از گريه تا خنده
خاطراتی از تنبیه جیم نویسان وقتی دانش‌آموز بودند

از گريه تا خنده

نویسنده : فاطمه آستاني

اگر دلتان از دست برخی همکاران ما خون است و همیشه دوست داشته‌اید یک فصل جانانه آن‌ها را کتک بزنید یا کتک خوردن‌شان را تماشا کنید، خواندن این ستون می‌تواند به شما کمک شایانی کند! در این قسمت از موضوع ویژه این هفته جیم بدون هیچ دخل و تصرفی توجه شما را جلب می‌کنیم به تنبیه بدنی برخی جیم نویسان. پیش از این از همه همکاران خود خواسته بودیم که اگر در مدرسه تنبیه بدنی شده‌‌اند، خاطره آن را با قلم خودشان برایمان بنویسند، اما ظاهرا برخی از دوستان ما در دوران تحصیل یا خیلی پاستوریزه و شیرین بوده‌اند یا از آن بچه مثبت‌های درس خوانی که هیچ بار طعم شیرین چوب معلم را نچشیدند! چون فقط همین افراد خاطرات خود را برای ما ارسال کرده‌اند:

نرگس رضاپور

خلاف‌ دبستانی سال74

آن زمانی که تحریم‌ها بر قیمت طلا اثرچندانی نداشت و النگو و گوشواره زینت هر دخترک دبستانی بود، داشتنش جرم بود! البته در مدرسه ما. ما هم بی‌توجه به هشدار مجرم‌گیرها (به ترتیب درجه: مبصر دوم، مبصر اول، معلم، ناظم و آخر مدیر مدرسه!) سر صف، کلاس و راهروهای مدرسه، خوشحال و خندان به حمل شیء مذکور که دور مچ دست جاسازی شده بود ادامه می‌دادیم. تا این‌که بعد از چند هشدار پیاپی خانم ناظم در یک حرکت کماندویی و با بهره‌گیری ازستون پنجم‌های کلاس، یکی یکی مجرم‌های مدرسه را از کلاس‌ها بیرون کشید. جانم برای‌تان بگوید که در آن مدرسه چند صد نفری تنها 5‌6 دخترک خلافکار وجود داشت که در حضور مدیر و به دستور ناظم، کنار دیوار به خط شدیم. بعد از نطق مدیر نوبت به خط و نشان کشیدن ناظم شد که اگر باز ببینم با این اشیای غیرمجاز وارد مدرسه شدید یک قیچی برمی‌دارم و می‌برمشان. اگر دست وگوش‌تان هم باهاش بریده شد شاکی نشوید! الان هم که اخراج‌تان نکردم و پرونده‌تان را زیر بغل‌تان ندادم فقط به خاطر خانم معلم‌های‌تان است که وساطت کرده‌اند! بعد هم برای این‌که مطمئن شود حرفش به گوش حضار 7 الی 10ساله‌اش فرورفته است از ابتدای صف یکی یکی چشم در چشم‌مان می‌دوخت، لحظه‌ای مکث می‌کرد و بعد نمی‌دانم برچه اساسی از بین گرفتن گوش و فشار دادن آن بین انگشت شست و سبابه‌ و درآوردن ناگهانی مقنعه، یکی را اجرا می‌کرد! گرچه تنبیه دوم کمی بیشتر از اولی تحقیرآمیز بود اما خوبی‌اش این بود که حداقل درد نداشت! خلاصه نوبت به من رسید نگاه خشم آلودی کرد نمی‌دانم چه در چشم‌های معصوم‌مان دید که دستش را بالا آورد و مقنعه را از سرم کشید. از این‌که مثل بغل دستی‌هام درد گوش نکشیدم خوشحال بودم که یکهو برگشت و گوشم‌ را نیز محکم گرفت و فشار داد!

سعید برند

اولین پارتی بازی، اولین تنبیه!

همه تنبیه‌هایی را که شده‌ام خوب به خاطر دارم، اما اولین تنبیه طعم دیگری دارد. اگر اشتباه نکنم دوم دبستان بودم، شاید هم سوم. نه اشتباه نمی‌کنم کلاس دوم دبستان بودم و برادر بزرگترم کلاس پنجم! در یک مدرسه درس می‌خواندیم، من «مامور آبخوری» بودم و برادرم «انتظامات سالن» و وظیفه خطیرش این بود که سایر بچه‌ها را در زنگ تفریح از کلاس‌های درس به سمت حیاط هدایت کند. زنگ تفریح دوم بود، ساعت قبل دیکته داشتیم و معلم کلاس دفترهای دیکته‌مان را روی میزش گذاشته بود تا در ساعت بعد آن‌ها را تصحیح کند، زنگ تفریح کتاب را نگاه کردم و متوجه تنها اشتباه املایی‌ام شدم، «عقاب» را «اُقاب» نوشته بودم، آن‌جا بود که به خاطر گرفتن نمره 20 اولین پارتی بازی عمرم را انجام دادم و از برادرم خواستم که در سالن را برایم باز کند و...، با استرس بالایی راهروی ساکت و خلوت مدرسه را پیمودم و وارد کلاس شدم، مداد و پاک کن را برداشتم، دفتر دیکته‌ام را از بین سایر دفترهایی که روی میز معلم بود پیدا کردم و در چشم بهم زدنی اقاب را عقاب کردم، کمی خیالم آسوده شد اما هنوز از در کلاس خارج نشده بودم که چشمم به آقای کمالی با آن خط‌کش چوبی بزرگش افتاد. البته او متوجه خطای اصلی من نشد و تنها به جرم ماندن در کلاس آن هم در زنگ تفریح به 4 ضربه خط کش محکوم شدم، همان‌جا دادگاه برگزار و حکم اجرا شد، البته قبل از نواختن ضربه سوم دستم را در کسری از ثانیه از زیر خط‌کش نجات دادم، خط کش به میز برخورد کرد و مثل دل من از وسط شکست! اما دل همه بچه‌های مدرسه شاد شد، نبودید آقای کمالی را ببینید که از شکسته شدن خط‌کشش چطور عصبانی شده بود و...

البته باز هم 75/18 شدم چون یادم رفته بود برای نجار تشدید بگذارم و «قندان» را هم «گندان» نوشته بودم!

مرتضی اخوان

وقتی دلم کتک خورد!

کلاس سوم راهنمایی بودم. آن موقع‌ها شورای دانش‌آموزی در مدارس بود که نمی‌دانم الان هم این چیزها هست یا نه! من در مقطع سوم راهنمایی با 4 نفر از دوستانم کنترل مدرسه را در دست داشتیم و من به عنوان رئیس شورای دانش‌آموزی برای خودم برویی داشتم و بیایی! مدیر مدرسه ما که از بد روزگار دبیر درس آمادگی دفاعی هم بود، عادت داشت همیشه با یک شلنگ گاز سر کلاس بیاید و هر روز یک نفر را میهمان نوازش‌هایش کند. آن روز آقای X که یادش به خیر و گرامی، آمد سر کلاس و بدون هیچ مقدمه‌ای از تک‌تک بچه‌ها سوال پرسید و از بد روزگار هیچکس نتوانست سوال را جواب بدهد و یکی یکی بچه‌ها پای تخته آمدند تا نوازش شوند. آقای X بدون اغراق تمام کلاس را کشید پای تخته و من که بچه زرنگه و رئیس شورای دانش‌آموزی مدرسه بودم و بسیار در دل ایشان جای داشتم، آخرین نفری بودم که به سوال او جواب ندادم تا پای تخته فراخوانده شوم. تصورش را بکنید؛ همه کلاس پای تخته بودند و نیمکت‌ها خالی شده بود. مدیر شلنگ به دستمان یکی یکی سهمیه 5 ضربه بچه‌ها را به آن‌ها تقدیم کرد و هر کس شلنگ‌اش را می‌خورد می‌رفت و در حالی که از درد به خود می‌پیچید پشت نیمکت خود می‌نشست تا کلاس دوباره شکل رسمی به خود بگیرد. همه رفتند و من ماندم و مدیر مدرسه. چشم‌تان روز بد نبیند. آقای مدیر گفت: "دستت را بگیر" با غرور و نخوت دستم را بالا آوردم. تمام چشم‌های کلاس خیره به دست‌های مدیر بود که قرار بود اسطوره مدرسه را بشکند. آقای مدیر چهره‌اش را در هم کشید و شلنگ را پایین آورد و بدون این‌که بزند گفت: "برو بنشین..." راستش را بخواهید دلم بدجور کتک خورد.

امیر سعید صبا

نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم!

در ایام تحصیل خیلی تنبیه شدم اما هیچ کدام به خاطر درس و مشق نبود، همیشه دیر به مدرسه می‌رسیدم و همیشه باید 2 عدد ضربه شلنگ را نوش جان می‌کردم، البته شلنگ گازی که داخل آن کابل برق کشیده بودند، یا شاید هم برعکس! یک ضربه کف دست راست و یک ضربه کف دست چپ. روزهای اول ناپختگی می‌کردم و قبل از فرود شلنگ دستم را کمی عقب می‌کشیدم و این باعث می‌شد شلنگ به نوک انگشتانم اصابت کند که البته درد بیشتری داشت. یک روز در عین حالی که کتک می‌خوردم صحنه‌ای دیدم که باعث خنده‌ام شد و آن‌قدر خندیدم که گونه‌هایم درد گرفت، بنده خدا آقای ناظم که می‌دید تنبیه‌اش کارساز نیست حسابی درمانده شد، وقتی سر کلاس آمدم ماجرا را برای دوستانم تعریف کردم، تا یک ماه می‌خندیدیم ولی الان که این خاطره و علت خندیدنم را برای دیگران تعریف می‌کنم نه خودم می‌خندم و نه دیگران. راستش وقتی آقای ناظم دستش را برد بالا که با تمام قدرت شلنگ را به کف دستم بکوباند، دیدم پیراهنش درست در ناحیه زیر بغلش به طرز وحشتناکی پاره شده است ...

ساناز سعادتی

وقتی بنزین نمی‌آمد!

آن قدر نوک دماغ‌مان را می‌گرفت تا اشک از چشمان‌مان بیرون بیاید. معلم عربی کلاس سوم راهنمایی بود. خودش می‌گفت: «بچه‌ها من این قدر استارت می‌زنم تا بنزین بیاید، تنبیه نیست یک جور بازی است.» اما نمی‌دانست که چه بازی دردناکی می‌کند. گاهی اوقات که استارتش جواب نمی‌داد، به سراغ لاله گوش می‌رفت! اما تنبیه دومش شستن شورلت سبز رنگش بود. خدا ما را ببخشد. یک روز که مجبور شدیم به کمک چند نفر دیگر از بچه‌های کلاس خودروی معلم را در حیاط مدرسه بشوییم (آن زمان آب خیلی گران نبود)، لای دستمال‌مان چند عدد میخ کوچک هم قایم کردیم... خدا ما را ببخشد!

نظرات کاربران
کد امنیتی
ریحانه
ریحانه
٩٢/١٠/١٥
٧
٦
تابه حال نشدم ولی دوست دارم تنبیه بدنی شم به نظرم خیلی کیف میده
نرجس
نرجس
٩٣/٠٦/٢٩
٦
٠
منم خیلی دوست دارم . خیلی هیجان انگیزه.
فرشته
فرشته
٩٥/٠٤/٢٦
٠
٠
منم کلاس پنجم بودم انشای دوستم و نوشتم معلممون فهمید یک کتک جانانه خوردم که هیچ وقت یادمه نمیره چه سیلی هایی بهم زد .البته دوستم هم کتک خورد به خاطر انشا ننوشتن.البته من دهه 60 میرفتم مدرسه اون موقع کتک خوردن واجب بود پدر مادرها هم اعتراض نمیکردن.
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
پیشنهاد جیم برای تاسیس یک وزارت خانه جدید:

وزارت تعطیلات حواسش به همه شنبه‌ها هست

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨
پایان‌نامه

خاموش کردن آتش در مشهد با تی!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

خلاق‌های اینستاگرامی

٩٥/٠٩/١٨