پای صحبت پنجاه و هفتی ها
روایت جوانان 57 از انقلاب خودشان و جوانان امروزی

پای صحبت پنجاه و هفتی ها

نویسنده : لیلی صدر-مجید حسین زاده

می‌خواهیم سفری در تاریخ داشته باشیم و برویم به سی و چند سال پیش... به آن سال‌هایی که پدران ما آن را تجربه کرده‌اند و ما فقط آن‌ها را در فیلم‌ها، آلبوم‌ها و لابه‌لای عکس‌ها دیده‌ایم! سال‌هایی که جوانان و نوجوانان آن سال‌ها آن را معروف و مشهور کردند. سال‌هایی که تقویم شرمنده رشادت‌های مردمان زمان خود شد. می‌خواهیم برویم به حوالی سال 57؛ همان سالی که در ظاهر جوانانی را داشت با شلوارهای دم پا دار و باطنش پر بود از فریادهای نهفته‌ای که بر گلو نشسته بود... می‌خواهیم دقیقا برویم به 34 سال پیش... راستی شما نکته‌ای درباره جوانان پنجاه و هفتی شنیده‌اید؟! در این گزارش به سراغ مردان و زنانی رفتیم که شاید اکنون مویی سفید کرده باشند، اما سال 57 جوان بودند و به سبک همان سال‌ها جوانی کردند. طوری که تصمیم و حرکت آنان با رهبری امام خمینی (ره) سرنوشت‌ساز شد و انقلابی به وجود آورد که قدرت‌های بزرگ در برابر آن به ستوه در آمدند.

  

خواسته‌های انقلابی

 

خانم تقریبا مسنی با نوه‌اش در حال خرید از مغازه هستند. نوه 5 یا 6 ساله مدام بهانه می‌گیرد و مادربزرگ ناتوان از اجابت او، معلوم است که حسابی کلافه شده است. خانم رضوانی ساکن خیابان شیرازی است. وقتی از او درباره روحیات جوانان سال 57 می‌پرسم می‌گوید: حدود 18 سال داشتم، آن سال‌ها کسی به فکر درس و مدرسه نبود. من با این‌که سال آخر دبیرستان را می‌گذراندم و رفتن به دانشگاه برای خانواده‌ام خیلی اهمیت داشت، اما روزها با دوستانم در راهپیمایی شرکت می‌کردیم و در پی این بودیم که ما هم در انقلاب سهمی داشته باشیم. خانم رضوانی در ادامه صحبت‌هایش می‌گوید: خانه پدری من در خیابان شیرازی بود و زیاد شاهد رفت‌وآمدها و حرکت‌های انقلابی بودیم. آن سال‌ها انگار در مردم، جنبشی جاری بود که خودجوش راهی خیابان‌ها می‌شدند و در پی خواسته‌های انقلابی خود بودند. 

شیرم را حلالت نمی‌کنم

من در زمان انقلاب 24 ساله و پای ثابت همه راهپیمایی‌ها بودم. اصلا مادرم گفته بود شیرم را حلالت نمی‌کنم مگر این‌که در راه امام خیمنی(ره) و آرمان‌هایش از هیچ تلاشی دریغ نکنی. وقتی خبر آمدن امام به تهران را شنیدم تنها آرزویم این بود که به بهشت زهرا(س) بروم و امام خمینی (ره) را از نزدیک ببینم که متاسفانه در همان دوران پدرم از دنیا رفت و موفق به دیدن امام(ره) از نزدیک نشدم. در راهپیمایی‌ها همه مردم با هر تیپ و قیافه‌ای حضور داشتند، این همه که گفتم از پولدار و دانش‌آموز و دانشجو بگیرید تا کارمند و کارگر، همه دست هم را می‌گرفتند و می‌خواستند با خون‌شان نهال انقلاب را آبیاری کنند. اما کسی به تیپ و قیافه دیگران توجه نمی‌کرد. مثلا من هیچ وقت نشنیدم که یکی از افراد شرکت کننده در راهپیمایی بگوید «ببینید فلانی با چه تیپ و قیافه‌ای به این‌جا آمده؟» 

توقعات منطقی داشتند

حاج آقای رضادوست از آن مردهای قدیمی بازار مشهد است که پیر و جوان همه با او سلام و علیک دارند و حسابی سرشناس است. او به گواهی افرادی که او را می‌شناسند در سال‌های انقلاب فعالیت‌های زیادی داشته و در راهپیمایی‌های زیادی شرکت کرده است. حدود 60 سال دارد ولی به اندازه چند برابر این سن تجربه آموخته است. او درباره روحیات جوانان پنجاه و هفتی می‌گوید: جوان‌های آن سال‌ها توقعات منطقی داشتند. شرایط را درک می‌کردند و با شناخت قدم برمی‌داشتند. تمام جوان‌هایی که انقلاب کردند امام (ره) را به خوبی می‌شناختند و می‌دانستند از چه کسی پیروی می‌کنند و با تمام وجود، جریان انقلاب را همراهی می‌کردند. حاج آقای رضادوست در ادامه حرف‌های خود می‌گوید: جوان‌های آن سال به پیروی از فرمان حضرت امام رحمت ا... حرکتی ‌کردند که در تاریخ ثبت شد، که این ثبت تاریخی باید بیش از این‌ها مورد توجه قرار گیرد و الگوسازی بهتری وجود داشته باشد. به قطع و یقین، آشنایی با الگوهای پنجاه و هفتی خیلی بهتر از الگوهای وارداتی است که ریشه‌ای ندارد و فقط در پی ویرانی است.

فردگرا نبودند 

اولین چیزی که از گذشته در ذهن دارد خاطرات خانه مادربزرگ است و حوضی که بعدازظهر روزهای تابستان کنار آن فرش پهن می‌کردند و با خانواده بگو و بخند داشتند و البته شیطنت‌های دوران نوجوانی که نتیجه‌اش آب تنی در همان حوض بوده است! علی صفری معلم دیروز و درحال حاضر بازنشسته آموزش و پرورش است. او که در سال‌های پیروزی انقلاب جوانی فعال و اجتماعی بوده است در خصوص ویژگی‌های خود و دیگر جوانان آن سال‌ها می‌گوید: جوانان هم سن و سال ما همه در پی کارهای گروهی بودند و همراه با گروه‌های انقلابی حرکت می‌کردند و فردگرایی معنی نداشت. همه هدفمند و پرانرژی بودند و ولایت‌مداری مسئله اول تمام جوان‌ها بود، آن‌قدر که حتی اگر امام(ره) می‌فرمودند آب نخورید، محال بود این کار را انجام دهند! 

کلاه «مرگ بر شاه» 

20 ساله بودم و به مد روز لباس می‌پوشیدم. آن روزها شلوار پاچه‌گشاد و کمربندهای پهن و پیراهن‌های یقه باز مد بود. یک کلاه مخصوصی هم که گاهی در فیلم‌های انقلابی می‌بینید در اواخر حکومت شاهنشاهی مد شده بود که به کلاه «مرگ بر شاه» معروف بود و هر کسی آن را سرش می‌گذاشت، یعنی مخالف شاه بود. روزی که امام(ره) آمدند من در یکی از خیابان‌های مشهد بودم. تقریبا هیچ‌کسی در خیابان دیده نمی‌شد. همه در خانه‌هایی که تلویزیون داشتند جمع شده بودند تا سخنرانی امام را تماشا کنند. من هم به خانه یکی از اقوام که تلویزیون داشت رفتم. استقبال و خوشحالی مردم از ورود امام برای همه مردم دنیا خیره‌کننده بود. در یک کلمه شاید بتوان گفت جوانان سال 57 عاشق امام(ره) بودند و در 8 سال جنگ تحمیلی نشان دادند که جان‌شان را برای اسلام و انقلاب فدا خواهند کرد. 

من و تویی نداشتند 

پیرمردی تقریبا 80 ساله است و زیر بار زندگی کمر خم کرده است. او که پدر شهید هم هست در پاسخ به سوالم در خصوص ویژگی جوان‌های سال 57 می‌گوید: آن سال‌ها همه با هم همدل بودند و در پی یک هدف می‌رفتند. برای من بین پسر خودم و دیگر جوان‌های محله هیچ تفاوتی وجود نداشت و در برنامه‌ها و جلساتی که پسرم در خانه با دوستانش داشت به خوبی می‌دیدم که چقدر همدل بودند و اصلا من و تویی بین آن‌ها نبود. آقای تشکری آهی می‌کشد و می‌گوید: همان روحیه را داشتند که خداوند به درجه شهادت رساندشان. از او درباره جوانان امروز می‌پرسم که می‌گوید: جوانان امروز هم پسران و دخترانِ جوانان 57 هستند و خلق و خوی آنان را به ارث برده‌اند، آنان امروز در عرصه‌های مختلف سیاسی ولایتمداری خود را به اثبات رسانده‌اند و در زمینه‌های علمی، ورزشی و هنری نیز موفقیت‌های بزرگی را کسب کرده‌اند.

از آسمان تا همین زمین

از اوضاع جوانان امروزی خیلی گله دارد. می‌گوید جوان هم، جوان‌های قدیمی! می‌پرسم: چرا؟ می‌گوید: ما که جوان بودیم دنبال چه بودیم و حالا جوان‌های این مملکت در پی چه هستند! می‌گویم: خب زمانه تغییر کرده است! می‌گوید: نه حرف، حرف زمانه نیست! حرف این است که انگار یک فاصله به اندازه زمین تا آسمان این وسط به وجود آمده است! آن زمان‌ها ما جرات نداشتیم به پدرمان بگوییم؛ تو! حالا در خانه پسرها پدرهای‌شان را به اسم صدا می‌کنند و...

«آقای یعقوبی» که جوان دیروز است در جواب این سوالم که جوان‌های 30 سال پیش چطور بودند حرف‌هایی را گفت که خواندید.

دلسوزان دیروز؛ ساکتان امروز

از آن آدم‌هایی است که به قول معروف پای منبر بزرگ شده است. لباس روحانیت به تن دارد و طلبگی می‌کند. نام‌‌اش قرار است در گزارش ما محفوظ بماند اما این‌قدر اجازه دارم که بگویم از چهره‌های آشنای رسانه‌ای هستند و شما در تلویزیون بارها حرف‌های او را شنیده‌اید... وقتی در باره جوانان 57 از او سوال می‌کنم، می‌گوید: بهترین تعبیر برای جوانان آن سال‌ها از نظر من همین است که دلسوزان دیروز بودند و ساکتان امروز...

دلبستگی مردم به هم

سال 57 که انقلاب شد، من 17 ساله بودم. پسرهای جوان آن سال‌ها از نظر تیپ و قیافه موهای‌شان بلند و خط ریش‌های چکمه‌ای بسیار بلندی داشتند که تا روی گونه‌های‌شان را پوشانده بود. مردم آن سال‌ها، خیلی با هم صمیمی بودند و رفاقت را به بهترین شکل معنا می‌کردند. یادم می‌آید یک بار که از مدرسه به خانه برمی‌گشتم از خیابانی عبور کردم که تعدادی از مردم آن‌جا تجمع کرده بودند و من ناخواسته در راهپیمایی‌شان شرکت کردم. حس دلبستگی این افراد برایم بسیار جالب بود. آن‌ها آن‌چنان دست یکدیگر را محکم گرفته بودند که انگار دست برادر تنی خود را گرفته‌اند.

حکایت انگشت‌های ویژه

دوستی تعریف می‌کرد: در یکی از ادار‌ات دولتی با کارمندی مواجه شدم بسیار دلسوز و خوش برخورد، به طوری که کارهای ارباب رجوع را به درستی انجام می‌داد، وقتی تعجبم را از مهربانی و تلاش خستگی ناپذیرش ابراز کردم، همان طور که سرگرم کارهایش بود گفت: ما از آن جوان‌های پنجاه و هفتی بودیم دیگر! گفتم: یعنی همه جوان‌های پنجاه و هفتی تا این اندازه خوش برخورد و اهل دل و دلسوز مردم هستند؟! خنده‌ای کرد و گفت: البته که همه انگشت‌ها مثل هم نیستند! بعد نگاهی به قاب عکسی که روی میزش بود انداخت و ادامه داد: بله این‌ها جوان‌هایی بودند که سال 57 را به نام خود ثبت کردند... در گوشه قاب عکس نوشته بود شهید محمدعلی میرزایی.


اقدام انقلابی یک ارتشی

جوان‌های پنجاه و هفتی عاشق شلوارهای پاچه گشادی بودند که آن زمان مد بود. آن موقع من افسر ارتباطات و الکترونیک بودم و 27 سال بیش‌تر نداشتم. یک خاطره شیرین که از آن روزها در ذهنم مانده این است که، یکی از روزهای بهمن 57، از جزیره کیش به شهر بجنورد منتقل شدم. خانه جدید ما در خیابان تهران نو بود. هنگامی که ما داشتیم وسایل خودمان را به خانه جدیدمان می‌بردیم، عده‌ای از این خیابان به سمت میدان امام حسین(ع) در حال راهپیمایی بودند. یکی از افسران شاه، بلندگویی دستش بود و مدام داد می‌زد: «حضار محترم زودتر پراکنده شوید. ما کاری به شما نداریم!» ولی مردم دست‌های هم را رها نمی‌کردند و هر لحظه مقاومت‌شان بیش‌تر هم می‌شد. چند لحظه‌ای طول نکشید تا این افسر، لباس خودش را درآورد و با «فریاد ا... اکبر، خمینی رهبر» به مردم ملحق شد. بعد از این افسر، سربازها هم از فرمانده خودشان الگو گرفتند و به سیل جمعیت اضافه شدند. مردم آن زمان شناخت و علاقه زیادی به امام خمینی(ره) داشتند. تنها اعلامیه‌ها و سخنرانی‌های ایشان آن هم به صورت بسیار مخفی بود که در بین مردم وجود داشت که به شناخت مردم از افکار و عقاید امام(ره) کمک می‌کرد. مردم آن زمان به این نتیجه رسیده بودند که صحبت‌های امام (ره) بر دل‌هایشان نشسته است و باید از او حمایت کنند که الحق و والانصاف هم کم نگذاشتند.

داستان‌های واقعی پدر

پدر من هم از آن جوان‌های سال 57 است. او در آن سال‌ها جوانی 20 ساله بوده است. وقتی می‌خواهم برایم بگوید که جوان‌ها 57 چه ویژگی‌هایی داشتند؛ آهی می‌کشد و چشمی در گل‌های قالی فرو می‌برد و می‌گوید: نمی‌دانم چه شده بود ولی آن سال‌ها هیچ کسی آرام و قرار و نداشت. زن و مرد، دختر و پسر، پیر و جوان همه انگار در پی یک هدف بودند. خستگی را در چشم و تن هیچ کسی نمی‌شد پیدا کرد و کمتر جوانی یافت می‌شد که شور و اشتیاق انقلابی نداشته باشد! خوب یادم هست که با چندتایی از بچه‌های بسیج مسجد محله راهی دبیرستان‌ها می‌شدیم و بچه‌ها را از پشت میز و نیکمت کلاس با شعار دعوت می‌کردیم به راه‌پیمایی و...

او درباره جوانان امروزی می‌گوید: به نظر من بسیاری از جوانان امروز نیز دین خود را به انقلاب ادا کرده‌اند و اگر دشمن این حماقت را انجام دهد و روزی به این مرز و بوم چپ نگاه کند، همین جوانان که شما امروز برخی از آنان را با شلوار لی و پیراهن‌های آستین کوتاه و تنگ در خیابان می‌بینید باز هم یکدل و متحد در برابر دشمن خواهند ایستاد چون خون جوانان 57 در رگ‌های آنان جاری است.

 

نظرات کاربران
کد امنیتی
Em Ad
Em Ad
٩١/١١/٢٠
٠
٠
مردمی بودن تکرار نشدنی ...
nasim_a
nasim_a
٩١/١١/٢٠
٠
٠
بهترین تعبیر برای جوانان آن سال‌ها از نظر من همین است که دلسوزان دیروز بودند و ساکتان امروز.. کاش همه همینطور باشن .تشکر فراوان