روی پشت بام انقلاب
روایتی از ا...‌اکبرهای مردم در روزهای خون و آتش

روی پشت بام انقلاب

نویسنده : حامد نادری- ایمان فروزان

اداره برق برای برقراری حکومت نظامی در شهر از ساعت 8 شب برق را قطع می‌کرد. شهر در ظلمات كامل فرو رفته بود. از خانه زدم بیرون، خودم را رساندم به خیابان اصلی، رفتم در جوی آب و پشت شمشاد‌های بلند قایم شدم. می‌خواستم به ساعتم نگاه كنم، ولی نور آن‌‌قدر كم بود كه ساعتم دیده نمی‌شد. یك جیپ گشتی با نور افكن و سربازان مسلح از مقابلم رد شد، سرم را كاملا بردم داخل شمشاد‌ها. یك‌دفعه شروع شد، از بالای پشت‌بام‌ها در داخل كوچه‌ها و یك نفر هم از چند قدمی من داخل شمشاد‌ها! فریاد زدیم ا...‌اكبر، ا...اكبر. می‌گفتند امام(ره) گفته با این ا...اكبرها از خدا برای پیروزی انقلاب‌مان كمك بگیریم. دوباره داد زدم ا...اكبر، صدای تیراندازی بالا گرفت. سربازها نورافكن را در هوا می‌چرخاندند و به هر سایه‌ای تیر می‌زدند. آجر‌های در و دیوار و خاك و شیشه می‌ریخت روی خیابان. فردایش شنیدیم چند نفر هم كه می‌خواستند بروند مسجد و جمع شوند برای اعتراض، كشته شدند. از آن شب به بعد كه شب اول دهه اول محرم بود، هر شب می‌رفتیم روی یك بلندی یا یك جای مطمئن مخفی می‌شدیم و ا...اكبر می‌گفتیم. امام(ره) هم همزمان با این اتفاقات در اعلامیه‌ای از سربازان خواسته بود كه پادگان‌ها را ترك كنند و از خدمت در نظام ظلم و فاسد خودداری كنند. فضای عجیبی بود، خیلی از سربازهایی که به خانه برگشته بودند، روی پشت بام‌ها برای ا... اکبر گفتن می‌آمدند. این وسط ارتشبد ازهاری هم مایه خنده و شادی مردم را فراهم می‌كرد! در سخنرانی‌اش گفته بود: «من با دوربینی كه مخصوص دید در شب است همه‌جا را نگاه كردم؛ هیچ‌كس بالای پشت بام‌ها نبود، دوربین را به دخترم دادم او هم چیزی ندید. یك عده معدودی نوار شعار ا...‌اكبر را پشت بلندگوهای قوی می‌گذارند و از بالای بام‌ها پخش می‌كنند. رنگ قرمز در جوی خیابان می‌ریزند و شایع می‌كنند كه جوی خون راه افتاده...» مردم از پشت بام‌ها به خیابان‌ها آمدند و اعتراضات و راهپیمایی‌ها دور جدیدی گرفت. روزنامه‌ها تیتر زدند: «نوارها پا درآوردند». دیگر حتی ازهاری هم نمی‌توانست این نوارهای را از خیابان‌ها بیرون كند!

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت

اَی خِدا، باز هم پایتخت!؟

٩٧/٠١/٣٠
به بهانه اکران آخرین قسمت از مجموعه سه گانه «دونده هزارتو» پس از 3 سال

دونده هزارتو در خط پایان

٩٧/٠١/٣٠
درباره آهنگسازها و کارگردانانی که همکاری طولانی و خاطره‌انگیزی داشتند

دیالوگ ‏ها از زبان سازها

٩٧/٠١/٣٠
یادداشت

همه چی آرومه، ما چقدر خوشحالیم!

٩٧/٠١/٣٠
مینیمال

هوای بارانی و مزه پرانی!

٩٧/٠١/٣٠
ناصرخان اکتور سینما

چیه این پنهون کاری؟

٩٧/٠١/٣٠
ساختنیجات

طرح سامان‌دهی لوازم تحریر

٩٧/٠١/٣٠
توصیه‌هایی درباره نکات مهم و ضروری بهداشت فردی در فصل گرم

حقوق متقابل جامعه و بوهای ما!

٩٧/٠١/٣٠
یادداشت

تقصیر آن‌ها نیست که ما می­میریم!

٩٧/٠١/٣٠
شاخ هفته

هنوز امیدی هست

٩٧/٠١/٣٠
یادداشت

شوش مولوی راه‌آهن یا در سوگ تهرانی شدن

٩٧/٠١/٣٠
دات کام

خاطره‌نویسی نوین با «دایرا»

٩٧/٠١/٣٠
جارچی

جارچی 532

٩٧/٠١/٣٠
پایان نامه

پلاستیکت تو حلقم!

٩٧/٠١/٣٠
مینی

مینی 532

٩٧/٠١/٣٠
درباره پسران بازیکنان بزرگ دنیای فوتبال که این روزها پایشان به مستطیل سبز رسیده است

پسر پدرِ شجاع

٩٧/٠١/٣٠
تا جامِ جهانی

جشنواره گل‌های «ساشا ایلیچی» در روسیه

٩٧/٠١/٢٨
جانونی

ورود به جهان سفید لبنیات

٩٧/٠١/٣٠
فوتبال ایران هم نمونه‌های بسیاری از پسر و پدرهای فوتبالیست داشته است

پسر کو ندارد...

٩٧/٠١/٣٠
شگرد

مموری را از دست اینستاگرام و تلگرام نجات دهیم

٩٧/٠١/٣٠