یکی از برگزیدگان فراخوان «یک سبد ستاره برای آسمان هشتم» برایمان می‌گوید

یکی از برگزیدگان فراخوان «یک سبد ستاره برای آسمان هشتم» برایمان می‌گوید

نویسنده : مجيد حسين زاده

با پدر و عمه‌شان به دفتر جیم آمدند. پدرشان را یادم هست. آخرین روزی که برای شرکت در فراخوان جیم فرصت داشتند، به دفترمان آمدند و دل‌نوشته دخترشان را حضوری به من دادند. حالا هم از این‌که دل نوشته دخترشان در جیم چاپ شده است، خیلی خوشحال به نظر می‌رسند. در ابتدای صحبت‌، دفتر دل‌نوشته‌های‌شان را به من می‌دهند تا به آن نگاهی بیندازم. دل نوشته‌هایی که به مناسبت‌های مختلف مذهبی، ملی، اجتماعی و حتی مناسبت‌های خانوادگی نوشته شده‌ است. در ادامه اگر تصمیم دارید برای ادامه زندگی به مشهد بیایید، صحبت ما با این خانواده اصالتا گنابادی را بخوانید.

 

 خودتان را معرفی کنید؟

 پدر: شاهرودیان هستم. متولد 3/3/1330 و 5 فرزند دارم. 3 پسر و 2 دختر خانواده ما را تشکیل می‌دهند. فاطمه کوچک‌ترین بچه خانواده است که گاهی دل‌نوشته‌های خوبی می‌نویسد.

 مشغول چه کاری هستید؟

 پدر: قبلا مدیر تورهای گردشگری بودم و از وقتی که بازنشستهه شده‌ام، یک مغازه فروش جعبه‌های کادویی دارم.


 شما هم خودتان را معرفی کنید؟

 دختر: فاطمه شاهرودی هستم. متولد 1363 و در حال حاضر کار خاصی ندارم.

 مدرک تحصیلی‌تان چیست؟

 دختر: دیپلم.

 چرا درس‌تان را ادامه ندادید؟

دختر: من به رشته طراحی خیلی علاقه داشتم اما چون آن زمان، در شهرستان ما هنرستان‌ها فقط دانش‌آموز پسر می‌پذیرفتند و من هم دوست نداشتم تنهایی به شهر مشهد بیایم، متاسفانه نتوانستم ادامه تحصیل دهم.

 چه زمانی به مشهد آمدید؟

 دختر: از مهر 1381 به مشهد آمدیم و الان دقیقا 10 سالی می‌شود که همشهری شما شده‌ایم.

 از مدرسه‌ای که دوران دبیرستان را در آن گذرانده‌اید، خاطره‌ای دارید؟

 دختر: در دبیرستان غلامیان دیپلمم را گرفتم ولی چون زمان زیادی گذشته، خاطره‌ای یادم نمی‌آید به جز خوبی‌های یکی از دوستانم به نام «خانم سیده» که خیلی مرا به نوشتن ترغیب و تشویق می‌کرد.

 چرا به مشهد آمدید؟

 دختر: برادرهایم بزرگ شده بودند و ما هم به خاطر موقعیت‌های شغلی که در شهر هست به مشهد آمدیم. پدرم هم آن زمان بازنشسته شده بودند و اعتقاد داشتند بچه‌ها باید پیشرفت کنند.

 وقتی به مشهد آمدید، بستگان نزدیک داشتید؟

 دختر: نه، بستگان خیلی دور داشتیم که تقریبا اصلا با آن‌ها رفت‌وآمدی نداشتیم.

 از شروع زندگی در غربت برای‌مان بگویید؟

 دختر: اولش که آمدیم خیلی سخت بود. تنها نکته‌ای که خیلی مرا اذیت می‌کرد دوری بود. دوری از شهر‌مان و فضایی که در آن بزرگ شده بودم و دوری از دوست‌هایم، که بعضی‌های‌شان برایم مثل خواهر بودند.

 چرا در مقابل این مشکلات ایستادید؟

 دختر: همیشه در برابر این مشکلات به خودم می‌گفتم: «هیچ عیبی ندارد. همین که تو الان در کنار امام‌رضا (ع) هستی به همه عالم می‌ارزد و با این اندیشه با مشکلات کنار می‌آمدم.»

 غربت برای شما که پدر خانواده بودید چگونه بود؟

 پدر: از غربت وحشت داشتم. بیشتر دوستان و آشنایان می‌گفتند: «بیایید مشهد، چون هم برای پیشرفت بچه‌ها خوب است و هم پیشرفت خودتان.» به فضاهای سبز شهرستان‌مان خیلی علاقه داشتم و هم‌چنین به لبنیات‌های فوق‌العاده خوش مزه آن‌جا. دوست نداشتم از آن‌جا دل بکنم. به خاطر همه اعضای خانواده‌ام این سفر را قبول کردم. وقتی آمدم این‌جا، واقعا داشتم کم می‌آوردم و تنها 2 عامل مرا سر پا نگه داشت: یکی امام‌رضا(ع) بود که خودشان غریب بودند و این نکته، مرا برای زندگی در غربت کمک کرد. دیگری خواهرم بود که در این مدت هر کاری از دستش برمی‌آمد برای من کرد.

 در کدام منطقه شهر سکونت دارید و مهم‌ترین مشکل آن منطقه را چه می‌دانید؟

 پدر: نزدیک میدان امام حسین(ع). مهم‌ترین مشکل این منطقه فقر فرهنگی است. فقر مادی را می‌شود تحمل کرد ولی فقر فرهنگی را نه. نبود یک کتابخانه در این منطقه خیلی احساس می‌شود.

 دخترهای‌تان را بیشتر دوست دارید یا پسرهای‌تان؟

 پدر: اگر واقعیتش را بخواهید، دخترهایم را بیشتر دوست دارم!

 چه شد که به نویسندگی علاقه پیدا کردید؟

 دختر: یک جمله‌ای می‌گویم شاید باورتان نشود. زمانی که من مدرسه می‌رفتم، همه انشاهایی که معلم‌‌هایم به عنوان تکلیف به من می‌گفتند، پدرم به من می‌گفتند و من فقط می‌نوشتم! اصلا به درس انشا علاقه‌ای نداشتم. البته به خواندن رمان خیلی علاقه داشتم و کتاب زیاد می‌خواندم. وقتی به مشهد آمدیم عضو یک کتابخانه شدم و توانستم تعداد کتاب‌های بیشتری را بخوانم. یک‌بار به خودم گفتم: «مگر من از این‌ها چه کمتر دارم!؟ حالا یک‌بار امتحان می‌کنم، شاید توانستم بنویسم.»

 نویسندگی را با چه چیزهایی شروع کردید؟

 دختر: فکرش را بکنید! من نویسندگی را همان اول با نوشتن یک رمان شروع کردم! هرچند بعدها که با حوزه هنری آشنا شدم، آن‌ها به من گفتند: «چرا شما نوشتن را با رمان شروع کردی!؟ شما باید از داستان کوتاه شروع می‌کردی.» بعد از شرکت در چندین جلسه در حوزه هنری و آشنا شدن با چندین نویسنده، فهمیدم که باید از داستان کوتاه شروع می‌کردم. بعد چندین داستان کوتاه نوشتم که به نظر استادم خیلی خوب بود.

 این داستان‌ها را به چاپ هم رساندید؟

 دختر: یکی از روزنامه‌های مشهد، بعد از خواندن داستان‌های کوتاه، به من قول داد مطالبم را چاپ کند که متاسفانه این کار را نکرد، من بعد از این قضیه ضربه خیلی بدی خوردم. تصمیم داشتم که به طور کامل نویسندگی را کنار بگذارم و یک سال هم این کار را کردم ولی بعدش به دل نوشته رو آوردم و برای مناسبت‌های خاص برای دل خودم می‌نوشتم. هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم من که از انشا بدم می‌آمد روزی دست به قلم بشوم و بنویسم.

 بیشتر اوقات فراغت‌تان را چه کار می‌کنید؟

 دختر: بیشتر در کارهای خانه‌داری به مادرم کمک می‌کنم و یک برادرزاده کوچک به نام «امیر مهدی» دارم که چون خانه‌ برادرم، به ما نزدیک است معمولا روزی یک‌بار به او سر می‌زنم.

 به شانس چه قدر اعتقاد دارید؟

 من بیشتر از شانس به قسمت اعتقاد دارم. اتفاقاتی که در این 10 سال در مشهد برای من افتاده است، درک مرا خیلی بالا برده است. هیچ وقت به این‌که آدم خوش‌شانسی هستم یا بد شانس فکر نکردم.

 چرا در فراخوان جیم با موضوع امام‌رضا(ع) شرکت کردید؟

 دختر: پنج‌شنبه که فراخوان را دیدم، گفتم درباره این موضوع فکر می‌کنم. تصمیم داشتم پنج‌شنبه بنویسم که نشد، جمعه هم نشد، شنبه هم نشد. یکشنبه صبح قبل از این‌که پدرم به سر کار برود، با خودم گفتم من که این‌قدر به جیم علاقه دارم حالا که یک فراخوان گذاشته، چرا در آن شرکت نکنم!؟ بعد تصمیم گرفتم دل‌نوشته‌ام را بنویسم و به پدرم گفتم قبل از این‌که سر کار بروید، لطفا این را به دفتر روزنامه خراسان برسانید.

 بهترین فرد در زندگی‌تان را چه کسی می‌دانید؟

 دختر: پدرم. من تمام زندگی‌ام را، همین‌که الان همین‌جا هستم و به آینده نویسندگی‌ام امیدوارم، مدیون پدرم و تشویق‌های‌شان هستم.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨

چرخه‌ تبدیل پراید

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
پیشنهاد جیم برای تاسیس یک وزارت خانه جدید:

وزارت تعطیلات حواسش به همه شنبه‌ها هست

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨