گران‌فروشی یا گران‌خریدی؟ مسئله این است!
اگر ناگهان بفهمید همه اجناس 2 یا 3 برابر شد‌‌ه‌اند، چه خواهید کرد!؟

گران‌فروشی یا گران‌خریدی؟ مسئله این است!

نویسنده : مجيد حسين زاده

یادش بخیر! زمانی را که مادرم میخواست چند بسته ماکارونی بخرد، تمام مغازههای محله را زیر و رو میکرد تا شاید فروشندهای پیدا کند که یک بسته ماکارونی را 100 یا حتی 50 تومان ارزانتر بفروشد. یا آن زمانی که پدرم خسته از سر کار میآمد و میگفت: «ای بابا، باز فلان جنس 200 تومان گران شده است، خسته شدم از بس همه بازار را برای خرید یک جنس ارزان دور زدم!» به خوبی به یاد دارم. بعدش هم مادرم شروع میکرد به خواندن این شعر برای ما:

«دوش از بازار سوی خانه آمد شوی ما

گفت هیهات از گرانی، ای خدا در کوی ما

بس که گشتم در پی یک جنس ارزان هر جا 

درد بگرفته است این پا و سر زانوی ما!» همه اینها برای این بود تا شاید ما هم یاد بگیریم و برای خریدن بعضی اجناس حداقل از 2 مغازه قیمت بگیریم. اما من احساس میکنم خریداران زمان ما، نه تنها از مغازه دیگری قیمتها را نمیپرسند بلکه قیمت قید شده روی اجناس را هم نگاه نمیکنند! این نکته درست است که دولت باید قیمتها را کنترل کند ولی لازم است که مردم هم در کنترل بازار مشارکت داشته باشند و حداقل گران فروشیها را به اطلاع سازمانهای مربوطه برسانند یا حداقل از خرید از برخی فروشگاهها و یا بعضی از اجناس غیر ضرروی صرف نظر کنند. در «جیم در شهر» این هفته نقش یک کاسب خیلی گران فروش را بازی کردیم. برای این کار به سراغ سوپر تارا در محله ششصد دستگاه رفتیم و با فروشنده باصفا و جوان آن یعنی «حامد سنجری» به توافق رسیدیم تا چند ساعتی برخی از اجناسش را چندین برابر قیمت واقعی بفروشیم. فکر میکنید برخورد مردم با تخممرغ کیلویی 12 هزار تومان و نوشابه خانواده 4000 تومانی چه بود!؟ در ادامه مطلب چند سکانس از گران فروشی خودمان یا بهتراست بگوییم گران خریدی شهروندان را با هم میخوانیم:

 

* گران خریدم چون خسته بودم!

وارد مغازه میشود. کالاهای مورد نیاز خود را از قفسهها برمیدارد تا از دست خریدهای امروزش هم راحت شود. یک بیسکویت و یک سطل ماست مارکدار. فروشنده میگوید: «شد 7هزار تومان» خریدار تعجب میکند و قیمت بیسکویت را میپرسد. «هزار و 200 تومان شده است». پیرمرد بیسکویت را برمیگرداند و فقط پول یک سطل ماستش را که 6 هزار و 800 تومان شده پرداخت میکند. در بیرون از مغازه به سراغش میروم و میگویم «فروشنده ماست را چهقدر حساب کرد!؟» میگوید: «6 هزار و 800 تومان». میگویم: «ظاهرا گران خریدهاید.» میگوید: «به نظرم! شاید!» میگویم: «خب اعتراضی نکردید؟» میگوید: «100 یا هزار تومان ارزشی ندارد که اعتراض کنیم!» میگویم: «خب حداقل از یک سوپر دیگر خرید میکردید، شاید ارزانتر میداد. تا سوپر بعدی 2 دقیقه هم راه نیست.» کلاهش را برمیدارد و میگوید: «عرق روی سرم را میبینی!؟ از سر چهارراه نان گرفتهام و همه راه را تا اینجا پیاده آمدهام! دیگر حالش را ندارم که برگردم.» از او خواهش میکنم که با من داخل مغازه بیاید تا با هم اعتراض کنیم ولی میگوید: «باید زودتر بروم خانه و استراحت کنم. فردا صبح زود قرار دارم و باید خودم را به جایی خارج از شهر برسانم. خدانگهدار!» خودم را معرفی میکنم و قضیه را برایش تعریف میکنم. بالاخره راضی میشود و با من به داخل مغازه میآید و 2هزار تومانی را که اضافه داده است، پس میگیرد و خوشحال از مغازه خارج میشود.

 

* کلاه سر حسابدار یک شرکت

از فروشنده سراغ یخچالی که نوشابهها در آن قرار دارد را میگیرد. یک نوشابه خانواده برمیدارد و در کنار صندوق میایستد تا نوبتش برسد. فروشنده نوشابه را برمیدارد و در نایلون میگذارد و میگوید: «شد 4هزار تومان» خریدار یکی کمی نوشابه را بالا و پایین میکند و یک 5هزار تومانی از جیبش در میآورد و به فروشنده میدهد. در حالیکه نگاهش به نوشابه خیلی عجیب است، بقیه پولش را میگیرد و از مغازه خارج میشود.

به او نزدیک میشوم و میگویم: «نوشابه را چند خریدی؟» میگوید: «4هزار تومان» تعجب میکنم و میگویم: «فکر نمیکنی قیمتش را خیلی گران گفته؟» میگوید: «من هم فکر میکنم همینگونه باشد ولی ظاهرا گران شده است دیگر!» از او پرسیدم: «از جای دیگری هم قیمت دارید.» میگوید: «نه! معمولا خانمم خریدهای خانه را انجام میدهد و من خیلی در جریان قیمتها نیستم.» با خنده به او میگویم: «بالاخره الان سرتان کلاه گذاشته، نمیخواهی با هم برویم این موضوع را به او تذکر دهیم یا حداقل به 124 زنگ بزنیم.» میگوید: «نه بابا، وقتمان را الکی برای چه بگیریم؟ من باید بروم، خانوادهام در خودرو منتظرم هستند شما هر کاری میخواهی انجام بده، امیدوارم موفق باشی!» خودم را معرفی میکنم و با هم میرویم و 2800 تومانی که ایشان اضافه داده بودند را پس میگیریم. میگویم: «آقا از این به بعد حواستان را بیشتر جمع کن تا سرتان کلاه بزرگتری نرود.» میگوید: «وقتی میخواستم نوشابه را بخرم دنبال قیمت آن گشتم ولی پیدایش نکردم برای همین با این قیمت خریدم. چند وقتی است ادامه تحصیل میدهم و خیلی وقت بود که خرید نکرده بودم، ولی حرف شما منطقی است و باید حواسم را بیشتر جمع کنم البته چون شنیده بودم تورم زیادی در کشور هست از این قیمت خیلی هم تعجب نکردم!» جالب این جاست که او خودش را حسابدار شرکت ... معرفی میکند!

 

* وقت مقایسه قیمتها را نداریم!

خستگی در چهرهاش موج میزند. دستهایش از شغلش حکایت میکنند. کارگری که به سختی یک لقمه نان حلال به خانه و زندگیاش میبرد، به سراغ قفسه ماکارونیها میرود و یک بسته را بر میدارد. بعد هم یک قوطی رب و یک بطری نوشابه خانواده. به صندوق که میرسد فروشنده خودرو حسابش را برمیدارد و میگوید: «ماکارونی 1250 بوده ولی قیمت جدیدش 4 هزار تومان، قیمت قدیم نوشابه هزار و 200 ولی اکنون 5 هزار تومان و رب هم 10هزار تومان! جمعش میشود 19هزار تومان ناقابل! امر دیگری ندارید!؟» کمی شوکه شده. به دوستش میگوید: «بخریم یا نه!؟» دوستش هم میگوید: «چارهای نیست، شب شام نداریم! مجبوریم بخریم!» یکی از آنها که جعبه دوغها را در کنار خودش میبیند، ناگهان فکری به ذهنش میرسد و میپرسد: «آقا این دوغهای پاکتی قیمتش چهقدره؟» فروشنده میگوید: «برای شما 2 هزار تومان.» نوشابه را برمیگردانند و به جایش دوغ برمیدارند. حالا خودشان حساب میکنند و 16هزار تومان به فروشنده میدهند و از مغازه خارج میشوند. خودم را بهش میرسانم و میگویم: «آقا ماکارونی چند خریدی!؟»

- 4هزار تومان

- «چی!؟» 4هزار تومان! «قیمت قبلیاش را میدانستی؟» 

- آره، فکر کنم 1250 تومان بود. 

- «رُب را چند؟»

- 10هزار تومان.

بیا با من سریع برویم و اینها را پس بدهیم، اینجا خیلی گران فروش است، از مغازه آنطرفتری میخریدید نصف قیمت اینجا میدهد! 

از من میپرسد: «ببخشید شما؟»

میگویم: «من هم یکی مثل شما، 2 نفری برویم اعتراض کنیم تا پولتان را پس بدهد.» میگوید: «نه آقا دستت درد نکند! ما باید برویم خانه و استراحت کنیم. باز فردا صبح زود باید بریم سر کار.» از او میپرسم: «اگر فردا بیایی و باز 2هزار تومان قیمتها بالا رفته باشد، چی؟! اصلا قیمتهای اینجا را با مغازههای دیگر مقایسه کردهای؟» میگوید: «مجبوریم بخریم چون وقت مقایسه قیمتها را با هم نداریم!» خودم را معرفی میکنم و با هم وارد مغازه میشویم تا بقیه پولشان را پس بگیرند. فروشنده میگوید: «حساب شما 4150 تومان شد! یعنی 11850تومان زیادی داده بودید! این بقیه پول خدمت شما!» دست آخر هم وقتی میفهمد قیمت نوشابه همان 1200 تومان است، دوغ را سرجایش برمیگرداند و همان نوشابه را برمیدارد!

 

* مغازهدارها گران نمیفروشند!

با دختر کوچکش وارد مغازه میشود. دخترک به سمت کیکها میدود و یک کیک بر میدارد و داد میزند: «بابا، من گشنمه!» یک نوشابه کوچک و یک آبمیوه هم از یخچال برمیدارد. پدرش با شنیدن قیمت آنها که 5 هزار تومان شده است، از کوره در میرود ولی با این حال بعد از اینکه قیمت تکتک اجناس را میپرسد و مطمئن میشود که فروشنده درست حساب کرده است، 5 هزار تومانی را میدهد و از مغازه بیرون میرود. از او پرسیدم: «به نظرتان قیمتها چه طور بود؟» میگوید: 2برابر شده!» پرسیدم: «به نظرتان مغازهدار گران نمیفروخت؟» میگوید: «نه، اصلا مغازهدارها گران نمیفروشند! اجناس با این قیمت به دستشان میرسد و آنها هم با کشیدن سود به مردم میفروشند.» میپرسم: «الان شما مطمئنید که ایشان راست گفته و همهجا قیمتها گران شده است؟» میگوید: «نگاه کنید، فروشنده نگفت 100 تومان گران شده که من بروم و بپرسم. 2هزار تومان یک نوشابه گران شده. من یک آدم فنی هستم و در تاسیسات هتل کار میکنم و میتوانم گلیم خودمم را از آب بیرون بکشم ولی وای به حال کارمندان که میخواهند در این اوضاع زندگی کنند.» میپرسم: به نظر شما باید در مقابله با گرانفروشان چه کار کنیم؟ پاسخ میدهد: «باید از آنها جنس نخریم.» 

 و چرا شما الان با این افزایش قیمتها خریدید؟

 «چون مجبورم. مادرم مریض هستند و الان در خانه منتظر من هستند. باید سریعتر بروم.» 

برنامه را برایش توضیح میدهم و به او میگویم: «برویم و ببینم حساب واقعی شما چهقدر شده است؟» میگوید: «بابا ول کن ما رو، عجبگیری کردیم! 

جالب است بدانید وقتی این فرد مابقی پول خود را پس گرفت متوجه شد که حسابش 3350 تومان شده بود!

 

* خیلی در جریان قیمتها نیستم!

وارد مغازه میشود. قیمت یک بسته دستمال کاغذی را میپرسد و فروشنده میگوید: «3هزار و 200 تومان» میگوید: «ارزانترینش چند است؟» فروشنده میگوید: «این ارزانترین بسته دستمال کاغذی است که ما داریم!» به سمت در یخچال میرود و یک سطل ماست و یک پاکت شیر برمیدارد. جمعا میشود 10هزار و بعد از چند لحظه مکث پرداخت میکند. خودم را به صندوق مغازه میرسانم و داد میزنم: «آقا اینجا گرون فروشه! داره قیمتها رو زیاد میگه، نخرید لطفا!» به من توجهی نمیکند و به راهش ادامه میدهد. بیرون از مغازه به دنبالش میروم و میگویم: «این سطل ماست را چند خریدید؟» میگوید: «6هزار تومان!» با تعجب میپرسم: «به نظر شما کمی گران نیست؟» میگوید: «من در ایران زندگی نمیکنم و خیلی در جریان قیمتها نیستم. چون میدانم در ایران گرانی بیداد میکند، برای همین از این افزایش قیمتها خیلی تعجب نکردم.» میپرسم: «تا حالا در ایران ماست نخورده بودی و قیمت آن را نمیدانستی؟» میگوید: «خیلی وقت بودم من خرید نکرده بودم و برای همین دقیقا نمیدانم اجناس چهقدر گران شده بودند.» میپرسم: «شما در کدام کشور زندگی میکنید؟» میگوید: «یکی از کشورهای اروپایی.» از او میخواهم درباره افزایش قیمتها در کشورهای اروپایی برایمان بگوید: «آنجا همه چیز برنامهریزی شده است ولی در اینجا در حق کارمندان و بازنشستگان خیلی ظلم میشود. من همیشه به خواهرم که بازنشسته است میگویم تو شاهکار میکنی که با این حقوق زندگی میکنی!» 

 دوباره میپرسم: حالا به نظر شما در برخورد با گرانفروشان باید چه کنیم؟ 

 «هیچ کاری نمیشود کرد. باید از ریشه کارها را درست کنیم. اقتصاد باید رقابتی باشد تا همه چیز درست باشد وگرنه مردم مجبورند بخرند چون چارهای ندارند.»

 و اما حساب واقعی این مشتری: شیر 700 تومان بود که 3هزار تومان و کره 1700 بود که 6هزار تومان حساب کرده بودیم و مبلغ 7600 تومان را به او برگرداندیم.

 

* شیر نه! سس آری!

یک خانواده با سر و صدای دختر کوچکشان وارد مغازه میشوند. مادر خانواده یک شیر پاکتی، پدر خانواده هم یک بسته سس قرمز بر میدارد. سس قرمز 5400 تومان و شیر هم 5850 تومان قیمتگذاری میشود! مادر خانواده که دیروز همین شیر را 700 تومان خریده است به همسرش میگوید: «شیر نمیخواهیم، هنوز از دیروز مقداری شیر برایمان مانده است» در همین لحظات من به عنوان خریدار وارد مغازه میشوم و یک شیر برمیدارم. فروشنده میگوید: «شیر 5850 تومان شده است» پولش را در حالیکه میگویم: «آقا شما هم بخر. من از سوپر پایینی هم پرسیدم، ظاهرا قیمتش بالا رفته!» حساب میکنم و به بیرون از مغازه میآیم. چند لحظهای صبر میکنم و میبینم که این خریداران شیر را نخریدهاند اما سس در دستشان است. از آنها میپرسم: «چرا سس را خریدی ولی شیر را بیخیال شدید؟» گفتند: «همین دیروز شیر را خیلی ارزانتر از قیمتی که فروشنده گفت، خریدیم. برای همین گفتیم نخریم بهتر است اما سس را مجبور بودیم برای شام امشب بخریم. بچههایم بدون سس قرمز، کتلت نمیخورند بنابراین سس را برداشتیم.» میگویم: «اما سس را خیلی گران خریدی؟» میگویند: «ما قیمت سس را نمیدانستیم و چون معمولا موقع خرید کردن قیمتها را نمیپرسیم گران بودن آن را خیلی متوجه نشدیم!» میپرسم: «اگر بعدا میفهمیدید که این سس را این فروشنده خیلی گران به شما فروخته است، چه کار میکردید؟» پدر خانواده میگوید: «اگر تفاوتش خیلی زیاد باشد احتمالا برمیگشتم. اما به خاطر 40 یا 50 درصد گرانتر شدن برنمیگشتم!» و در آخر هم پرسیدم: «آیا قیمت اجناس را بین سوپرهای مختلف مقایسه هم میکنید؟» گفتند: «نه خیلی. چون این اواخر زیاد پیش آمده است که قیمت بعضی اجناس هر روز تغییر میکند، مقایسه معنایی ندارد. بنابراین با مقداری افزایش قیمت به راحتی کنار میآیم.»

 

* تخممرغ کیلویی 12هزار تومان

از فروشنده میخواهد یک کیلو تخممرغ برای او بکشد. در حالی که فروشنده مشغول چیدن تخممرغها در جعبه است، یک10 هزار تومانی هم در میآورد و میگذارد روی میز. فروشنده تخممرغ را کیلویی 12هزار تومان اعلام میکند! چشمهای خانم خریدار از تعجب چهارتا میشود و میگوید: «شوخی میکنید! چرا 12 هزار تومان؟» فروشنده هم باز توضیحات الکی را شروع میکند. مشتری هم بعد از چند ثانیه مکث، چون بیشتر از 10هزار تومان همراهش نبود به فروشنده گفت «چارهای نیست. باید برای شام کوکویی یا چیزی درست کنم و مجبور از تخممرغ استفاده کنم. لطفا 10هزار تومان برای من بکش!» 

من بعد از این اتفاق به جای مصاحبه با این خانم به گوشهای از مغازه رفتم و شروع کردمهایهای به گریه کردن! صاحب مغازه هم برنامهمان را به آن خانم گفت و پولش را برگرداند اما تا چند دقیقهای در گوشهای از مغازه برای خودم داد میزدم و گریه میکردم!

 

* 124

از هر خریداری که خواستیم در مقابل گرانفروشی صاحب مغازه با شماره 124 تماس بگیرد، یک جوری از زیر کار در رفت. یکی گفت: «124 باز چه شمارهای است!؟» دیگری گفت: «دلت خوش است آقا، مگر پیگیری میکنند» و بعضیها هم میگفتند: «آقا ما دنبال دردسر و بگومگو نیستیم، بگذار برویم و با اعصاب خوش روزمان را به پایان برسانیم». اینجا یک پرسش مطرح میشود، آیا 124 تمام شکایات مردم از گرانفروشیهای سطح شهر را پیگیری میکند؟ اگر پیگیری میکند چرا بعضی از مردم فکر میکنند، پیگیری نمیکند؟حالا باید ببینیم از چه زمانی این کمیته با قدرت بیشتری فعال خواهد شد و ریشه گرانفروشی را در شهر خواهد سوزاند...

نظرات کاربران
کد امنیتی
Em Ad
Em Ad
٩١/١٠/٢٨
٢
٠
واقعا بی انصافیه گروون فروشی ! تا میگی چرا گرون شده ؟ میگه دلار رفته بالا !!!! بس که قیمتا بالا پایین شده ، مردم دیگه واکنش نشون نمیدن !
m-ghorbani
m-ghorbani
٩١/١٠/٢٨
٢
٠
آخه چرا انقدر گرونی؟پس چرا هیچکی هیچ کاری نمی کنه؟منکه فقط نگاه می کنم ولی فشار کاملا حس میشه.میام یک آبمیوه بردارم(بخورم) چشمام چارتا میشه با این قیمتا.لااقل بعضی فروشنده ها سواستفاده نکنن از بی توجهی مردم گرچه هردو مقصریم!هـــــــــــــــــــــــی
Mostafa
Mostafa
٩١/١٢/٠١
٠
٠
گران فروشی رو میشه با گران نخریدن جبران کرد. اگه همین ماشین کوفتی رو نرن ملت بخرن.میدونید که کلی نزول قیمت خواهیم داشت. اما چه کنیم این مردم دهن بین رو که البته منتظرن گرون بشه تا برن بخرن.
نسیم
نسیم
٩١/١٢/١٣
٠
٠
کو گوش شنوا؟ حالا شما صد بگید نخرید یا اگر هم می خرید ارزون و مناسب بخرید اما ملت کار خودشون رو می کنن...
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
پیشنهاد جیم برای تاسیس یک وزارت خانه جدید:

وزارت تعطیلات حواسش به همه شنبه‌ها هست

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨
پایان‌نامه

خاموش کردن آتش در مشهد با تی!

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨