هیئتی برای همیشه
محرمانه مستقیم

هیئتی برای همیشه

نویسنده : صدیقه سادات بهشتی

سقای حرم سید و سالار نیامد

علمدار نیامد، علمدار نیامد

حسین

سقای حرم سید و سالار نیامد

علمدار نیامد، علمدار نیامد

حسین

این صدای یک عده جوان بود که از مسجد محل راه افتاده بودند و توی کوچه‌های محله هیئت‌شان را راه می‌بردند، یکی از هیئتی‌ها علم بزرگی روی شانه‌هایش گذاشته بود، می‌گفتند روزهای دیگر سال یک بار هم مسجد نمی‌آید ولی دهه اول محرم چیز دیگری است، بقیه هم یکی پرچم بزرگ قرمزی را می‌گرداند، یکی طبل می‌زد، بزرگ‌ترین طبل هیئت هم دست حرفه‌ای‌ترین آدم هیئت بود. وقتی هیئت به کوچه ما می‌رسید، مامان اسپند دود می‌کرد و به استقبال‌شان می‌رفت، همه بیرون می‌آمدند و دم در خانه‌های‌شان هیئت را همراهی می‌کردند و برای جوان‌هایش دعا می‌کردند.

حالا همان هیئت‌ها هست، کمی خلوت‌تر، ولی هست، به صف هیئت نگاه می‌کنم، از جایی شروع می‌شود و به آخر که می‌رسد قدها کوتاه می‌شوند و زنجیر زنی‌ها نامنظم، معلوم است که آخر صف هیئت جای بچه‌هاست، دلم می‌خواهد وقتی توی سوز سرمای شب ایستاده‌ام و از لای دود اسپند به آخر صف نگاه می‌کنم بتوانم آینده را جلوی چشمم ببینم، چشم‌هام را ببندم و باز کنم و آینده بیاید جلوی چشمم، 20 سال بعد وقتی این پسر بچه‌های کوچولو بزرگ شده‌اند و حالا جلوی صف هیئت هستند، هستند؟! زنجیر می‌زنند؟ طبل می‌کوبند؟ نوحه می‌خوانند؟

دلم می‌لرزد، دوست دارم این طور باشد، دوست دارم بچه‌های نسل ما هم این صحنه‌های خوب از هیئت‌ها را ببینند، دوست دارم این بچه‌ها 20 سال دیگر هم توی همین صف باشند، کمی جلوتر باشند. 

 هنوز هم هیئت‌ها از کوچه پس کوچه‌های محلات قدیمی شهر می‌گذرند، هنوز هم مادرهایی هستند که برای هیئت‌ها اسفند دود می‌کنند، هنوز هم همه محل از خانه های‌شان بیرون می‌آیند تا هیئت را ببینند و همراهی کنند، تنها چیزی که تغییر کرده ظاهر آدم‌هاست، دیگر کسی با چادر گل‌گلی نماز و صورتی پوشانده به تماشای هیئت نمی‌ایستد، حالا بیشتر آدم‌هایی که توی محل جمع می‌شوند، به ویژه جوان‌ترهای‌شان خیلی به سر و ظاهرشان نمی‌آید هیئتی باشند ولی دل‌شان صاف است، صاف و امام حسینی.

یکی کنار من ایستاده و می‌گوید کاش هیئت‌ها بیایند و ساختارشکنی کنند! می‌پرسم: یعنی چی؟ می‌گوید: مثلا همین‌طور که دسته توی محله حرکت می‌کند و مداح می‌خواند و بقیه سینه و زنجیر می‌زنند، همان وسط سخنران هم بیاید و میکروفون را بگیرد و به اندازه چند دقیقه حرف بزند، از قیام امام‌حسین(ع) بگوید و از هدفش، بعد هم بگوید درست که دلت پاک است ولی ظاهرت کی قرار است با دلت هماهنگ شود. بالاخره این حرف‌ها باید گفته شود.

نگاهش می‌کنم و فکر می‌کنم دلم می‌خواهد این اتفاق بیفتد، دلم می‌خواهد همه این چیزهای خوب و همه این اتفاقات خوب باقی بماند، دلم می‌خواهد تا سال‌های سال همه این صحنه‌های خوب و همه این هیئت‌های خوب دیده شود. 

و دلم گرم است به سابقه 1400 ساله‌ای که خودش، خودش را حفظ کرده است و دلم گرم است به کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا و دلم گرم است به پرچم سرخ برافراشته روی گنبدی طلایی که قرار است روزی از روزها علم شود. دلم گرم است که این اتفاق‌های خوب همیشه باقی می‌مانند، فقط دوست دارم ما هم یکی از کسانی باشیم که معنی این خوب‌ها را بدانیم و به منبع خوبی نزدیک شویم.

نظرات کاربران
کد امنیتی