عشق از نوعي ديگر

عشق از نوعي ديگر

نویسنده : فاطمه آستاني

شاید در روایت «از خودگذشتگی» در زندگی مشترک به قصه‌هایی برسیم که همه درونمایه‌ای مشترک دارند. اتفاقی که زن یا شوهر را بر سر 2 راهی ماندن و رفتن قرار می‌دهد و الباقی ماجرا. اما روایت این زندگی متفاوت از دیگران است. «فاطمه وفائیان نیک» روزی که به همسرش «محمدحسن سلیمانی‌پور» بله را گفت؛ می‌دانست که به مردی پاسخ مثبت می‌دهد که در عملیات خیبر در سال 62 او را موجی سخت گرفته است. موجی که در طول 21‌ سال آهسته آهسته مخچه‌اش را از کار انداخت تا انجام کوچک‌ترین کارهای حاج محمد بر عهده فاطمه باشد.

 

فاطمه از نحوه آشنایی‌اش با حاج محمد می‌گوید: بار اول كه دیدمش دعا كردم كه نماند، جراحتش شدید بود و به ‌سختی نفس می‌كشید. می‌دانستم درد دارد، پس دعا كردم كه شهید شود ...

این‌ها كه می‌گویم مربوط می‌شود به پاییز 62. آن روزها پرستار جهاد بودم. خاطرم هست كه یك روز برادرم آمد به محل كارم و گفت كه یكی از همرزمانش را آورده‌اند بیمارستان ما برای درمان. آن‌جا بود كه برای اولین‌بار حاج محمد را دیدم. جراحتش شدید بود و همان هم باعث شده بود تا زمین‌گیر شود. بعد از آن روز دیگر او را ندیدم تا 6 سال بعد. سال 68 بود که از طریق جمعی از هم‌رزمان حاج‌آقا برنامه خواستگاری ایشان از من پیش آمد. برادر بزرگترم پا پیش گذاشت و واسطه شد. از شرایط حاج آقا برایم گفت. گفت كه «بله» گفتن برایم حُكم جهاد خواهد داشت. اما من این جهاد را قبول کردم و 19 تیرماه سال 70 به عقد محمد درآمدم. خیلی‌ها همان روزها به من گفتند: «عقلت را از دست داده‌ای؟ مگر نمی‌بینی كه باید یك عمر پای مردی بنشینی كه برای انجام بیشتر کارهایش وابسته به توست؟» اما من می‌دیدم و می‌دانستم. ما نسل متفاوتی بودیم. نسلی كه آد‌م‌هایش برای «از خودگذشتگی» باهم رقابت داشتند، هر چند که به هیچ وجه ازدواجم از روی ترحم یا احساس وظیفه نبود، من محمد را واقعا دوست داشتم. البته سنگ بزرگ برنمی‌دارم و نمی‌گویم که هیچ‌گاه خسته نشدم یا نبریدم، نه! از قضا یک‌بار حسابی طاقتم طاق شد. فکر کنم سال 78 بود. اثرات موجی که حاج‌محمد را گرفته بود، خودش را بیشتر نشان می‌داد. بی‌قرار شده بود و تلخی‌اش ریخته بود به تن زندگی‌مان. بچه‌ها هم کوچک بودند و به مراقبت بیشتری نیاز داشتند. خلاصه نیت کردم که بروم و به خانواده‌‌ام بگویم با وجود این که محمد و زندگی‌ام را خیلی دوست دارم اما دیگر نمی‌توانم این راه را ادامه دهم.

ولی همان روز غروب وسط خواب و بیداری، یکی از فرماندهان شهید دفاع مقدس را دیدم که به من گفت: فاطمه تو می‌توانی و باید راهی که انتخاب کرده‌ای را ادامه دهی...

این 21‌سال زندگی مشترک روزهای خوب و سخت زیاد داشته، روزهایی که او روی پایش بود و در روزهایی که نیازمند کوچک‌ترین حمایت می‌شد.

میراث این زندگی مشترک هم 2 فرزند است. زینب و علی که به لطف خدا هر 2 موفق‌اند.

اما روایت «محمدحسن سلیمانی‌پور» از زندگی زناشویی او با فاطمه محدود می‌شود به یک‌سری کلمات شکسته اما عمیق که با توجه به جانبازی‌اش آن‌ها را به دشواری بیان می‌کند، کلماتی که شاید معانی آن‌ها را فقط فاطمه بداند و بس: موج...منو...خیبر...شُکر...خدا....فاطمه‌ خا...نوم...به من... داد...حمدا... زندگی...خوب..ی...شُکر...شُکر ...

 

 

تاوان عشق

زهره و امید را گوشه بقالی کوچک‌شان در یکی از محلات حاشیه شهرمان پیدا می‌کنیم. جایی وسط بسته‌های چای سبز و چند ردیف پفک. در یک نگاه همه چیز زندگی آن‌ها عادیست، جز «آن». «آن» همان راز کوچک زندگی زهره و امید است که اغلب آدم‌هایی که آن‌ها را می‌شناسند، نمی‌دانندش. «آن» می‌توانست بهانه بزرگی باشد برای از هم‌پاشیدن یک زندگی دونفره که تازه شروع شده بود اما حالا همان «آن» شده است انگیزه‌ای تا زهره و امید عمده ساعت‌ها و ثانیه‌های‌شان را باهم بگذرانند.

ماجرای آن راز، این است که؛ 6 سال پیش امید فهمید مبتلا به HIV مثبت شده، خواست تا این راز را تنها در سینه نگه دارد اما زهره نخواست و نگذاشت. از آن روز به بعد زهره هم شریک زندگی امید بود و هم شریک این راز.

روایت زندگی این زوج که اعضای «باشگاه مثبت» (گروه مردم نهادی که هدفش حمایت از بیماران HIV مثبت است) آن‌ها را به ما معرفی کردند را بی‌قضاوت می‌نویسیم از زبان خودشان به قلم خودمان. ابتدا امید روایت مردانه‌اش را از این زندگی می‌گوید: خانواده درستی نداشتم، یعنی پدرم یك مرد هوس‌ران و خوشگذران بود كه ما وسط ساعت‌های مستی‌اش جایی نداشتیم. شاید خیلی‌ها فکر می‌کردند، سرنوشت فرزندی که این‌چنین پدری دارد، معلوم است. اما راستش را بخواهید از همان روزهای کودکی تا به همین ساعت، حتی یک‌بار هم سراغ خلاف نرفتم؛ جز یک‌بار، آن هم در دوران سربازی... 

در یکی از آن بعد‌از ظهرهای ملال‌آور در گوشه‌ای از پادگان به اتفاق 2 نفر از دوستانم نشسته بودیم. یکی‌مان پیشنهاد کرد: «بچه‌ها بیاین به یاد این دوران نقش بذاریم رو بازومون»

موافقت کردیم و با سوزنی مشترک روی دستمان خالکوبی کردیم. من نفر آخر آن گروه سه‌نفره بودم که آن نقش خاطره روی دستم نشست. دوران سربازی تمام شد و برگشتم شهرم. مادرم آستین بالا زد که سر و سامانم دهد. انتخاب اول و آخرم دخترخاله‌ام، زهره بود.

باهم بزرگ شده و قد کشیده بودیم، دنیا را به پایش می‌ریختم که محرمم باشد، که زنم باشد. بی‌خبر از همه‌جا بساط خواستگاری و بعد هم ازدواج چیده شد. اما روزهای خوب خیلی سریع به‌سر رسید. خاطرم هست، شب عاشورا بود و از حرم برمی‌گشتم که سر راه به یک مرکز انتقال خون برخوردم، با خودم گفتم که خون دادن در این شب ثواب دارد و به همان نیت هم وارد مرکز شدم. 2 هفته بعد نامه‌ای از سازمان انتقال خون به دستم رسید که ضمن تشکر عنوان کرده بود: «خون شما مشکوک است، لطفا برای انجام آزمایش دوباره مراجعه کنید.» آنجا بود که به من گفتند مبتلا به HIV مثبت هستم. انگار چیزی را توی سرم خرد کرده باشند. چندماهی با زهره قطع رابطه كردم. تصمیم گرفته بودم از او جدا شوم، زیرا نمی‌خواستم پاسوز من بشود. برای این كار از هیچ برخورد سرد و بدی كوتاهی نكردم تا او را به مرز بیزاری از خودم برسانم اما زهره پا پس نکشید. هرچه بدتر می‌شدم، او مهربان‌تر بود تا این‌که طاقتم را طاق کرد و ماجرا را برایش گفتم. فکر می‌کردم بفهمد دل می‌کند و عطایم را به لقایم می‌بخشد اما این نشد و گفت: «می‌مانم»

روزهای بعد از آن برایم سخت‌تر بود چون متوجه شدم ظاهرا این بیماری از من به زهره نیز منتقل شده است. داغ عذاب وجدان تا امروز برایم سرد نشده، هرچقدر هم که سکوت کند، هر چقدر هم که روزهای‌مان بی‌گلایه بگذرد و هر چقدر هم که مثل همیشه مهربان باشد اما من هم‌چنان می‌سوزم و می‌سوزم.

حالا وقت آن بود که پای روایت زنانه زهره از این زندگی بنشینیم: یادت هست امید؟... روزهای کودکی‌مان را می‌گویم. همان روزهایی که همه‌چیز آسان‌تر بود. من و تو و بچه‌های عمه حوری بودیم و همه درخت‌های محله‌مان که از شّرِ شیطنت‌های ما آسوده نبودند. چند سال بعد، وقتی تو را توی اتاق پذیرایی خانه‌مان دیدم که زُل زده بودی به گُل‌های قالی، با خودم گفتم؛ حالا که مَحرمت می‌شوم، حالا که زنت می‌شوم، آن روزهای خوب برای همیشه ماندگار خواهند شد. اما روزگار عجب بازی کرد با ما! چندماه بعد که آمدی و دوباره روی همان قالی نشستی و حرف طلاق را پیش کشیدی، با خودم فکر کردم؛ حتما این یک شوخی ا‌ست. نمی‌شد که روزگار این‌قدر راحت خوشبختی را از یک نفر بدزدد. می‌دانستم پشت بغض مردانه‌ای که لجوجانه نمی‌شکست، دردی بود که نمی‌فهمیدمش. پس من هم پا در یک کفش کردم که «می‌مانم». اسم HIV مثبت که آمد، فهمیدم یک جای کار بد می‌لنگد. در مرکز مشاوره که متوجه ماجرا شدم، بغض چندماهه‌ام ترکید. نمی‌خواستم اشک‌هایم را ببینی اما دیدی و گفتی؛ جدا شویم. اما من می‌خواستمت و این را یک بیماری سه‌حرفی نمی‌توانست از من بگیرد. 

نظرات کاربران
کد امنیتی