مانی و حقیقتی پیچیده
روی پرده

مانی و حقیقتی پیچیده

نویسنده : دست قیچی


نگاهی به اثر برزخی و پیچیده

مانی حقیقی یعنی «پذیرایی ساده» 

چند روز پیش آگهی را دیدم برای استخدام کارت‌پخش‌کن با حقوق نسبتا بالا. بلافاصله یاد کارت‌ها و بروشورهای تبلیغاتی که دسته‌دسته در پارکینگ خانه ولو می‌شوند و پولی که پای این‌ها هدر می‌رود، افتادم. خب این کارت‌پخش‌کن‌ها چه موجوداتی هستند؟ یک عده آدم معمولی که تعداد بسیار زیادی کارت را از کارفرما می‌گیرند و قرار است در هرخانه یک کارت بیندازند. احتمالا آن اوایل وجدان کاری دارند و این قاعده هر خانه یکی را رعایت می‌کنند اما هرچه به پایان روز نزدیک می‌شوند، نگرانی از تعداد کارت‌های باقیمانده و وقتی که پای کار گذاشته‌اند باعث افزایش سهم کارت‌های هر خانه و به همان نسبت، کم شدن اثر تبلیغاتی آن‌ها می‌شود. چون وظیفه کارت‌پخش‌کن، تبلیغ کردن برای کارفرمایش نیست بلکه تمام کردن کارت‌هایی است که در دست دارد و گرفتن حق الزحمه‌اش. همین روایت ساده که ما هر روز با آن مواجهیم در دست مانی حقیقی تبدیل به اثری پیچیده و شکنجه‌گر در مورد ماهیت انسان و انسانیت شده است. کاوه و لیلا همان کارت‌پخش‌کن‌ها هستند که این‌جا کارفرمایشان مبلغ هنگفتی پول به آن‌ها داده تا با اهداف خیرخواهانه در میان مردم آن منطقه محروم پخش کنند. اما این دو هیچ کدام خیرخواه نیستند. وظیفه آن‌ها تمام کردن پول‌ها و برگشتن به خانه است به هر نحو ممکن. حالا سد اصلی میان آن‌ها و انجام این وظیفه، ماهیت رفتار انسانی است. همه ما مدام از پول و گرانی صحبت می‌کنیم و پیش خودمان فکر می‌کنیم که اگر پول داشتیم چه کارهایی می‌کردیم اما اگر کسی همین الآن بیاید و پولی به ما بدهد اولین سؤالی که بدون شک مطرح خواهیم کرد این است که چرا این پول را به ما می‌دهید؟ و اگر بگوید کمک است شاید به ‌ما بر هم بخورد که مگر ما گداییم مردک فلان فلان شده؟ و به قولی شأن خودمان را بالاتر از آن می‌دانیم که به ما کمک شود، حالا هرچقدر هم که محتاج باشیم. ما از روز سوم با کاوه و لیلا همراه می‌شویم اما در خلال صحبت‌هایشان متوجه می‌شویم که در 2 روز اول با همین مشکل برخورد مردم مبنی بر این‌که شأن ما اجلّ از آن است که...... روبرو بوده‌اند و نتوانسته‌اند پول زیادی پخش کنند و افراد دست رد به سینه‌شان زده‌اند. از این‌جا کاوه و لیلا که در انجام مأموریت خود ناکام مانده‌اند و قضاوت این آدم‌های انسان‌مآب را در مورد خودشان تاب نمی‌آورند، رفته‌رفته در راه شیطانی و دشمنی با انسانیت گام برمی‌دارند و سعی می‌کنند همین آدم‌هایی را که این‌طور مدعی انسانیت هستند و ماهیت عمل آن‌ها را تقبیح می‌کنند، به چالش بکشند و خود به قضاوت انسانیت این آدم‌ها بنشینند. نتیجه این‌که آرام آرام حجاب‌ها فرو می‌افتد و حقیقت آدم‌ها به نحو آزاردهنده‌ای آشکار می‌شود. بچه‌ای که جواب سؤال‌های کاوه را اشتباه می‌دهد جایزه می‌گیرد و پول بیشتری نصیبش می‌شود و پسرکی که جواب‌های درست را بلد است حاضر می‌شود سکوت کند تا پول‌ها را از او نگیرند. مصطفی کرندی قسم می‌خورد که حتی یک قران از پول‌هایش را به برادرش که برای ازدواج به پول نیاز دارد ندهد و حتی مرد معلم، جسد دختر چند روزه‌اش را به کاوه می‌فروشد تا خوراک گرگ‌ها شود. کاوه برای پیدا کردن آدمی که به اندازه ادعایش انسانیت داشته باشد، دست به بدترین نوع وسوسه‌ها می‌زند و برخلاف میلش موفق هم می‌شود. به قولی از دیو ودد ملول است و انسان‌اش آرزوست اما همه آدم‌ها با مقاومت‌های کم و زیاد درنهایت در برابر وسوسه پول وامی‌دهند. کاوه که با وجود همه ادعاها، نمی‌تواند یک انسان واقعی را پیدا کند و حالا از نگاه تماشاگر به موجودی اهریمنی تبدیل شده، سعی می‌کند خودش جسد دخترک را به خاک بسپارد و... درنهایت هم انسانیت آدم‌ها زیر سؤال می‌رود و پول‌ها هم... کاوه و لیلا حتی حس خوبی هم در ازای این کمک کردن‌ها به دست نیاورده‌اند و کسانی که به ایشان کمک شده هم هرگز آن‌ها را دعا نخواهند کرد و همیشه به خاطر قبول کردن آن پول از خود متنفر خواهند بود. شاید اگر همان صحنه پذیرایی ساده سرباز در آخر فیلم که واقعا به کاوه و لیلا کمک می‌کند نبود، فیلم دیگر غیر قابل تحمل می‌شد. حالا آنچه مانع برگشتن کاوه و لیلا از این برزخ است، نتیجه عمل خودشان است که پیش رویشان افتاده و ... مانی حقیقی، در این فیلم به نحو آزاردهنده‌ای این واقعیت را به رخ مردم زمانه ما می‌کشد، که با تمام ادعای انسانیتی که داریم تا چه حد می‌توانیم حیوانی رفتار کنیم و این‌که انسان‌هایی که کاوه و لیلا در راه با آن‌ها برخورد می‌کنند تا چه حد آشنا و ملموس و مثل آدم‌هایی که هر روز در کوچه و خیابان و در روابط کاری خود می‌بینیم هستند، بر تلخی لحن فیلم می‌افزاید.

در آخر نمی‌توانم به فیلم‌برداری فوق‌العاده هومن بهمنش اشاره نکنم. فیلم‌برداری که با وجود سن کم، بسیار کاربلد و توانا و مدام در پی نوآوری است. کسانی که دستی در فیلم‌برداری دارند درک می‌کنند که گرفتن نمای گورستان بدون هیچ منبع نور مصنوعی و فقط با استفاده از شعله آتش یعنی چه. بهترین نمونه برای درک توانایی او، سکانسی است که موتورها مثل دسته‌ای گرگ به خودرو یورش می‌برند تا آن‌جا که لیلا با نور قرمز بر صورتش تنها و بی‌کس بر جای می‌ماند. هومن بهمنش و تورج اصلانی امیدهای اصلی سینمای کشور در عرصه فیلم‌برداری در سال‌های آتی هستند.

نظرات کاربران
کد امنیتی
٩١/١١/٠٩
١
٠
ترغیب شدم اکران شد حتما ببینمش
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت

سر‌پل‌ذهاب با «ذال» نوشته می‌شود، نه با «ز» زلزله

٩٦/٠٨/٢٥
یادداشت

خدمت خالصانه

٩٦/٠٨/٢٥
فتوچاپ

فتوچاپ 512

٩٦/٠٨/٢٥
تلگجیم

تلگجیم 512

٩٦/٠٨/٢٥
درباره حضور پرتعداد بازیگران در جایگاه اجرا، به بهانه عبدی‌شو

پا تو کفش من نکن!

٩٦/٠٨/٢٥
روایت‌هایی درباره خرده رفتارهای ما در مقایسه با سبک زندگی پیامبر (ص) و امامان‌ معصوم‌مان(ع)

پدران ما و ما

٩٦/٠٨/٢٥
آنتن

جیم بدون نمک!

٩٦/٠٨/٢٥
پایان نامه

مثلا ما همه مقصریم ...

٩٦/٠٨/٢٥
چهره هفته

سوشا در جستجوي پاتريك

٩٦/٠٨/٢٥
درباره جایزه‌های ادبی و کتاب سال ایران به بهانه برگزاری اولین دوره جایزه احمد محمود

قلم های مطلا

٩٦/٠٨/٢٥
جارچی

جارچی 512

٩٦/٠٨/٢٥
حکایت هفته

اندر حکایت مریدان و دقت کردن

٩٦/٠٨/٢٥
کافه جهان نما

اراک، دیاری در مسیر جاده ابریشم...

٩٦/٠٨/٢٥
مهدی برادران رئیس هیئت فوتبال استان خراسان در گفت و گو با جیم خبر داد

به دنبال حذف ورزشگاه ثامن نیستیم

٩٦/٠٨/٢٥
یادداشت

اندر حکمت قیمه و ماست!

٩٦/٠٨/٢٥
شگرد

قبل از فروش گوشی آیفون‌ چه کنیم؟

٩٦/٠٨/٢٥
ذهن زیبا

ذهن زیبا 512

٩٦/٠٨/٢٤
یادداشت

بازار رمالی در فوتبال دودوتا چارتای ساده

٩٦/٠٨/٢٥
گفت‌و‌گو با حجت الاسلام واعظ موسوی درباره سحر و جادو

سحر و جادو دکان است

٩٦/٠٨/٢٥
شاخ هفته

قطار بازی

٩٦/٠٨/٢٥
تبلیغات