فاطمه‌اي‌که‌مي‌شناسيم

فاطمه‌اي‌که‌مي‌شناسيم

نویسنده :

نوشتن از کسي که مادر اهل بيت است، کسي که نور خانواده پيامبر است، کسي که پاک و مطهر است، سخت است. براي شناختن فاطمه هم لازم است علي‌(ع) را بشناسيم، هم حسن(ع) و حسين(ع) را و هم بقيه ائمه(ع) را، هم زينب را توي دشت کربلا، هم پيامبر را توي سختي‌هاي مکه و هم لازم نيست همه اين‌ها را بشناسيم و فقط لازم است فاطمه(س) را بشناسيم، خودش را و تکه‌هاي کوچکي از زندگي‌اش را.

سلمان، فاطمه(س) را تا خانه پيامبر همراهي مي‌کرد، در بين راه به ايشان عرض مي‌کند: دريغا! دختران کسرا و قيصر، ابريشم و حرير مي‌پوشند و دختر محمد، عبايي پشمي که دوازده جاي آن با ليف خرما وصله خورده است. به خانه پيامبر که رسيدند فاطمه(س) به پدر مي‌گويد: پدرجان! سلمان از لباس من تعجب کرده است؛ در حالي که سوگند به خدايي که تو را به حق مبعوث فرموده، 5 سال است من و علي از اثاث زندگي چيزي نداريم، جز پوست گوسفندي که روزها روي آن به شترمان علف مي‌دهيم و شب‌ها از آن، بستر خوابمان را مي‌سازيم و بالش زير سر ما از پوستي است که درون آن از ليف خرما پر شده است. پيامبر فرمود: سلمان! دختر من، ازسبقت‌گرفتگان به سوي پروردگار است.

فاطمه(س) به خاطر فشار کارهاي طاقت‌فرسا و زياد، به همراه علي‌(ع) به پيامبر ‌مراجعه کرد و از ايشان خدمتکاري درخواست کرد تا در کارهاي خانه کمکش کند. پيامبر پرسيد «چيزي بهتر از خادم نمي‌خواهيد؟» هم فاطمه زهرا(س) و هم حضرت علي(ع)، هر دوشان موافقت کردند، پيامبر هم تسبيحاتي به آن‌ها مي‌آموزد که بعدها به تسبيحات حضرت فاطمه(س) مشهور ‌شد که فاطمه (س) را از خدمتکار و کمک مادي بي‌نياز کرد، که نشانه توکل فاطمه(س) به خداوند و رضايتش از مشيت الهى است.

همه فکر مي‌کردند فاطمه(س ) دختر پيامبر بايد همسر مردي شود که از لحاظ مال و ثروت معروف باشد، مشکل مالي نداشته باشد و زندگي راحتي را براي دختر پيامبر بسازد، پيامبر در مراسم ازدواج فاطمه(س) به دخترش گفت: «مبادا نگران فقر شوهرت باشى. پدرت اگر مي‌خواست مي‌توانست گنج‌هاي زمين را مالک شود، اما او خشنودي خدا را برگزيد».

درحالي که پيامبر، فاطمه(س) را مي‌بوسيد، عايشه سر رسيد و پرسيد: اي رسول خدا آيا او را دوست دارى؟ پيامبر فرمود: «به خدا قسم اگر شدت علاقه مرا به او مي‌دانستى، او را بيشتر دوست مي‌داشتي» هميشه آخرين نفري که پيامبر قبل از هر سفر خود با او وداع مي‌کرد و اولين نفري که بعد از برگشتش از سفر به ديدن او مي‌رفت، فاطمه بود و اين عادت پيامبر شده بود.

بچه‌ها برايش مهم بودند و حواسش به آن‌ها بود، مي‌دانست که مادري کردن براي فرزندانش از هر چيزي مهم‌تر است، حتي از خانه‌داري‌اش، روزي سلمان وارد خانه فاطمه(س) مي‌شود و مي‌بيند دختر پيامبر آسياب را مي‌چرخاند، در حالي‌که فرزندش حسن گريه مي‌کند. عرض مي‌کند که: من آسياب را بچرخانم يا بچه را ساکت کنم؟ فاطمه(س) مي‌فرمايد: «شما آسياب کنيد، من بر آرام کردن بچه سزاوارترم».

«صداکردن پيامبر را درميان خودتان، همانند صداکردن همديگر مشماريد.» (نور:63) وقتي اين آيه نازل شد، مسلمانان امر شدند که پيامبر را با نام‌هايي مثل «يا رسول ا...» و «يا ايها النبي» خطاب کنند. فاطمه(س) مي‌فرمايد: من ديگر جرأت نکردم ايشان را پدرجان خطاب کنم. وقتي به خدمت ايشان رسيدم، خطاب کردم: «يا رسول ا...» و اين نام را سه مرتبه تکرار کردم، ولي پدرم هر بار از من رو برگرداند در مرتبه سوم به من فرمود: «فاطمه، اين آيه، درباره تو و خاندان و نسل تو نازل نشده است؛ زيرا تو از من هستي و من از تو. اين آيه درباره جفاپيشگان و تندخويان قريش که فخرفروش و متکبرند نازل شده است. تو مانند قبل، مرا پدرجان خطاب کن؛ زيرا اين خطاب، دلم را زنده مي‌کند و خدا را خشنود مي‌سازد»

نظرات کاربران
کد امنیتی