این روزها در تاکسی
محرمانه مستقیم

این روزها در تاکسی

نویسنده : سید محسن اسدی

چند وقتی است که بیشتر با وسایل نقلیه عمومی رفت‌وآمد می‌کنم، به خصوص با تاکسی. رانندگان محترم تاکسی به دلیل این‌که از صبح تا شب با آدم‌های مختلفی در انواع گوناگون برخورد دارند؛ وقتی وارد گفت‌وگو‌ی‌شان می‌شوی متوجه می‌شوی کشکولی هستند از نظرات مردم. برخی از رانندگان علاوه بر این‌که با آدم‌های مختلف جامعه از پیر و جوان، استاد دانشگاه و کاسب، عمده فروش و خرده فروش، دارا و ندار هم کلام می‌شوند؛ برنامه‌های مختلف رادیو را هم گوش می‌دهند و اگر هم مقداری اهل فکر و تحلیل باشند؛ حرف‌های چند دقیقه‌ای مسافران‌شان را با برخی از حرف‌های کارشناسی رادیو تلفیق می‌کنند و به نتایجی می‌رسند.

این روزها تاکسی‌ها پر شده است از موضوعات گرانی، خبرهای مربوط به ارز و طلا و سکه، این‌که گرانی‌ها کمر مردم را شکسته یا نشکسته، پر شده است از خاطراتی که در بازار برای مردم یا حتی خود راننده پیش آمده... مثلا چند شب پیش با راننده محترمی هم صحبت شدم، می‌گفت خرج دوا و درمان سرماخوردگی دختربچه‌اش 47 هزار تومان شده است و برای این‌که خرج این مریضی را در بیاورد، آن شب را نخوابیده و تا صبح کار کرده و از صبح روز بعد تا شب هم که طبق روال معمول باید کار می‌کرده است. راننده‌ای می‌گفت برای رنگ‌آمیزی خانه‌اش و چند تا قوطی رنگ و این‌که هر کدام از قوطی‌ها 2 هزار تومان ارزان‌تر باشد، چند بار بین مغازه ارزان‌فروش و گران‌فروش را پیموده تا به گران‌فروش بفهماند؛ گران می‌فروشد و دست آخر این را بشنود که خرید ما مال قبل است!

راننده‌های تاکسی بارها و بارها در این روزها، یعنی روزهای پس از پایین آمدن قیمت ارز، درباره «چسبندگی قیمت‌ها»1 از رادیو شنیده‌اند، درد دل مسافران‌شان را گوش داده‌اند و خودشان هم با پوست و استخوان در سرمای این روزهای بازار، آن را لمس کرده‌اند. راننده‌ای می‌گفت خود مردم هستند که به یکدیگر رحم نمی‌کنند، ولی راننده دیگری می‌گفت وظیفه دولت همین است که جوری قانون را اجرا کند و بر اجرایش نظارت کند که بستر خلاف و جرم وجود نداشته باشد؛ با توصیه اخلاقی که نمی‌شود مملکت را چرخاند، زیرا همیشه تعدادی هستند که می‌خواهند از آب گل‌آلود ماهی بگیرند. راننده دیگری می‌گفت یک مسئول نظارت بر قیمت‌ها در مصاحبه‌اش با رادیو می‌گفته که ما ماموران فلان خیابان را از 5 تا رسانده‌ایم به 50 تا، ولی برخی از بازاریان هم بلدند چکار کنند! راننده‌ای می‌گفت با این اوضاع مردم حق دارند که به بخش نظارتی شک کنند و فکر کنند دست برخی از آن‌ها هم در کاسه چرب و چیلی برخی از همان بازاریان است. راننده دیگری که از قول فرمانده نیروی انتظامی شنیده بود به دلیل اوضاع اقتصادی میزان وقوع جرایم خرد افزایش داشته است؛ به قول خودش بیشتر مواظب و زن و بچه مسافرانش بود و آن‌ها را هر جایی پیاده نمی‌کرد، گرچه به همین دلیل ممکن بود مقداری ضرر کند.

این‌ها و خیلی‌ حرف‌های دیگر را راننده‌ها می‌گفتند، ولی راننده‌ای نگفت که هزینه‌های اجتماعی و روانی که مردم متحمل می‌شوند شاید از هزینه‌های اقتصادی بیشتر باشد؛ راننده‌ای نگفت افزایش جرایم خرد یعنی این‌که یک عده‌ای که تا حالا دزد نبوده‌اند؛ الان دزد شده‌اند و طبیعتا ممکن است نان آسان زیر زبان‌شان مزه کند یا شرایط اقتصادی بدتر شود و آن‌ها شتر دزد شوند. راننده‌ای نگفت شاید چسبندگی قیمت‌ها ناشی از چسبندگی قدرت باشد... راننده‌ها خیلی چیزها را گفتند و خیلی چیزها را هم نگفتند یا گفتند و من ننوشتم؛ ولی من می‌گویم این راننده‌ها عجب ظرفیتی دارند که این همه از وضعیت مردم می‌شنوند و می‌بینند و دق نمی‌کنند.

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.....................................................................................................................................................

(1) اصطلاحا به پدیده اقتصادی گفته می‌شود که قیمت تمام شده کالا برای فروشنده پایین می‌آید ولی قیمت فروش پایین نمی‌آید یا به اندازه‌ای که قیمت خرید فروشنده کم شده، قیمت فروش کاهش نداشته است.

نظرات کاربران
کد امنیتی
kavir
kavir
٩١/٠٩/٢٤
١
٠
- به سلامتی اون پدری که هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانش گریه فرزندش رو دید و ماشین رو داد دست فرزندش و در حالی که چشماش پر از گریه بود گفت : حالا تو موهای منو بتراش ! - به سلامتی پدری که «نمی‌توانم» را در چشمانش زیاد دیدیم، ولی از زبانش هرگز نشنیدم …!!! - به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید، اما واسه خیلی‌ها پدری کرد - به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف می‌پوشه، میره کارگری برای سیرکردن شکم بچه‌اش ، اما بچه‌اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه ! - سلامتی اون پدری که شادی‌شو با زن و بچش تقسیم می‌کنه اما غصه‌شو با سیگار و دودش . . . - به سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن.. - پدرم هر وقت می‌گفت “درست می‌شود”… تمام نگرانی‌هایم به یک باره رنگ می‌باخت…! - پدر و پسر داشتن صحبت می‌کردن!! پدر دستشو می‌ندازه دور گردن پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو؟ پسر میگه: من..!! … … … پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو؟؟!! پسر میگه : بازم من شیرم …پدر عصبی میشه، دستشو از رو شونه پسرش برمی‌داره میگه : من شیرم یا تو!!؟؟ پسر میگه : بابا تو شیری…!! پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من، حالا میگی تو ؟؟ پسر می‌گه : آخه دفعه‌های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا… - وقتی پشت سر پدرت از پله‌ها میای پایین و می‌بینی چقدر آهسته میره ، می‌فهمی پیر شده ! وقتی داره صورتش رو اصلاح می‌کنه و دستش می‌لرزه ، می‌فهمی پیر شده ! وقتی بعد غذا یه مشت دارو می‌خوره ، می‌فهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه… و وقتی می‌فهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه‌های تو هستش ، دلت می‌خواد بمیری… - پدرم ،تنها کسی است که باعث می‌شه بدون شک بفهمم فرشته‌ها هم می‌توانند مرد باشند ! - خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می‌شود اما زودتر از او به خانه برمی‌گردد؛ به سلامتی هر چی پدره . . . - به یاد تمام پدرها و مادرهای عزیزمان که چشمشون به دیدن دوباره ماهاست.