به عکاسی. ایده یکی در هندوستان به ذهنم رسید وقتی یک سگ را دیدم که وسط جاده افتاده بود. ظاهراً خودرو بهش زده بود. دیدم 

ایده خوبی است و یک مجموعه را عکاسی کردم از همه حیوانات له شده در جاده؛ از گربه و کبوتر و سگ گرفته تا اژدهای کومودور! (این‌جا حمید وسط حرف محمد پرید و با خنده گفت: من اسم مجموعه محمد را گذاشتم. مجموعه چِندِش!) مجموعه دیگری هم هست که موضوعش برمی‌گردد به ثبت مکان‌هایی که شب در آن‌ها می‌خوابیدیم. مثلا در مالزی بیشتر در مساجد می‌خوابیدیم. یا در هند در معابد می‌خوابیدیم. یک سری عکس هم عکاسی کردم فقط از دیوارها!

 تمام این یک سال سفری را که پشت سر گذاشتید چقدر در عکس‌های‌تان دیده می‌شود؟

 حمید: این یک سال سفر با سفرهای داخلی که داشتیم اصلا قابل مقایسه نبود. در این سفر ما مثلاً مطمئن بودیم که تا 6ماه دیگر خبری از یک خواب درست و حسابی در خانه خودمان یا یک دوش درست و حسابی نیست. وقتی در خانه هستم و فردا قرار است بروم عکاسی، شب یک خواب خوب می‌کنم، فردا یک لباس مناسب می‌پوشم، دوربین و لنزم را می‌گذارم در کیفم و سوار خودرو می‌شوم می‌روم عکاسی می‌کنم و ظهر هم میایم ناهارم را می‌خورم. ولی آن‌جا خبری از این برنامه‌ها نبود. همه‌اش دغدغه این را داری که ویزای کشور بعدی را چطور بگیری، پولت دارد تمام می‌شود، .چی بخوری! کجا بخوابی! غصه دوربینت را می‌خوری که باران خیسش کرده، غصه باتری‌هایت که تمام شده و به برق دسترسی نداری و ... 

 محمد: ولی حالا به قولی گفتنی همه معایب‌اش را گفتیم، مزایا را هم بگوییم! یکی از اتفاقات خوب سفر با دوچرخه این است که تو چیزهایی را می‌بینی و تجربه می‌کنی که اگر با خودرو، هواپیما یا هرچیز دیگری باشی آن‌ها را نمی‌توانی درک کنی. مثلا در چین در مسیری بودیم به سمت شین و از روستایی رد می‌شدیم که یک تئاتر سنتی چینی با همان گریم‌ و آداب و رسوم خودشان دیدیم. چیزی که شاید اگر گردشگر باشی و فقط بروی شهرهای بزرگ، اصلا به تورت نمی‌خورد!

 حمید: واقعا اگر قرار باشد نمایشگاهی بگذارم که آثاری باارزش داشته باشد باید همه قاب‌ها خالی باشند! چون واقعا عکس‌هایی که گرفتم، راضی‌ام نمی‌کنند. دوست دارم چندتا قاب خالی بگذارم و فقط زیرش توصیف کنم که چه اتفاقی افتاده بوده است!

 چه چیزی باعث شد دست به دوربین ببرید و وارد دنیای عکاسی شوید؟

 من آن اوایل نقاشی می‌کشیدم. دوره‌های زیادی را هم گذراندم و از طرف خانواده و دوستان هم خیلی تشویق می‌شدم اما چون شخصیت عجول و کم صبر و ناآرامی دارم، عکاسی را انتخاب کردم که شبیه نقاشی بود ولی خیلی سریع‌تر. در واقع وقتی تلفن‌همراه خریدم تلفن‌همراهی خریدم که دوربین خوبی داشته باشد! و این ورود من به دنیای تصویر و نور بود. عکاسی را شروع کردم و با همین تلفن‌همراه در جایزه جشنواره دوسالانه عکس و جشنواره سینمای جوان برگزیده شدم و با پول جایزه‌ام یک دوربین نیمه حرفه‌ای کانن 450D خریدم. یک جورهایی این دو جشنواره خیلی به من کمک کرد که تشویق شوم برای ادامه مسیرم در رشته عکاسی.

 چه سبکی را در عکاسی دنبال می‌کنید؟

 ببینید همه عکاس‌ها معمولاً راه‌شان را با عکاسی مستند شروع می‌کنند. من هم از درخت عکس گرفتم، هم از بچه‌هایی که در خیابان بازی می‌کنند. ولی کارهای عکاس‌های دیگر را هم می‌دیدم. می‌دیدم که با استفاده از ساده‌ترین عناصر اطراف‌شان طوری عکس گرفته‌اند که مفهوم دیگری از آن بیان شده است. من به تدریج دیدم که سلیقه‌ام در عکاسی متمایل به آفرینش مفهوم است و همین را به عنوان سبک انتخاب کردم.

 دغدغه‌هایی که سعی داری در عکس‌هایت بیان کنی، چیست؟

 ببینید من هنوز هم نمی‌توانم مسئله‌ای را که می‌خواهم، با عکسم روایت کنم. هنوز به آن انسجام فکری نرسیده‌ام. در خیلی از عکس‌هایم شما اعتراض را می‌بینید. در خیلی‌ها ابهام و در خیلی‌ها فقط جنبه سورئال دیده می‌شود. ولی ساختار کلی که همیشه سعی کرده‌ام در عکس‌هایم حفظ کنم، خیال‌انگیز و مفهومی بودن عکس‌هاست. همیشه در پی این بوده و هستم که در هر عکس مفهومی را همراه با نوعی شک به بیننده‌ام انتقال داده باشم. دوست دارم به شکلی مخاطبم را غافلگیر کنم، یعنی چیزی را نشانش دهم که انتظارش را ندارد. دوست دارم بگویم همه چیز الزاماً آن‌طوری نبوده که همیشه فکر می‌کرده هست! من کلا ساختارها را قبول ندارم، نمی‌خواهم در چهار چوب قرار بگیرم . این حتی در زندگی شخصی من هم دیده می‌شود. مثلا در یک سری مسائل شخصی هم این شکلی هستم. حتی در آشپزی هم زیاد به این قواعد مرسوم توجه نمی‌کنم. دوست دارم تجربه‌های جدید کسب کنم. 

 البته همه ساختارشکن‌ها ابتدا ساختارها را کاملا می‌شناسند و بعد دست به نوآوری می‌زنند و خلاف بازی عمل می‌کنند. شما خودتان را جزو این گروه می‌دانید؟

 نمی‌توانم به سوال شما جواب دقیقی بدهم. به جای جواب، بگذارید یکی از تجربه‌های شخصی‌ام را بگویم که به من ثابت کرد خلاف قاعده بازی کردن همیشه هم بد نیست؛ چند سال پیش با خواهر کوچک‌ام رفته بودیم اردوی عکاسی از آسمان. استاد توضیح می‌داد که چند ثانیه باید دیافراگم دوربین باز باشد و زاویه دوربین این‌طوری باشد و کلی بحث‌های دیگر درباره تکنیک عکاسی از آسمان. همه شروع کردند به عکاسی. عکس‌های بقیه را می‌دیدم، در عکس‌ها همه چیز شفاف بود، آسمان ستاره داشت، نور درست بود و خلاصه همه چیز همان‌جایی بود که می‌بایست می‌بود. وقتی مشغول دیدن عکس‌های بقیه بودم، خواهرکوچکم دوربین را برداشته بود و یک سری عکس گرفته بود. در عکس‌هایش درخت‌ها کش آمده بود، ستاره‌ها چسبیده بود به پایین کادر و خلاصه یک آسمان دیگری را روایت کرده بود. با این‌که هیچ اطلاعاتی هم از تکنیک عکاسی و مخصوصا قواعد آن در شب نداشت. به نظر من ندانستن گاهی خیلی قشنگ است! با ندانستن می‌شود به چیزهای جدید و تازه‌ای رسید. دانستن گاهی ما را محدود می‌کند. راه خیال را بر ما می‌بندد. 

 این حرف شما را مساوی عکاسی غریزی قرار می‌دهم، به عکاسی ذاتی و غریزی اعتقاد دارید؟

 در واقع بخشی از عکس‌های من با یک ایده کلی نسبت به آن‌چه قرار است در عکس اتفاق بیفتد گرفته شده، ولی این عکس‌ها معمولا شعاری از آب در می‌آیند. من آن سری عکس‌ها را به مخاطبم عرضه نمی‌کنم. ولی آن سری از عکس‌هایم را که به نوعی اتفاقی و تصادفی به فرم بصری عکس تبدیل می‌شود را خیلی بیشتر دوست دارم. در واقع منطقم در ثبت آن‌ها دخالت نداشته است. احساس می‌کنم آن عکس‌ها واقعا از بستر ناخودآگاه من بیرون آمده‌اند. البته همیشه هم این‌طور نبوده که مجموعه عکس‌های از قبل فکر شده خودم را نپسندم.

 ماده خام عکس‌های‌تان که سعی دارید در عکس روایت کنید، از کجا می‌آورید؟

 من ماده خام عکس‌هایم را از مطالعاتم می‌گیرم. مطالعات فلسفه و جامعه‌شناسی و روان‌شناسی. من کاملا به این اعتقاد دارم که اول باید ذهن به یک ثبات کامل برسد و نگرش شکل بگیرد تا بتوان عکس خوبی را ثبت کرد. من عکس خیلی کم می‌بینم.

 اما خیلی از اساتید می‌گویند عکاس خوب باید عکس زیاد ببیند.

 احساس کردم اگر عکس زیاد ببینم، عکس‌های من ناخودآگاه تقلیدی از نگاه‌ و اندیشه عکاس‌های دیگر می‌شود. بارها شده که عکسی را دیده‌ام و مدت‌ها در ذهنم مانده است. من ترجیح می‌دهم به جای عکس زیاد دیدن، نقاشی ببینم. من خیلی کارهای عکاسان دیگر را پیگیری نمی‌کنم چون می‌ترسم در ناخودآگاهم کپی برداری کنم. من در زمینه ویرایش عکس و فتوشاپ و نرم‌افزار‌های مرتبط هم کلاسی نرفتم تا نگاه مستقل خودم را حفظ کنم. همه این نرم‌افزارها را با تلاش و مداومت یاد گرفتم. 

 درباره تجربه خودتان از نمایشگاه‌هایی که داشتید هم بگویید.

 مشهد و تبریز نمایشگاه داشته‌ام. ولی در حال حاضر دوست دارم وقتی نمایشگاه بگذارم که یک نگرش یا یک حرف جدید برای گفتن داشته باشم. 

 خب هیچ‌وقت سراغ آموزش عکاسی نرفتی؟ کلاسی، آموزشگاهی؟

 حمید: بعد از این‌که دوربین خریدم چند ماه فقط برای خودم عکس می‌گرفتم. اما زمانی رسید که دیدم به دانستن نیاز دارم. برای همین چندتا دوره عکاسی را گذراندم. تکنیک عکاسی را این‌جا یاد گرفتم اما روی نگاهم و ذوقم تاثیر خاصی نداشت. فقط تکنیکی‌تر شده بودم. بعدش هم حرفه‌ای‌تر عکاسی کردم و در دانشگاه هنر و انجمن سینمای جوان هم تدریس کرده‌ام.

 شما با توجه به این‌که سابقه تدریس دارید، فکر می‌کنید کلاس رفتن باعث می‌شود آدم عکاس شود؟!

 به نظرم نقش کلاس خلاصه می‌شود به آموختن نکات فنی؛ شناختن شاتر، دیافراگم، نور و ... که همه‌اش را در 4 جلسه می‌توان یاد گرفت. بقیه‌اش ذوق هنری و نگاه و ذات آدم است که باعث می‌شود شما عکس خوب بگیری. کلاس رفتن به تنهایی کسی را عکاس نکرده است. من جلسه اولی که شاگردهایم می‌آیند سرکلاس، اولین سوالم این است که چرا می‌خواهند عکاسی یاد بگیرند. شاید باورتان نشود اما خیلی‌هایشان فقط می‌آیند عکاسی یاد بگیرند چون به هنر علاقه دارند و چون عکاسی هنر آسان‌تری شده به واسطه دوربین‌های دیجیتال، می‌آیند سراغ عکاسی! عکاسی عشق می‌خواهد. من فکر می‌کنم یک عکاس بدون دوربین هم می‌تواند عکاسی کند!

نظرات کاربران
کد امنیتی