خاطره‌های جیم‌نویسان در جشن تولد کاغذی

خاطره‌های جیم‌نویسان در جشن تولد کاغذی

نویسنده :

سید محسن اسدی

دستگیری «جیم‌درشهر‌ی‌ها»

همه چیز را از قبل با معاونت اجتماعی نیروی انتظامی هماهنگ کرده بودیم، علاوه بر این‌که قرار بود هماهنگی‌ با کلانتری محل صورت گیرد؛ قول داده بودند یک خودرو به عنوان اسکورت تیم گزارش هم بفرستند. سوژه موادفروشی بود! آن هم در یکی از خیابان‌های پر تردد شهر. سعید برند و مریم توکلی قصد داشتند عکس‌العمل مردم در برابر کسی که می‌خواهد مواد بفروشد آن هم نه 20-10 گرم که یک کیلو را، گزارش کنند. علی‌رغم هماهنگی‌های قبلی، گویا با پاسگاه محل هماهنگ نشده بود، تیم حفاظت گزارش هم دیر کرده بود و یکی از سوژه‌های گزارش هم بسیار انسان شریفی تشریف داشت و پاسگاه را در جریان این عمده فروشی در خیابان قرار داده بود. چشم‌تان روز بد نبیند؛ فکر می‌کنید وقتی پلیس با یک نفر که می‌خواهد یک کیلو مواد بفروشد چه برخوردی دارد؟ طبیعی است پلیس هم در برخورد اول با کسی که می‌گوید خبرنگار است، فکر می‌کند این ترفندی است از سوی مجرم برای خلاص شدن و کارت خبرنگاری هم تقلبی است... بالاخره تا ظهر بچه‌ها آزاد شدند ولی تا آزاد شدند؛ ما که در دفتر جیم بودیم 100 بار و آن‌هایی که در پاسگاه بودند 1000 بار مردیم و زنده شدیم! وقتی بچه‌ها از بند رها شدند و به دفتر آمدند تازه فهمیدم از دست من که به پاسگاه نیامدم و احتمالا برای‌شان آبمیوه نخریدم شاکی بودند! البته بیراه هم نمی‌گفتند، خب من هم تا آن زمان تجربه دستگیری خبرنگار نداشتم، آن هم به جرم حمل و فروش یک کیلو مواد مخدر!

علی نیك‌فرجام

وقتی واقعا تابلو شدم

در یکی از روزهای نزدیک به برگزاری نمایشگاه 60 سالگی روزنامه خراسان، سیدسجاد طلوع هاشمی (با آن دوربین عکاسی جدیدش) به سراغم آمد و گفت می‌خواهد از بچه‌ها برای پوستر نمایشگاه عکس بگیرد، من هم از همه جا بی‌خبر قبول کردم و مقابل دوربین آن جناب قرار گرفتم، البته سجاد گفت، طوری فیگور بگیرم که انگار درحال کشیدن یک طناب هستم و بنده بازهم براساس اعتمادی که به سجاد داشتم قبول کردم. روز برگزاری تصمیم گرفتم با همسرم (که تازه باهم ازدواج کرده بودیم) به نمایشگاه بروم، اما به محض ورود، برق از سرم پرید، دیدم که عکس بنده را در قواره عظیمی چاپ کرده و روی یک تکه نئوپان چسبانده‌اند و درهمین حال پاهای این‌جانب را تا زانو در زمین فرو کرده و سر یک تکه طناب که از قرقره‌ای می‌گذشت و سر دیگر آن را به سطل بنایی ختم می‌شد را در دست مجسمه‌ام قرار داده‌اند. حالا این‌که من چه‌قدر جلوی همسرم خجالت کشیدم بماند! ولی کلی اعتراض کردم تا این‌که آقای ملکی (دبیر وقت جیم) تصمیم گرفت مجسمه کذایی را از نمایشگاه خارج کند که درهمین لحظه با ابراز رضایت همسرم و ذکر این جمله که «این مجسمه خیلی کار بانمکی است»، آرام شدم. حالا کاری نداریم که بقیه رفقا چه حرف‌هایی پشت سر ما زدند...

سیدمصطفی صابری

یک زامبی در جیم

وقتی قرار باشد در حصار تنگ واژه‌ها این همه وقت جیمی بودن را افشاء کنی اوضاع درحد پنالتی زدن در فینال جام جهانی استرس‌زا و عرصه در حد کانال سوئز برایت تنگ می‌شود، چون همه‌اش می‌ترسی که حرفی از قلم بیفتد روی کاغذ که زیاد مهم نبوده! اگر هنوز متوجه گذر زمان و بزرگ شدن جیم نشدید قیمت دلار و سکه را در روز تولد جیم با امروز مقایسه بفرمایید تا بدانید که چه همه گذشته و چه‌قدر هم زود گذشته، تازه برای من که زودتر گذشت چون سال اول در جیم نبودم، اواخر سال 86 بود که صادق ملکی با من تماس گرفت و چون حسش نبود قرار شد از اول سال 87 کارم را به عنوان دبیرتحریریه جیم شروع کنم، اما همان خاطره تکراری، روز اول که آمدم جیم، دیدم سرو کله‌ام می‌خاره، فکر کردم از آب و هوای این‌جاست، نگو با این موی سپید آبله مرغان شده بودم! خلاصه بعد از حدود 10 روز که برگشتم به‌خاطر علایم بیماری، هر کی تا اون روز به وجود زامبی اعتقادی نداشت غیر از اون به دراکولا هم باور پیدا کرد و در تمام اون روزهای سخت فقط مدیر اجرایی وقت و دوست داشتنی جیم بود که به من امید دوباره می‌داد چون با اون کله کچلش از من هم زشت‌تر بود!!

مرتضی اخوان

«حاجی» شدن یک جیمی

نمی‌دانید عجب ثوابی دارد این‌که بتوانی یک نفر را مکه نرفته حاجی کنی! من که در تمام طول عمر حضورم در جیم همین یک خیر مرا بس بود که توانستم «حسین نوروزی»، مدیر هنری و صفحه‌آرای جیم را «حاجی» کنم! یادم می‌آید آن اوایل که پایم به دم و دستگاه اهالی ساختمان جیم باز شده بود، خجالت می‌کشیدم بچه‌ها را به اسم کوچک صدا بزنم و همین سبب شد تا به این فکر بیفتم که چه‌طور می‌شود ایشان را صدا زد جوری که نه بی‌احترامی به ایشان باشد (آخر حسین نوروزی شونصد و شصت سال از من بزرگ‌تر بود) و از طرفی رابطه صمیمی با او داشته باشم. این شد که او را اول بار در هنگام صرف ناهارهای خانم نوربخش وقت (آن زمان‌ها هم مثل الان یک خانم نوربخش داشتیم اما اسمش یادم نیست) «حاج حسین» صدا زدم و از آن به بعد بود که تکرار این قضیه آن‌قدر زیاد شد که همه جیمی‌ها بماند، تمام منظومه راه شیری هم آقای نوروزی را حاج حسین صدا می‌کردند. جالب است بدانید در یکی از گردش‌های خانوادگی اهالی جیم، هم همسر ایشان ناخودآگاه او را «حاج حسین» صدا زد و...

مجید حسین‌زاده

خودشیرینی با چای شیرین

میز صبحانه پهن بود. دوستان همه منتظر نشسته بودند. محض خودشیرینی رفتم برای دوستان چای شیرین بریزم. قوطی را برداشتم و با اعتماد به نفس كامل محتویات آن‌را در لیوان‌ها خالی كردم، بالاخره هرچه شكر بیشتر، شكر پاشی ما هم بالاتر! دوستان یكی یكی چای‌هایشان را برداشتند تا بنوشند. نوروزی هنوز یک جرعه از چای را ننوشیده بود که... گویا به جای آن همه شكر، نمك ریخته بودم و چای آن‌قدر تلخ و منحصر به فرد شده بود که نگو...

وجیهه محمدپور

هله هوله خورها

چیپس و پفک تقریبا پای ثابت جلسات جیمی‌ها شده بود در حدی که هر کس با چند بسته چیپس و پفک وارد جیم می‌شد. دبیر وقت جیم (صادق ملکی) معتقد بود ما هله هوله زیاد می‌خوریم برای همین برای بهینه‌سازی در خوراکی‌های مورد مصرف جیم، آن روز در جلسه تحریریه به مدیر اجرایی دستورات جدید داد. دبیر جیم، مدیر اجرایی وقت (مهدی عسگری) را مامور کرد تا برای جلسه آن روز خوراکی بخرد و چندین بار تاکید کرد هر چیزی که خریدی بخر فقط چیپس و پفک نخر و هر نوشیدنی با هر طعمی که خریدی بخر اما طعم هلو نخر! بعد از تاکیدات فراوان دبیر و بعد سخنرانی غرایش در مورد این‌که خوردن این خوراکی‌ها کلی ضرر دارد! جلسه را ادامه داد. نیم ساعت بعد دبیر اجرایی با خوشحالی به جلسه آمد با نایلونی پر از پفک و چیپس و نوشیدنی هایی با طعم هلو!!! حالا تصور کنید قیافه دبیر جیم، بچه‌های تحریریه و مدیر اجرایی خوشحال را... 

صدیقه سادات بهشتی

روحی در میان بایگانی جیم

جیم از زمان تولدش تا حالا 4 ساختمان عوض كرده است. ساختمان فعلی جیم تنها ساختمانی است كه اتاق‌های بچه‌های تحریریه در آن، تفكیك شده‌ و دور از هم قرار دارند. یكی از دوشنبه‌های پركار جیم، نزدیك‌های غروب توی اتاق تنها بودم، همان روز باد و توفان شدیدی به پا و سر و صداهای وحشتناكی ایجاد شده بود كه به شدت من را می‌ترساند. با این حال با ترس و لرز شدید در حال انجام كارهایم بودم كه ناگهان در یكی از كمدها باز شد و یك روح سفیدپوش قدبلند خودش را به طرفم خم كرد. من هم چشمانم را بسته بودم و فقط جیغ می‌كشیدم، همه بچه‌های تحریریه بدو بدو خودشان را به اتاق رسانده بودند و با اتاقی پر از جیم‌های پخش شده روی زمین مواجه شدند، من هم كه جیم‌های پخش شده روی زمین را دیدم تازه متوجه شدم كه بله، روحی در كار نبوده و بایگانی جیم كه توی كمد اتاق ما بوده ریخته شده است. من هم در كمال اعتماد به نفس و در برابر نگاه‌های پرسش‌گر دیگران كه چه اتفاقی افتاده است گفتم: جیم‌ها ریخت...

اعظم عامل‌نیك

زندانی در پشت درهای جیم

روز ازدواج یكی از بچه‌های جیم بود، همه بچه‌ها دعوت بودند و تند تند كارهای‌شان را انجام می‌دادند تا به مراسم برسند. نزدیك‌های عصر، تحریریه شلوغ شده بود و بچه‌ها آماده رفتن بودند و صدای‌شان شنیده می‌شد. اما من هنوز مطلبم را ننوشته بودم. بلند شدم و با اعتماد به نفس كامل دستگیره در را چرخاندم تا به كاروان عروسی برسم كه متوجه شدم در اتاق قفل شده، اول فكر كردم كه قفل در خراب شده است، اما بعد كه خواستم دوستان را متوجه كنم تا من را جا نگذارند و عروسی زهرشان نشود، متوجه شدم كه اصلا تصادفی در كار نبوده و در اتاق توسط دبیر آن زمان جیم (صادق ملکی) قفل شده است تا كار جیم روی زمین نماند. آن روز من به عروسی نرسیدم و همیشه یك سوال توی ذهنم بود و آن هم این‌كه آن شام عروسی با چه وجدانی از گلوی بچه‌ها پایین رفت؟!!!

محمد مهدی رنجبر

زهی خیال باطل!

برای من مراسم فینال جشنواره ناویاب جیم پر از خاطره بود. به ویژه شب قبل از مراسم که حجم کارها و هماهنگی‌هایی که باید انجام می‌شد خیلی زیاد بود. صبح روز قبل از فینال، قصد داشتیم زودتر کارها را تمام کنیم که عصر به بعد استراحت کنیم تا توی مراسم فردا سرحال باشیم. کارها زیاد بود عصر که شد فهمیدیم حداقل تا آخر شب باید بمانیم توی دفتر جیم. حدود ساعت 12شب شد که فهمیدیم اگر تا ساعت 4 صبح کارها تمام شود خیلی خوب می‌شود که حداقل یك چرتی بزنیم. ساعت6 صبح شد که دوست داشتیم وقت داشته باشیم حداقل یك دوش بگیریم بعد برویم سالن! اما فقط وقت شد برویم لباس عوض و برنامه را شروع كنیم. از ساعت 2 بعد از ظهر كه فینال تمام شد دیگر چیزی یادم نمی‌آید تا ساعت 11شب كه از خواب بیدار شدم...

ایمان فروزان‌نیا

دیگر كشی در ده دقیقه!

ساعت 2 نصفه شب بود. مجید حسین‌زاده و حسین نوروزی با خستگی تمام رفتند روزنامه تا جیم را بدهند برای چاپ. 10 دقیقه نشد كه همه جا را با خاك یكسان كردم و میز و صندلی‌ها و سیستم را جمع و در اتاق دیگری قایم كردم. سس را برداشتم و گوشه صورتم پاشیدم. آن طرف‌تر هم كپسول آتش‌نشانی را گذاشتم. چراغ‌ها را هم خاموش كردم و كف اتاق دراز كشیدم. حالا دیگر صحنه آماده بود. مجید زودتر آمد. تا صحنه را دید، هول كرد و به تِتِ پِتِ افتاد! نامرد دلش هم برای من نسوخت و رفت تا حاج حسین را یك جوری دست به سر كند تا یك وقت هول نكند. حاج حسین هم دست بردار ماجرا نبود و آمد بالا تا ببیند ماجرا چیست. تا رسید با اعتماد به نفس كامل(!) یك لگد محكم نثارمان كرد، آن‌قدر محكم كه دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم و صدای آخم در آمد...

محمدمهدی اعتمادی

من چیز هستم!

توی یكی از جلسات سرویس ورزش بودیم و اصلا حالم خوب نبود، ذهنم به شدت درگیر قضیه‌ای بود و سرگرم گوشی‌ و پیامك‌بازی بودم. سعی می‌كردم بروز ندهم كه حواسم به جلسه نیست و هر از گاهی سری به نشانه تائید تكان می‌دادم. یكی دوبار كه نظرم را پرسیدند نخواستم كم بیاورم و با اشتیاق تائیدشان كردم، اما هر بار كه تائید می‌كردم بچه‌ها می‌خندیدند! وقتی كه قضیه را پرسیدم تازه فهمیدم كه ماجرا از چه قرار است. یكی از بچه‌ها هر بار جمله‌ و ناسزایی بارم می‌كرده است، مثلا گفته بود "محمد مهدی اعتمادی .... (بیییب) است" و بعد هم از من نظر می‌خواستند و من هم با كمال آرامش، نظرشان را تائید می‌كردم...

حامد نادری

تی‌شرت زرد راه‌راه

تابستان سال 86 به درخواست یكی از دوستان به جیم آمدم تا عكس روی جلد شوم. آن موقع با جیمی‌ها آشنا نبودم و همكاری خاصی نداشتم. آن روز یك تی‌شرت زرد رنگ تنم بود، عكسم را گرفتند و با كارهای گرافیكی دو تا بال فرشته هم برایم درآوردند، شده بودم یك پا فرشته و رفتم روی جلد جیم. چند سالی از این ماجرا گذشت تا این‌كه اردیبهشت پارسال دوباره می‌خواستم سوژه طرح جلد جیم بشوم. آن روز بر حسب اتفاق دوباره همان تی‌شرت زرد رنگ 4 سال پیش تنم بود با این تفاوت كه قرار بود توی عكس فیگور یك آدم جلف را به خود بگیرم. فیگور را گرفتم و دوباره با همان تی‌شرت معروف و پر خاطره، اما با شخصیتی متفاوت رفتم روی جلد جیم... 

مهدیه جوادی

ارواح خاکی!

با دختران جیم رفته بودیم پیست اسكی. بعد از طی یك مسیر خاكی، به رودخانه رسیدیم، وقتی كه خودرو از رودخانه رد شد شیشه عقب خودرو با یك صدای وحشتناكی فروریخت. اولش دل ما هم فرو ریخت همان طور سیخ شده عقب خودرو جیغی کشیدیم و... اما خوشحال بودیم كه حداقل هم شیشه روی ما نریخته بود و هم این اتفاق بعد از طی آن مسیر خاك‌آلود بوده است و ناغافل از مسیر برگشت لبخند می‌زدیم. جای‌تان خالی كه در راه برگشت قیافه‌های‌مان موقع گذشتن از آن مسیر پر از گرد و خاك دیدنی شده بود. وخامت اوضاع را وقتی فهمیدیم كه نزدیك یكی از روستاها توقف كردیم، مردم آن روستا خیلی بد به ما نگاه می‌كردند چون قیافه‌هایمان شبیه گلوله‌های خاكی متحركی شده بود که فقط چشمان‌شان دیده می‌شد و اصلا قابل تشخیص نبودیم...

نظرات کاربران
کد امنیتی
٩١/٠٩/١٦
٠
٠
هه هه هه خاطراتتون عالی بود علی الخصوص دیگر کشی...
saeede
saeede
٩١/٠٩/٢٠
٠
٠
توپ بودن!! بازم ادامه بدین لطفا!!!!!!!!!
پربازدیدتریـــن ها
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌و‌گو با «ساراسادات خادم‌الشریعه»

در آن لحظه به نتایجم فکر نکردم

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨
چهره هفته

جینگولک بازی غربی‌ها

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨

دشواری نداریم

٩٥/٠٩/١٨

چرخه‌ تبدیل پراید

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
اینترنت و سر و شکل جدیدی که به بازار کالا و خدمات ایران داده است

#تقابل_مدرنیته_سنتی

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

خلاق‌های اینستاگرامی

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
نکاتی خواندنی درباره برترین بازیکن فوتسال آسیا در سال‌های 2014 و 2016

موفرفری خوش‌تکنیک!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨