نارنجی‌پوش‌های مخفی وارد می‌شوند!
یک صبح سرد و نمناک پاییزی با گروه رفتگران طبیعت

نارنجی‌پوش‌های مخفی وارد می‌شوند!

نویسنده : محمد مهدی اعتمادی

اینجانب از آن آدم‌های شلخته‌ای هستم که اتاقم همیشه شلوغ و به هم ریخته است. به قول مادر گرامی، شتر با بارش در اتاق من گم می‌شود! اما جالب این‌جاست که در اتاقی به این بی‌ریختی، همیشه یک مکان خیلی تمیز و مرتب وجود دارد به نام سطل زباله! چون زباله‌های تولیدی‌ام که بیشتر شامل کاغذ باطله، پوست میوه، خودکارهای جوهر تمام کرده و این چیزهاست، به طور دقیق در اقصی نقاط اتاقم پراکنده شده و تقریباً هیچ سهمی به سطل زباله نمی‌رسد! حتی چند روز پیش به محض این که کتاب ریاضی‌ام را باز کردم مشتی پوست تخمه از آن بیرون ریخت. شاید برای شما اتفاق ناخوشایندی باشد ولی برای من سرشار از نوستالژی بود و خاطره شب امتحان ریاضی را زنده کرد، شبی که تا صبح درس خواندم و تخمه شکستم و چون سطل زباله کنارم نبود و از کتاب ریاضی استفاده مفید کردم! اما به غیر از من جوان‌های دیگری هم در این شهر نفس می‌کشند که حاضرند کله صبح جمعه یک روز واقعاً سرد و نمناک پائیزی از کار و زندگی و درس‌شان چند ساعتی کم کنند، چند تا پلاستیک زباله بگذارند داخل کوله پشتی‌شان و بزنند به کوه و جنگل تا آشغال‌های ریخته شده در طبیعت توسط سایر همشهری‌های مثل من را جمع کنند. با تعدادی از این جوان‌‌ها که دور هم جمع شده‌اند و اسم گروه‌شان را گذاشته‌اند «رفتگران طبیعت»، همراه شدیم.

 

ساعت 9 صبح/ سر قرار

داستان از عصر چهار‌شنبه و پشت فرمان اتومبیل شروع شد. صدای پشت خط که قرار نیست نامش را فاش کنم! از من خواست شماره 2 نفر را یادداشت کنم؛ شماره لیدرهای یک گروه مردمی که مکان‌های عمومی را نظافت می‌کنند. قرار شد یک روز همراه این گروه به یکی از پارک‌های شهر بروم و... 

برنامه خیلی زود هماهنگ شد و صبح روز جمعه به سمت محل عملیات حرکت کردم، در طول مسیر به این فکر می‌کردم که چون هوا خیلی سرد شده، حتماً همه افراد گروه در برنامه شرکت نمی‌کنند وباید دست از پا درازتر برگردم و به صاحب همان صدا بگویم که در این روز دلگیر به فکر یک سوژه دیگر برای گزارش باش! اما وقتی اعضای گروه را دیدم نظرم به کلی تغییر کرد، همه آن‌ها پر هیجان و پر نشاط حتی یک ساعت زودتر از موعد مقرر آمده بودند تا هر چه سریعتر بیفتند به جان زباله‌هایی که چهره زیبای پارک را نازیبا کرده‌اند. 

ساعت 9 و 20 دقیقه/ داخل خودرو

«علی‌رضا رضایی» یا همان سخنگوی گروه، اولین کسی بود که حسابی با هم رفیق شدیم. علی‌رضا 25 سال دارد و در قائم‌شهر لیسانس صنایع غذایی گرفته است. از عشاق‌ سینه‌چاک جیم بوده و هست که شروع این عاشقی برمی‌گردد به جشن جیم در سال 1388. البته به قول علی‌رضا این علاقه برایش گران تمام شده و سال‌هایی که در قائم‌شهر درس می‌خوانده، مجبور بوده هر پنج‌شنبه سوار تاکسی شود و برود ساری تا جیم بخرد و دوباره برگردد قائم‌شهر! علی‌رضا یک وبلاگ‌نویس است و اعضای گروه هم رویش خیلی حساب می‌کنند، طوری که همه ارتباطات گروه با مسئولین شهری از طریق او انجام می‌شود. درباره هدفش از ورود به این گروه می‌پرسم که می‌گوید: «من از همان روز اولی که در یک وبلاگ فهمیدم همچین گروهی قرار است به وجود بیاد، پایه این کار شدم. من همیشه دغدغه فرهنگی داشتم، دغدغه شهرم را داشتم. برای همین شروع کردم به تمیز کردنش، به فرهنگ‌سازی بین مردم تا قدر پایتخت معنوی ایران را بیشتر بدانیم!» 

ساعت 9 و 40 دقیقه/خوان اول

خیلی زود به بوستان وکیل‌آباد رسیدیم اما دوستان عزیز حراست پارک تا ما را دوربین به دست دیدند، راهنمایی‌مان کردند به دفتر حراست. مشکل با ارائه کارت خبرنگاری و این چیزها حل نشد و دفتر حراست ما را پاس داد به دفتر مدیریتی که به قول خودشان 100 متر با حراست فاصله داشت. اما نمی‌دانم چرا این 100 متر مثل دوی 100 متر دانشگاه کوتاه نبود! هرچه بیشتر می‌رفتیم، کمتر می‌رسیدیم. عاقبت بعد از چندبار گم شدن و پیدا شدن، خودمان را رساندیم به دفتر مدیریت. دفتر مدیریتی که مسئولی داخلش نبود! و ما مجبور شدیم به ایشان زنگ بزنیم. تازه بعد از این همه تلاش، اجازه عکاسی تحت الحفظ (!) به ما داده شد. نکته جالب این بود که هر کدام از مسئولان پارک را می‌دیدیم، کلی از جیم تعریف می‌کرد و می‌گفت اگر برای اهل خانه جیم نخرم، خانه راهم نمی‌دهند ولی دست آخر می‌گفتند: شرمنده عکس‌برداری ممنوع!


ساعت 10 و نیم؛ ما همه آماده‌ایم!

در فاصله‌ای که من و علی‌رضا که حالا دیگر انگار سال‌ها بود هم را می‌شناختیم، رفتیم دفتر مدیریت و برگشتیم همه بچه‌ها به دستکش‌های پلاستیکی و کیسه‌های زباله مجهز شده بودند و هر کدام‌شان در یک گوشه پارک با زباله‌های کاغذی، فلزی، پلاستیکی و شیشه‌ای کشتی می‌گرفتند. عکاس ما هم که از صبح دائم می‌گفت که عمراً دست به سیاه و سفید بزند، یحتمل برای این‌که از قافله عقب نماند، عطای ژست هنری و تیریپ عکاسی را به لقایش بخشیده و به بچه‌ها پیوسته بود! اما من باید با بچه‌ها صحبت می‌کردم و این بهانه خوبی بود برای از زیر کار در رفتن! اصولاً خبرنگاری به درد همچین وقت‌هایی می‌خورد. «امیر ضیایی» 25 ساله و دانشجواست؛ می‌گوید: «برخورد خوب و صمیمانه بچه‌های گروه مرا جذب کرده است. طوری که از زمان آشنایی‌ام با این گروه از هیچ برنامه‌ای جا نمانده‌ام. از این‌که در پاک‌سازی محیط‌زیست نقش دارم، خیلی خوشحالم.»

ساعت 11 ظهر/ از زباله به گلدان

همه جوان‌هایی که امروز دور هم جمع شدند، بدون هیچ چشم‌داشتی آمده‌اند تا سهم‌شان را در زیبایی شهرشان ادا کنند. «سولماز بابایی» فارغ‌التحصیل رشته مدارک پزشکی از دانشگاه تهران و در حال حاضر به تدریس زبان مشغول است. سولماز که به اتفاق همسرش با این گروه همکاری می‌کند معتقد است که محیط‌زیست برای همه مردم اهمیت دارد، او می‌گوید: «یکی از دلایلی که در قالب کار تیمی به این کار روی آوردم این بود که معتقدم این‌طوری می‌توان تاثیر بیشتری روی مردم گذاشت. ما با جمع‌آوری زباله‌ها می‌خواهیم تلنگری به مردم زده باشیم. البته موفق هم بوده‌ایم؛ مثلاً در شاندیز خیلی از مردم فقط با دیدن بنر ما علاقه‌مند شدند به ما کمک کنند تا زباله‌های رها شده را جمع‌آوری کنیم.»

او درباره ایده جدید گروه هم می‌گوید: «ایده‌ای که داریم به اجرا نزدیکش می‌کنیم، تبدیل زباله‌های تجزیه ناپذیر مثل شیشه، قوطی‌های فلزی و بطری‌های پلاستیکی به وسایل کاربردی مانند گلدان، مجسمه، جالباسی و این طور چیزهاست. چون جمع‌آوری زباله فقط قسمت کوچکی از کار است و دفع و یا بازیافت درست آن قسمت مهم دیگری است که گاهی به درستی انجام نمی‌شود.»

ساعت 11 و نیم/ نزدیک به پایان!

از همان ابتدای شروع برنامه کنجکاو بودم تا با پسر نارنجی‌پوش گروه یک گپ دوستانه بزنم که این فرصت در انتهای برنامه پیش آمد. «علی‌رضا نجفی» 21 ساله و دانشجوی دانشگاه علمی-کاربردی است. یکی از جوان‌ترین اعضای گروه که یکی از پرکارترین آن‌ها هم به حساب می‌آید و خیلی روی محیط‌زیست غیرت دارد. روی شیشه عقب ماشینش برچسبی چسبانده با این عنوان که: «ما دیگه آشغال نمی‌ریزم!» از او پرسیدم آیا واقعا به این حرف عمل می‌کنی که جواب داد: «البته! من از وقتی که وارد این جمع شدم، هیچ‌جا و در هیچ شرایطی در شهر آشغال نمی‌ریزم. من از این برچسب‌ها روی کیف و کوله‌پشتی‌ام هم زده‌ام تا همه بفهمند روی این کار غیرت دارم. همین برچسب‌ها بارها توجه مردم را جلب کرده و من هم برای‌شان توضیح داده‌ام. امیدوارم که آن‌ها به حرف من گوش کرده باشند و دیگر هیچ جا زباله نریزند.»

گرچه یکی دیگر از برنامه‌های گروه رفتگران طبیعت به پایان رسید اما رفتار آنان من را به فکر فرو برد که سهم من در ساخت شهر پاک و ایده‌آل‌ام چیست؟


شهر خوب یافتنی نیست، ساختنی است...

گروه «رفتگران طبیعت» یک گروه مردمی است که در سراسر کشورجوانان علاقه‌مند به پاک‌سازی محیط‌زیست را به خود جذب کرده است. آن طور که یکی از اعضای این گروه مدعی می‌شود، این گروه نوپا تا کنون 130 برنامه تمیزکاری در محیط‌های عمومی در 31 استان کشور انجام داده است. اما شروع داستان گروه رفتگران طبیعت در خراسان رضوی، برمی‌گردد به 24 شهریور ماه سال 1391 که خانم پیروزمهر و همسرش آقای یوسفی، بند گلستان را از زباله پاک‌سازی کردند. بعد از این برنامه، به طور تقریبی با فاصله زمانی دو هفته‌ای، این برنامه در مکان‌های دیگری مانند شاندیز، زشک، شهر توس و... ادامه پیدا کرد. این گروه هفته گذشته عملیات پاک‌سازی پارک جنگلی وکیل‌آباد را انجام دادند. این گروه با حضور در پارک وکیل‌آباد علاوه بر استفاده از طبیعت ناب بخشی از زباله‌هایی که به علت غفلت برخی از شهروندان در گوشه و کنار پارک به جا مانده بود را جمع‌آوری کردند. شعار «شهر خوب یافتنی نیست، بلکه ساختنی ا‌ست» از جمله اهداف این جوانان است، آن‌ها می‌خواهند مفاهیمی چون اهمیت به پاکیزگی شهر، ارتقای فرهنگ رانندگی، فرهنگ آپارتمان‌نشینی و... را به خود و دیگر شهروندان یادآوری کنند. یکی از ایده‌های جالب این گروه که چند وقتی است روی آن تمرکز کرده‌اند، آموزش استفاده از ضایعات و زباله‌های قابل بازیافت برای تولید لوازم مختلف مثل گلدان و اسباب‌بازی است. گروه رفتگران طبیعت یک گروه مردمی با ساختارهای بسیار ساده است که توانسته در بین برخی جوانان جا باز کند و بستری را ایجاد کرده که اعضا بدون هیچ چشم‌داشتی برای ساختن یک شهر ایده‌آل و برای بالا بردن سطح فرهنگ شهرنشینان تلاش کنند.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

نظرات کاربران
کد امنیتی
misagh
misagh
٩١/١٠/٠٧
١
٠
agha manam in jor barnameharo dost daram mishe davatam konin
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
پیشنهاد جیم برای تاسیس یک وزارت خانه جدید:

وزارت تعطیلات حواسش به همه شنبه‌ها هست

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨
پایان‌نامه

خاموش کردن آتش در مشهد با تی!

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

خلاق‌های اینستاگرامی

٩٥/٠٩/١٨