می‌خواهم سرم را بکوبم به دیوار
حكايت هفته

می‌خواهم سرم را بکوبم به دیوار

نویسنده : ايمان فروزان-مهديه جوادي

 نقل است كه روزی ابوجارچی ابن جیم ابن خراسانی بر بالای بام خانه خویش نشسته بود و سرش را بر دیوار خانه همسایه می‌كوبید، از شدت ضربات وارده، دیوار خانه همسایه ترك برداشته و به دلیل گود برداری همسایه دیگرش، نیمی از خانه فرو ریخته بود؛ همسایگان شاكی و غمین نزد پیرنا آمدند و عرضه داشتند: «یا خفن؛ این قدر سرت را نزن» و سبب این فعل ابو جارچی باز پرسیدند. ابن جیم گفت: آن مرد خندان در ورزش، آن مدیر شهیر و با ارزش، آن كه نیست یكی بهتر از او در ایران، آن كه كرده انگشت به دهان همه مدیران، استادنا و دابِل خفن‌نا علی كفاشیان گفته است: «از بس كه بعد از بردهای ملی كسی سراغ ما را نگرفته و بعد از باخت‌ها همه تقصیرات را گردن ما انداخته‌اند، می‌خواهم زارزار گریه كنم و سرم را به دیوار بكوبم!» اكنون من نیز رسم شاگردی به جای آورده، آن‌قدر سر به دیوار خواهم كوفت تا دیگر دیواری باقی نماند كه استادنا كفاشیان بخواهد سرش را به آن بكوبد. همسایگان كه از شنیدن این حكمت سخت متاثر گشته بودند، جملگی چوب‌ها از آستین درآورده، آن‌قدر ابوجارچی را با چوب زدند تا هوس خراب كردن دیوار خانه مردم از سرش به در شد.

نظرات کاربران
کد امنیتی
تبلیغات
تبلیغات