آقا این‌جا تاکسی است «دیروز، امروز، فردا»* که نیست!
12 رفتار اجتماعی برای ویراژ روی اعصاب مردم

آقا این‌جا تاکسی است «دیروز، امروز، فردا»* که نیست!

نویسنده : سعید برند

 گاهی اوقات این طوری می‌شود، گاهی اوقات که نه در واقع درست وقتی همه کارها به هم پیچ می‌خورد این طوری می‌شود، شبیه همان حالت قوز بالا قوز! و گرنه شاید در شرایط عادی که حال خوشی داریم اوضاع به این آلودگی هم که فکر می‌کنیم نباشد! حتی بعضی اوقات کار به جایی می‌رسد که احساس می‌کنیم یک نفر با کارها یا گفتارش انگار سوزن چرخ خیاطی را برداشته است و دارد اعصاب‌مان را شخم می‌زند...

ساعت نزدیک 21 بود، همان شبی را می‌گویم که قرار بود صبحش یعنی 12 ساعت قبل‌تر، گزارش این هفته «جیم» را تحویل می‌دادیم، اما از همکار محترمی که باید گزارش را تهیه می‌کرد خبری نبود، حتی تلفن همراهش را هم جواب نمی‌داد، استرس تمام سلول‌های بدنم را می‌جوید، احساس می‌کردم زمین و زمان و همه آدم‌های شهر روی اعصابم در حال پیاده‌روی هستند، به خصوص بغل دستی‌ام یعنی همان آقای چاقِ کت و شلواری با سری کم پشت و نیمه طاس که همه وزنش را روی من انداخته بود و آسوده از همه جا، سرگرم جویدن آدامس بادکنکی‌اش بود! راستش فکر نمی‌کردم در سال 91 هنوز کسی در تاکسی پیدا شود که بتواند در ملاءعام دقیقا هر 10 ثانیه یک بار آدامسش را باد کند و بترکاند و دوباره با تبحری خاص آدامس ترکیده شده را از روی لب و لوچه‌اش جمع آوری و شروع به مَلچ و مُلوچ کند! باور کنید اگر قانون اساسی دست و پایم را نبسته بود همان جا...

کارم با آن مسافر فربه یواش یواش داشت بیخ پیدا می‌کرد که بالاخره همکارم در پیامکی کوتاه پاسخش را فرستاد: «گزارش جور نشد!» 

حالا دیگر بهترین کار پیاده شدن از آن تاکسی بود، کمی که هوا به کله‌ام خورد و آرام‌تر شدم تصمیم گرفتم درباره همین ماجرا با مردم گفت و گو کنم. درباره آن دسته از رفتارهای اجتماعی که روی اعصاب دیگران ویراژ می‌روند...

.........................................................................................

* اسم برنامه تلویزیونی با محوریت گفت‌وگوهای سیاسی


گناه ما در شکست عشقی شما چیست؟!

«آخه دل من، دل دیوونه من، تا کی می‌خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار... باور کنید تمام این آهنگ را با تمام جزئیاتش حفظ هستم، حافظه خوبی ندارم ولی اگر به جای این که روزی 10 بار این ترانه را که نمی‌دانم چه کسی آن را خوانده شاهنامه را گوش می‌کردم، الان برای خودم یک پا فردوسی شده بودم!» آقای جمشیدی که از صدای موسیقی پسر همسایه اعصابش خرد و خاکشیر شده است ادامه می‌دهد: «همه همسایه‌ها به ستوه آمده‌اند، گناه ما چیست که در خواستگاری به تو جواب رد داده‌اند و شکست عشقی خورده‌ای؟! لااقل تنوع به خرج بده و چهارتا آهنگ دیگر گوش کن نه این که روزی 10 بار این ترانه را با صدای انسان کَرکُن بشنوی!» این کارمند بازنشسته در ادامه صحبت‌هایش می‌گوید: اوضاع وقتی خراب‌تر می‌شود که لجبازی برخی دیگر از همسایه‌های ساکن در آپارتمان نیز گل می‌کند و آن‌ها هم صدای رادیو یا تلویزیون‌شان را بلند می‌کنند! آخر این جا آپارتمان است یا استودیو؟! 

مث‌مث نکن، می‌ری رو اعصابم!

«صادق» از آن آدم‌هایی است که کُند بودن برخی از شهروندان در انجام بعضی امور حسابی درب و داغانش می‌کند، خودش می‌گوید: «وای خدا یعنی هیچ چیزی در این دنیا به اندازه مث‌مث کردن بعضی آدم‌ها اعصاب مرا به هم نمی‌ریزد، 10 نفر پشت سرش در صف عابر بانک ایستاده‌اند اما انگار او روی حرکت آهسته گیر کرده است، به قدری آهسته کارتش را از جیبش در می‌آورد و گزینه‌های خودپرداز را با تامل انتخاب می‌کند که دلم می‌خواهد بروم جلو و سرم را بکوبم به شیشه مانیتور! یا مثلا برخی از خانم‌های محترم با وجود این که می‌دانند چند دقیقه دیگر سوار اتوبوس خواهند شد اما درست هنگام سوار شدن به اتوبوس یادشان می‌افتد که باید «من‌کارت» خود را به دستگاه نزدیک کنند، حالا 70 نفر دم در اتوبوس علاف هستند که آن خانم از داخل سه چهار عدد کیف تو در تو بتواند من‌کارتش را پیدا کند! در باره رانندگی خانم‌ها هم که دیگر دست روی دلم نگذار، یعنی واقعا گردش به چپ سر تقاطع این قدر سخت است که باید داد همه بلند شود؟ باور کنید بعضی اوقات دلم به حال بوق خودروام می‌سوزد بس که حین رانندگی صدایش را در می‌آورم.»


دَم دَری‌ها! 

46 ساله و خانه دار است، خانم نجاتی درباره مهم‌ترین چیزی که اعصابش را خرد می‌کند می‌گوید: «ایستادن برخی مسافران مقابل درهای قطارشهری و درست وسط واگن واقعا روی اعصاب است، این کار آن‌ها سوار شدن و پیاده شدن را برای دیگر مسافران سخت می‌کند، تازه جالب این جاست که خیلی اوقات مردمی که پیاده می‌شوند خواسته یا ناخواسته به این افراد «دَمِ دَری» تنه هم می‌زنند اما انگار نه انگار، آن‌ها باز هم به کار خود ادامه می‌دهند!» 

مناظرات سیاسی – اجتماعی اجباری!

راننده‌های تاکسی از آن قشرهای اعصاب ندار جامعه هستند، شاید دلیلش این باشد که بیشتر از همه ما با ترافیک اعصاب خرد کن یقه به یقه می‌شوند، البته این قشر زحمت کش مهارت بسیار خوبی هم در ساطوری کردن اعصاب دیگران دارند، از دست‌فرمان‌های عجیب و غریب بگیرید تا سیگار کشیدن پشت فرمان و گرفتن کرایه زیادی. اما به هر حال پای صحبت‌شان که بشینی خاطراتی از مسافران اعصاب خردکن هم دارند، حسین‌زاده از رانندگان قدیمی تاکسی می‌گوید: طرف صندلی عقب سمت چپ نشسته است و حاضر نیست حداقل 100 متر مانده به مقصد اعلام کند که پیاده می‌شود و یکهو وسط ترافیک می‌گوید: «ممنون همین جا پیاده می‌شم!» یا مثلا برای یک مسیر 300 تومانی یک اسکناس 5 هزار تومانی می‌دهند و شما باید در این اوضاع نبود پول خرد، 4 هزار و 700 تومان به آقا برگردانی! ولی هیچ کدام از این‌ها که گفتم خیلی روی اعصاب من نیست و یک جورایی جزو کارم شده است اما بدترین رفتاری که روی اعصاب من است برگزاری نشست‌های سیاسی و اجتماعی داخل تاکسی است! یکی نیست فکر ما را بکند که مگر مخ ما از آهن و فولاد است که از صبح تا بوق شب باید پای مناظره و بحث‌های سیاسی شما بنشینیم! آقا این‌جا تاکسی است دیروز، امروز، فردا که نیست!

دو سال سربازی و این همه خاطره؟!

همه جا باید بشنوید، از مهمانی خانوادگی و جلسه خواستگاری گرفته تا وسط کلاس درس و حتی در صف نانوایی! «نازنین» که دل پری از خاطره تعریف کردن آقایان از دوران خدمت سربازی دارد و دیگر اعصابی برایش نمانده می‌گوید: حتی سر کلاس هم جناب استاد توقع دارد همه ما ساکت بنشینیم و خاطرات تکراری سربازی او را بشنویم، من نمی‌دانم واقعا 2 سال خدمت این قدر خاطره دارد؟! این دانشجو رشته مکانیک که انگار کلا میانه خوبی با «خاطره‌گویی» ندارد ادامه می‌دهد: یا مثلا طرف یک بار در عمرش یک سفر خارجی رفته ولی تصمیم دارد ملت را دیوانه کند، داخل اتوبوس نشسته‌اید بعد خودش بحث ترافیک را راه می‌اندازد که تهش بگوید من رفته‌ام آلمان و آن ‌جا مقررات راهنمایی و رانندگی‌شان اِل بود و بِل! البته خدا می‌داند شاید بنده خدا اصلا پایش را هم از این شهر بیرون نگذاشته و فقط خاطرات یک نفر دیگر را تعریف می‌کند! اصلا یکی نیست بگوید شما که دم به دقیقه می‌روی آلمان چرا همیشه با اتوبوس این ور و آن ور می‌روی؟

ساندویچ کالباس در سینما 

وحید از آن فیلم‌بین‌ها و سینماروهای حرفه‌ای است، طوری که تقریبا بعید است فیلمی در سینماهای مشهد اکران شود و او آن را نبیند، حتی اگر آن فیلم جزو آثار شاخص فیلم فارسی باشد! او می‌گوید: اصولا خیلی از رفتارهای مردم روی اعصاب من است اما به نظرم هیچ چیزی به اندازه خوردن ساندویچ کالباس یا تخم مرغ آب‌پز در سینما اعصاب آدم را برشته نمی‌کند! جالب آن که بوفه سینما هم ساندویچ سرد می‌فروشد و حتی اگر بعضی‌ها یادشان رفته باشد از خانه با خودشان ساندویچ بیاورند، همان جا می‌توانند به همراه یک نوشابه مشکی بخرند و بخورند و شکم‌شان که سیر شد وسط فیلم نیم ساعتی هم بخوابند! 


اعصاب روی ویبره!

«صدای خرد شدن شیشه، صدای گریه نوزاد، صدای خندیدن‌های وحشتناک، صدای بع بع گوسفند و بز، صدای نعره‌های آن خواننده مادر مرده خارجی و... آخر این‌ها به درد زنگ تلفن همراه می‌خورد که بعضی‌ها روی تلفن‌هایشان می‌گذارند؟» کمی که آرام‌تر که می‌شود ادامه می‌دهد: نمی‌دانم بعضی‌ها چه کیفی می‌کنند از این که روی اعصاب مردم راه بروند و تخمه بشکنند، باور کن شنیده‌ام که طرف صدای فلاش‌تانک را گذاشته روی تلفن همراهش!

پُزهای اعصاب خراب کن!

محمد معتقد است برخی از آدم‌های دور و برش طوری در انظار عمومی ظاهر می‌شوند که قصد خودنمایی دارند و در واقع این پُزها و ژست‌های دروغین باعث خراب شدن اعصاب او می‌شود. او در این باره می‌گوید: «باور کنید اگر بروید در نخش متوجه می‌شوید که روی هم رفته 4 جلسه بیشتر کلاس موسیقی نرفته است ولی یک گیتار انداخته روی شانه‌اش به بلندی 3 متر و طوری راه می‌رود و به شما نگاه می‌کند که جناب بتهوون به حسنک کجایی! یا مثلا طرف 2 ماه رفته باشگاه پرورش اندام و به لطف آمپول‌های بدن سازی توانسته بادی در عضلاتش بدمد، آن وقت یک تی‌شرت آن چنان تنگی پوشیده که به نظرم حداقل پوشیدنش یک ساعت و نیم زمان برده البته به کمک جناب مربی!» محمد که در بازار تلفن همراه فعالیت می‌کند از دیگر کارهای اعصاب خردی می‌گوید: «واقعا وقتی این افراد را می‌بینم انگار یکی دارد اعصابم را شخم می‌زند، طرف برای این که بگوید دانشجوی فلان رشته است یکی از کتاب‌های قطور و خارجی‌اش را دستش می‌گیرد تا همه جلد کتاب را ببینند یکی نیست بگوید حداقل در این مواقع دیگر کیف‌ات را دستت نگیر که طبیعی‌تر جلوه کند!»

گوشی با بچه‌ام صحبت کن...!

برای یک کار مهم منزل دوستت تماس گرفتی، اما دوستت که آن را برمی‌دارد بدون سلام و احوالپرسی گوشی تلفن را دم دهان بچه کوچکش که تازه زبان باز کرده می‌گیرد تا با شما صحبت کند! حالا شما وسط خیابان، یک عالمه کار و بدبختی داری ولی باید بگویی: سلام خاله جون چطوری؟! 

سارا ادامه می‌دهد: تازه ای کاش کار به همین جا ختم شود، وقتی صدای دوستت را از پای تلفن می‌شنوی که خطاب به کودکش می‌گوید: «شعر جدیدت رو واسه خاله بخون...» دیگر واقعا دلت می‌خواهد گوشی را در سرت خرد کنی، حالا پول تلفن همراه به جهنم، شاید کار فوری داشته باشیم آخر!

بی‌اعصاب واقعی!

این یکی دیگر خود بی‌اعصابش بود، هنوز سوالم را کامل نپرسیده بودم و باب گفت‌وگو را باز نکرده بودم که فریادش بلند شد: «ای آقا دلت خوشه ها، کدوم اعصاب؟ کدوم زندگی؟! رفتم 2 کیلو گوشت از در مغازه خریدم شده 45 هزار تومن! اعصاب می‌مونه واسه مردم مگه؟ حالا آجیل و میوه شب عید پیش‌کش، بعداً ایشون می‌گه حاضرم منو بفرستین فضا، والا ما هم حاضریم پرتمون کنن فضا، حداقل از شر این گرونی که خلاص می‌شیم، بعد تو اومدی می‌پرسی الان چه رو اعصابته، خوب همین‌ها رفته رو اعصاب مردم دیگه، اصلا همین شماها دارین رژه می‌رین رو اعصاب من!» 

تخلیه ممنوع!

اصلا انگار نه انگار که شهرنشین هستیم، انگار نه انگار که مثلا اشرف مخلوقات هستیم، بابا به جان خودم کمی رعایت بهداشت به هیچ جا برنمی‌خورد، آخر چه طور می‌شود باور کرد؟!... «مهرنوش» که ظاهرا از یک رفتار اجتماعی حسابی اعصابش قاراش میش شده است در توضیح آن می‌گوید: از شانس بدم انگار اگر یک روز این صحنه اشتها آور را نبینم روزم شب نمی‌شود، مثلا در ایستگاه اتوبوس ایستاده‌ام که ناگهان صدایی شبیه غرش خرس را از پشت سرم می‌شنوم، وقتی برمی‌گردم یک آقای نسبتا محترم را می‌بینم که در حال تخلیه محتویات بینی که چه عرض کنم در حال تخلیه تمام محتویات مغز و مخچه‌اش در گوشه‌ای از پیاده‌رو است! حالا شما بگویید در این شرایط برای آدم اعصاب می‌ماند؟!


کنترل از آن ماست!

داخل مطب جناب آقای دکتر نشسته‌ایم و کمی کم‌تر از خون پدرمان هم پول ویزیت داده‌ایم (!) و با جمع انبوه بیماران به تلویزیون 14 اینچی که به سقف مطب چسبیده است خیره شده‌ایم، از قضا در برنامه جذابش هم غرق شده‌ایم، همه چیز برای فراموشی دردمان مهیاست که ناگهان منشی دکتر، شبکه تلویزیون را عوض می‌کند، آخر مگر ما گوسفندیم که این طوری می‌روی روی اعصاب‌مان! 

 

نظرات کاربران
کد امنیتی
t.m
t.m
٩١/١٢/٠٢
٠
٠
من تازه دیشب این بخشو خوندم، ینی محشر بود...
سین جیم
سین جیم
٩١/١٢/٠٧
٠
٠
محشر بود به قول دوستمون................به اینا کاش پرت کردن زباله به بیرون از ماشین هم اضافه میکردی که بسیار مد شده متاسفانه.............