آشنايي به صرف قهوه در كمترين زمان ممكن!
بعضی‌ها از کافی‌شاپ‌‌ به خانه بخت می‌رسند گفت‌وگو با مسئول یک کافی شاپ

آشنايي به صرف قهوه در كمترين زمان ممكن!

نویسنده : محمد مهدي اعتمادي

خودش را مازیار معرفی می‌کند، 32 ساله و دانشجوست. 2 سال است که کارش را با کمک پدرش شروع کرده و کلی هم از کارش راضی است. از سن و سال آدم‌هایی که به کافه‌اش می‌آیند، می‌پرسم که می‌گوید: «همه جور مشتری دارم اما جوان‌ها و بیشتر دانشجوها بیشتر سر و کله‌شان پیدا می‌شود» پاسخی که حدس زدنش کار سختی نبود. وقتی می‌پرسم چه دلیلی دارد که جوان‌ها حاضرند هزینه کافی‌شاپ را که اگر چندبار در هفته هم بیایی مبلغ قابل توجهی می‌شود، بپردازند و به این‌جا بیایند، پاسخ می‌دهد: «درست است که هزینه کافی‌شاپ آمدن کم نیست اما خب شما بگو، وقتی خودت بخواهی با دوستانت چند ساعتی را گپ بزنید و دور هم باشید جایی باید باشد دیگر» من که منتظر رسیدن حرف‌مان به این‌جا بودم، از مازیار پرسیدم: «همین‌هایی که می‌آیند تا چند ساعتی را با هم گپ بزنند و دور هم باشند، معمولاً چه تیپ آدم‌هایی هستند؟» پاسخ به این سوال از نظر مازیار خیلی ساده بود: «ببین، کافه‌های الان یعنی پاتوق. این‌جا همه‌طور آدمی می‌آید؛ از دوست‌های صمیمی که می‌آیند دور هم کتاب می‌خوانند تا آن‌ها که کافی‌شاپ برای‌شان شده پاتوق روشنفکری و دختر پسرهای جوانی که برای آشنا شدن باهم به این‌جا می‌آیند. کافیه یک نگاه به دور و بَرَت بندازی تا ببینی اکثریت با کدوم گروهه» و به چندتا میز آن‌طرف‌تر اشاره می‌کند؛ جایی که زن و مرد جوانی دور میز نشسته‌اند و مشغول خوردن بستنی هستند. «این آقا و خانم توی این یک هفته، آن‌قدر اینجا آمده‌اند که حتی نیازی نیست بروم و سفارش‌شان را بگیرم، چون می‌دانم چه می‌خورند، همان همیشگی! می‌آیند اینجا چند ساعتی می‌نشینند و حرف می‌زنند! خیلی‌های دیگر هم می‌آیند این‌جا فقط برای چند ساعت حرف زدن. بیشتر هم برای آشنا شدن با هم این جا قرار می گذارند.» راست هم می‌گوید، با یک نگاه می‌توان این حرف را تایید کرد. البته مازیار خاطرات جالبی هم برایم داشت: «گاهی حتی وقتی پسری، دختری را دیده و از او خوشش آمده، همراه مادرش این‌جا قرار می‌گذارد تا مادرش هم دختر را ببیند و اگر نظرش مثبت بود، بعدش بروند خواستگاری!» و با خنده ادامه می‌دهد: «من مجلس بله برون دوست خودم را همین‌جا و همین شکلی برگزار کردم!» مازیار که متوجه تعجب من از این حرف می‌شود، ادامه می‌دهد: «البته این جوری خیلی کم پیش می‌آید، چون این‌جا بیشتر پاتوق آشنایی است برای گپ زدن دخترها و پسرها» و ادامه می‌دهد: «اصلاً خیلی‌هایی که به پاتوق‌های این شکلی می‌آیند، همین‌جا با هم آشنا می‌شوند یا اتفاقی با هم آشنا شده‌اند سر یک سری مشترکات؛ مثلاً می‌آیند این‌جا و از یک نوع موسیقی لذت می‌برند و صحبت‌شان شروع می‌شود. به همین سادگی!» نظر خود مازیار هم 

درباره آشنایی‌های کافی‌شاپی، جالب است: «به واسطه کارم، هر روز با این شیوه از آشنایی‌ها روبه‌رو می‌شوم. اهل سرک کشیدن توی کار مشتری‌هایم نیستم اما در همین برخوردهای کوتاه و اتفاقی، چیزی که به نظرم آمده این است که حرف‌هایی که اینجا رد و بدل می‌شود خیلی سطحی‌تر از چیزی است که بتواند بشود پایه شروع یک زندگی. حداقل نظر شخصی من این است که این‌جا اصلاً جای مناسبی برای حرف‌های جدی نیست» پایان حرف مازیار مصادف می‌شود با وقت رفتنش برای رسیدن به مشتری‌های جدید پاتوق‌اَش‌؛ جمع‌های کوچک 2 نفره‌ای که احتمالاً قرار است تبدیل به مشتری‌های ثابت چندهفته‌ای این‌جا شوند؛ به صرف قهوه و صحبت!

یک بار دیگر به کاغذ مچاله توی دستم نگاهی می‌اندازم تا مطمئن شوم حق با چشم‌هایم است. نوشته توی کاغذ که می‌گوید نشانی را درست آمده‌ام. فقط مشکل این‌جاست که خبری از کافی‌شاپی که قرار بوده بشود سوژه من، نیست! دوباره کوچه را با دقت ورانداز می‌کنم تا مغازه‌ای از زیر چشمم در نرفته باشد که... بله، انگار خودش است؛ از بیرون که نگاه کنی، انگار تعطیل است؛ چندبار با دقت داخل را نگاه می‌کنم تا این‌که بالاخره با دیدن رفت‌ و‌آمد آدم‌های داخلش، مطمئن می‌شوم باز است! در چوبی کافه را که هل می‌دهم، با صدای کش‌دار قییژژژ باز می‌شود. کافه، شلوغ‌تر از آن است که فکرش را می‌کردم. به این‌جا می‌گویند یک پاتوق درست و حسابی. طبقه همکف که جایی برای نشستن نیست، برای همین مجبورم بروم طبقه بالا. پله‌ها آن‌قدر سرو صدا می‌کنند که همه مشتری‌ها، برای دیدن تازه واردی که خلوت‌شان را به هم زده، سرشان را سمت من می‌چرخانند. یک میز و صندلی برای خودم جور می‌کنم و می‌نشینم. غیر از یک میز که مرد و زن میان‌سالی مشتری آن هستند، بقیه میزهای 2 نفره و 3 نفره کافه، میزبان دختر و پسرهای جوان هستند که در آرام در حال صحبت 

هستند. کافه‌دار جوان بعد از گرفتن سفارش زن و مرد جوانی که درست بعد از من وارد شدند، سراغ من می‌آید. من که سعی دارم گزارش کم‌خرجی تهیه کنم! به یک لیوان چای میوه‌ای قناعت می‌کنم و از کافه‌چی می‌خواهم که هر وقت سرش خلوت شد، گپ کوتاهی با هم بزنیم. او هم می‌رود پایین و چند دقیقه بعد با یک لیوان چای میوه‌ای بر می‌گردد و می‌نشیند کنارم. مشتاقانه منتظر سوال من مانده تا ببیند بالاخره از اداره اماکنی، بهداشتی، جایی هستم یا نه! وقتی خودم را معرفی می‌کنم و می‌گویم از جیم آمده‌ام و قرار است درباره آدم‌هایی که به پاتوق کافی‌شاپ‌اَش رفت و آمد دارند گزارش کوتاهی تهیه کنم، نفس راحتی می‌کشد. خوش آمدی نثارم می‌کند! و می‌گوید: «کمیک‌هاتون خیلی باحاله، 3-2 صفحه دیگه هم اگه بهش اضافه کنین خیلی بهتر می‌شه» 

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها

برندگان سـومین جشـنواره نویسنـــــدگی نقطه سر خط

٩٦/٠٢/٠٧
ذهن زیبا

ذهن زیبا 483

٩٦/٠٢/٠٧
کافه جهان نما

پرو، سرزمین تمدن و رنگ

٩٦/٠٢/٠٧

جای خالی یک عادل در مناظره‌ها!

٩٦/٠٢/٠٧
گزارش کامل از سـومین جشـنواره نویسنـــــدگی نقطه سر خط همراه با آثار برگزیده

نقطه به ته خــط رســید!

٩٦/٠٢/٠٧
مینی‌ها

مینی 483

٩٦/٠٢/٠٧
شگرد خفن

چند ترفند ساده برای کار با ویندوز

٩٦/٠٢/٠٧
«نجمه جودکی» در گفت‌و‌‎گو با جیم از اقبال مردم به «ترانه باران» می گوید

اگر با مهمانم راحت نباشم مخاطب با من راحت نیست

٩٦/٠٢/٠٧
چند روایت درباره ما و مسائل محیط کارمان

آداب زیستن در میان همکاران

٩٦/٠٢/٠٧
فتوچاپ

فتوچاپ 483

٩٦/٠٢/٠٧
بررسی محبوب‌ترین کانال‌های تلگرامی ایرانی و سلیقه مردم در انتخاب آن‌ها

#کانال_تلگرامی

٩٦/٠٢/٠٧
مینیمال

صبح بخیر ایرانی

٩٦/٠٢/٠٧
وداع با ترین‌های لیگ برتر در پایان لیگ شانزدهم

نوستالژیک‌ها رفتنی شدند!

٩٦/٠٢/٠٧
پایان‌نامه

زباله‌هایتان را به سوئد صادر کنید!

٩٦/٠٢/٠٧
تلگجیم

تلگجیم 483

٩٦/٠٢/٠٧
حکایت هفته

اندر حکایت مریدان و پادشاه سوازیلند

٩٦/٠٢/٠٧
دات کام

Snapseed بهترین ادیتور موبایلی

٩٦/٠٢/٠٧
همه رکوردهایی که سرخ‌پوشان پایتخت در این فصل شکسته‌اند یا به احتمال زیاد خواهند شکست

پرسپولیس فراموش نشدنی!

٩٦/٠٢/٠٧
روایت خبرنگار «جیم» از جشن قهرمانی پرسپولیس

گزارش یک جشن!

٩٦/٠٢/٠٧
ناصرخان آکتور سینما

موج سينمايى يا سينماى موجى؟

٩٦/٠٢/٠٧
تبلیغات
تبلیغات