ذهن‌زيبا

ذهن‌زيبا

نویسنده :

خوش آمدي شعر، چشمم به کلمات تو روشن شد...

------------ *** ------------

افسوس که نامه جواني طي شد

و آن تازه بهار زندگاني دي شد

وآن مرغ طرب که نام او بود شباب

فرياد ندانم کي آمد و کي شد

خيام

------------ *** ------------

در سني هستم که در يک‌سال، ده‌سال پير مي‌شويم، که در آن، يک‌ساعت فقط هم‌ارز چند دقيقه است، که ديگر حتي نمي‌توانيم ربع ساعت‌ها را ثبت کنيم و با اين وصف، هنوز به‌دنبال زنگي مي‌دوم به اين اميد که در آخرين لحظه به آن برسم، همان‌طور که آدم به‌روي پله‌هاي واگن قطاري مي‌پرد که دارد به راه مي‌افتد.

اوژن يونسکو/ پاره يادداشت ها

------------ *** ------------

کار يعني هر چيزي که مجبور به انجام دادنش باشيد و بازي يعني هر چيزي که مجبور به انجام دادنش نباشيد.

مارک تواين

------------ *** ------------

هر آن‌کس عاشق است از جان نترسد

يقين از بند و از زندان نترسد

دل عاشق بود گرگ گرسنه

که گرگ از هي هي چوپان نترسد

بابا طاهر

------------ *** ------------

انسان تنها زماني حق دارد به انساني ديگر از بالا به پايين بنگرد که ناگزير است او را ياري رساند تا روي پاي خود بايستد.

گابريل گارسيا مارکز

------------ *** ------------

بر عشق توام، نه صبر پيداست، نه دل

بي روي توام، نه عقل بر جاست، نه دل

اين غم، که مراست کوه قافست، نه غم

اين دل، که تراست، سنگ خاراست، نه دل

رودکي

------------ *** ------------

چو مي‌دانستي افتادن به ناچار

نبايستي چنين بالا نشستن

به پاي خويش رفتن به نبودي

کز اسب افتادن و گردن شکستن؟

سعدي

------------ *** ------------

عشق است که جان عاشقان زنده از اوست

نوري است که آفتاب تابنده از اوست

هر چيز که در غيب و شهادت يابي

موجود بود ز عشق و پاينده از اوست

شاه نعمت‌ا... ولي

------------ *** ------------

دايي وانيا، بايد به زندگي ادامه بدهيم. شب‌ها و روزهاي دراز و ملال‌انگيزي در پيش داريم. بايد با صبر و حوصله رنج‌ها و سختي‌هايي که سرنوشت براي ما مي‌فرستد تحمل کنيم. بايد براي ديگران کار کنيم. و وقتي عمرمان به سر رسيد، بي‌سروصدا بميريم. و آن‌جا، زيرخاک، خواهيم گفت که چه رنجي کشيديم! چه گريه‌ها کرديم! خواهيم گفت که زندگي ما تلخ بود. و خدا به ما رحم خواهد کرد. و من و تو دايي، ما، دايي عزيزم، به زندگي‌ خواهيم رسيد که درخشان خواهد بود؛ خوب و زيبا خواهد بود. آن‌وقت شادماني مي‌کنيم و به رنج‌هاي گذشته با رقت نگاه مي‌کنيم و لبخند مي‌زنيم و آرامش پيدا مي‌کنيم. دايي، من به اين ايمان دارم؛ يک ايمان ملتهب و گرم!

دايي وانيا / آنتوان چخوف

نظرات کاربران
کد امنیتی