درجست‌وجوي زمان ازدست رفته
موزه و موزه‌داري از گذشته تا الان

درجست‌وجوي زمان ازدست رفته

نویسنده :

چندسال پيش وقتي به دلايلي مجبور شدم بنشينم پاي ديدن يک فيلم مستند درباره موزه «لوور» پاريس اصلا فکرش را هم نمي‌کردم که بخش عظيمي از اين موزه عريض و طويل که از قضا بزرگ‌ترين موزه جهان است مختص هنر اسلامي باشد! و البته هنر ايراني! سفالينه‌هاي ابتدايي تاريخ که سبيل به سبيل(!) و ميلي به ميلي کنار هم رديف شده‌اند و من چنين گنجينه‌اي را با اين وسعت و تعداد در موزه ايران باستان خودمان هم نديده بودم. حالا تا شما انگشت حيرت به دهانت مي‌گزي و آه‌هاي جان‌ سوزت را بکشي من مي‌روم سراغ اصل مطلب...«موزه»!

«موزه» يعني چه؟
قدما موزه را جايي گفته‌اند که مجموعه‌اي از آثار باستاني و صنعتي و اشياء با ارزش در آن به معرض نمايش گذاشته مي‌شود. اين يک تعريف کلاسيک و به اصطلاح تخصصي است از واژه موزه که البته امروز هم با حفظ همين سمت معناي گسترده‌تري را به خود گرفته و کاربرد بيش‌تري يافته است. نخستين موزه‌ها را هم جماعت مرفه و نجيب‌زادگان! ثروت‌مند بنا نهاده‌اند که مجمو‌عه‌هاي خصوصي و عتيقه‌ پدران و اجدادشان را به معرض نمايش عموم مي‌گذاشته‌اند. نگارنده نمي‌داند هدف اين اشراف از اين نماياندن اشياء عتيقه‌شان به راستي چه بوده، شايد مي‌خواسته‌اند پزي بدهند و به قول امروزي‌ها کلاس بگذارند. اما از آن‌جايي که ما از نيت هيچ‌کس جز خودمان اطلاع درست و حسابي نداريم اين قضاوت را همين الساعه واگذار مي‌کنيم به شما!

اما عده‌اي ديگر از قدما باز اظهار فضل کرده‌اند و قدمت واژه موزه را بيش از اين دانسته‌اند. اينان مي‌گويند که «موزه» واژه‌اي است در اصل يوناني و نام تپه‌اي است در آتن که عبادت‌گاه نه تن از الهه‌هاي يونان باستان بوده است. الهه‌هاي صنعت و هنر... و اولين موزه‌ها نيز پرستش‌گاه‌هاي مقدس بوده‌اند، هم‌چون کليساي کاتوليک، معابد يوناني و پرستش‌گاه‌هاي بودايي در ژاپن. (نگارنده معتقد شده است که اگر اساسا بگرديم دنبال ريشه و اصل يک ماجرا يک سرش بدون شک مي‌رسد به مذهب! به اين ريشه‌دارترين اعتقاد بشريت کهن‌سال.)

موزه‌ها فرزندان هنر و تاريخ‌اند! فرزنداني خلف که اگر حواس اهل علم باشد مي‌توانند آينه‌اي باشند صاف و راست‌گو مقابل انسان. آينه‌اي جادويي رو به گذشته‌اي که ديگر در دسترسمان نيست و هرگز هم نخواهد بود. اگر درست ببينيم در اين موزه‌ها به روي ما گشوده‌است تا ساده و بي‌دردسر به زمان‌هاي دور سفر کنيم. (نگارنده مي‌گويد: مثل اين فيلم‌هاي تلويزيوني) بعد رودررو با پدران و اجداد خوش‌تيپ‌مان بنشينيم و گپ بزنيم. از تجربيات‌شان بهره بگيريم، با نقل پيروزي‌هاي‌شان جان بگيريم و با نقل شکست‌هاي‌شان عبرت! و با غوطه‌ور شدن در تاريخ‌مان به آرامشي لذت بخش دست يابيم. مگر نه اين است که هر ملتي که گذشته ندارد هويت ندارد و مگر نه اين‌که همه هم‌وغم جوامع که مي‌خواهند آينده را بسازند شده‌است استفاده از گذشته‌شان ولو به قيمت تاريخ‌سازي و مگر نه اين‌که بشريت خسته امروز دنبال مامن مي گردد تا دمي بياسايد و لذت ببرد. به قول مشهور هم فال و هم تماشا...

البته اين همه که گفتم يکي‌است از هزاران. (نگارنده مي‌گويد: خواننده که فقط نبايد بخواند! کمي هم فکر کند پربدک نيست.)

برويم سر قصه خودمان. از موزه عظيم‌الجثه لوور پاريس گفتيم و گفتيم که ساختمان اين موزه قبل از انقلاب کبير فرانسه، يکي از کاخ‌هاي سلطنتي فرانسه بود که در آن آثار با ارزش هنري نگه‌داري مي‌شد. پس از انقلاب کبير فرانسه در سال(1789 م)اين کاخ با آثارش به مردم فرانسه اهدا شد و در سال (1793 م) تبديل به موزه ملي فرانسه گرديد). (البته نگفته بوديم!) موزه‌هاي ديگر دنيا هم که معرف حضورتان است، موزه سن‌پطرزبورگ مسکو و موزه بريتيش موزيوم لندن. شرط مي‌بندم همه‌تان آرزو داريد يک روز بليتش را بخريد و به اعماق تاريخ سفر کنيد. (خدا قسمت‌تان کند. اما عجالتا تشريف ببريد همين موزه‌هاي خودمان را ببينيد.)

حالا سؤال اين‌جاست که موزه با اين همه فوايد و مزايا چرا اين‌قدر مهجور و در زاويه است و سؤال اين‌جاست که آيا اين مهجور بودن و مورد بي‌مهري واقع شدن در همه جاي دنيا صدق مي‌کند يا فقط در اين قطعه از زمين اين اتفاق نا ميمون افتاده است؟! آن هم با اين تاريخ طول و دراز که همگان قبطه‌اش را مي‌خورند!

سفر به اعماق تاريخ
واضح است که بعد از ورود اروپا به مرحله رنسانس ناگهان رويکرد غرب نسبت به همه چيز تغيير کرد، از آن جمله به تاريخ و متعلقاتش. اين حضرات تازه به رنسانس رسيده؛ پي بردند که بايد توجه بيش‌تري به اين گنجينه گران‌بهاي مادي و معنوي بکنند. بايد به هر قيمتي شده مردم را بکشانند به اين مکان‌ها و گذشته‌شان را تمام قد نشان‌شان دهند البته به حد ظرفيت و توان آن مکان. مي‌گفتند موزه تنها متعلق به طبقه فرهيخته و تحصيل کرده نيست اگر چه منبع موثق و يگانه‌اي است براي پژوهش‌گر و محقق. اما اعتقاد بر اين بود که براي دست‌يابي به اهداف معنوي موزه، بايد طبقه کارگر را کشاند به موزه. بايد براي او شرايط را تسهيل کرد، بايد کاري کرد که موزه رفتن هم تفريح و سفري اعجاب‌انگيز باشد و هم وظيفه شهروندي. حالا مقايسه کنيد تعداد سينما روندگان را با تعداد موزه روندگان! از همين رو بود که پس از آن موزه و موزه‌داري در آن ممالک آش دهان سوزي شد و مصادف با دوره قجرها مستشرقين سرازير شدند به سرتاسر دنيا. و هر جايي که تاريخ داشته وبه تبع آن تمدن‌هاي بزرگ و اين يعني مصر و ايران و بين النهرين و الي آخر و همين‌ها بودند که شروع کردند به خريدن امتياز حفر و کاوش و ما هم (يعني قجرها هم) دل‌شان را نشکستند و مايه کاري به مدت مديد فروختند به آن‌ها، بعد هم فرش قرمز و الي آخر... (نگارنده مي‌گويد: خواننده عزيز حالا مي‌فهمد که چرا گفتم از عظيم‌‌ترين بخش‌هاي لوور بخش هنر ايراني و اسلامي آن است.) البته اين ناشي از يک نوع نگاه ويژه است نگاهي که موزه و محتويات آن را محدود به مرزهاي رسمي و جغرافيايي يک ملت نمي‌کند. نگاهي که همه تاريخ بشر را تاريخ خود مي‌داند و چراغي فرا روي آينده. (نگارنده اگر اين پرانتز را ننويسد به کل تاريخ مملکتش خيانت کرده: که عده زيادي از اين مستشرقين فداکار معلوم الحال! دايه مهربان‌تر از مادر نبوده‌اند، بلکه براي قصدي و غرضي اين همه راه از آن‌ور دنيا مي‌آمدند و قرار داد چندين ده ساله مي‌بستند که خاک ايران را براي قطعه سفالي يا تکه لوحي ويا کوزه شکسته‌اي زيرورو کنند. چرا که براساس يک ضرب‌المثل اسکانديناويايي(!) مشهور: هيچ باستان شناسي محض رضاي خدا گمانه‌زني(حفاري) نمي‌کند!)

در مقدمه گفتم که اکنون تعريف گسترده‌تري از موزه ارائه مي‌دهند تعريفي که مي‌تواند هر مکاني را که در چارچوب آن بگنجد در رديف موزه‌ قرار دهد، حالا اين موزه حتما نبايد در يک فضاي سربسته و محدود باشد با گيشه فروش بليت و قفسه و ويترين. موزه مي‌تواند تخت جمشيد باشد يا کاخ نياوران يا حتي‌تر همين خيابان‌ها و کوچه‌هاي قديمي اطراف خانه‌مان. يعني هر چيزي و هرجايي که در و ديوارش حرفي داشته باشد براي گفتن با ما. ارتباطي برقرار کند با گذشته، پلي باشد براي دست يابي به چيزي که ديگر دم دست‌مان نيست.

گذشته حال ما
حالا تازه رسيده‌ايم به اصل مطلب و آن اين‌که چرا موزه‌هاي ما اين‌همه خالي از تماشاگر است. منظورم همه مدل موزه است از موزه‌ اشيا و آثار باستاني بگيريد تا هنر و فرش و حيات‌وحش. جواب اين سؤال البته که کار من نيست. چرا که من هم اهل موزه رفتنم و هم اهل تشويق کردن ديگران به موزه رفتن. اما اشکال اين‌جاست که موزه نه تنها براي مردم ما محل تفريح و سفر و آرامش به حساب نمي‌آيد (البته اکثر قريب به اتفاق) بلکه حتي براي مورخ و پژوهش‌گر و محقق ما نيز در رديف منابع دسته اول قرار نمي‌گيرد (البته اين هم الزاما مطلق نيست). چرا؟ مگر نه اين‌که در دين‌مان بيش از هر دين ديگري توصيه شده است به دقت در احوال گذشته‌گان از هر طريقي؟

شايد اشکال از نوع برنامه‌ريزي موزه‌هاي ماست و عدم وجود تبليغات مناسب. البته اصلاح مي‌کنم «نبود حتي يک برنامه تبليغاتي مناسب»! کافي است يک بار در ذهن مرور کنيد تا ببينيد در اين چندسال زندگي‌تان حتي يک‌بار تبليغ موزه را از رسانه ملي ديده‌ايد؟! و اين ناشي از همان نرسيدن به ضرورت ماجراست. يعني ما حتي نگاه ديني هم نداريم تا به واسطه آن مردم را به نگاه به گذشته ترغيب کنيم. پس اشکال کار واقعا کجاست. (نگارنده مي‌گويد: بهتر است تا کار به جاهاي باريک نکشيده همين جا پرونده را مختومه اعلام کنيم.)

موزه‌هاي ما
اين هم ليستي از موزه‌هاي معروف مملکت خودمان و انواع آن، باشد که بر تعداد دوست‌داران به يادگيري از گذشته بيفزاييم و در کنار آن به تعداد موزه روندگان! (البته رويکرد معرفي‌مان نسبتا تاريخي است نه زيست‌شناسي و زمين‌شناسي و...)

موزه ايران باستان / موزه آستان قدس رضوي / موزه ملک / موزه رضا عباسي / موزه آبگينه / موزه کاخ نياوران / موزه فرش / تماشاگه راز / موزه هنرهاي معاصر / موزه ماشين‌هاي اداري /.

نظرات کاربران
کد امنیتی