روز گار سخت سالمندي
پايان نامه

روز گار سخت سالمندي

نویسنده : سعيد برند

«گفتم که بابا جون کلاغ‌ها قارقار می‌کنن، سگ‌ها می‌گن واق واق»

خسته که نمی‌شد هیچ، لحظه به لحظه شیرین‌تر به نظرش می‌آمد، پسربچه مدام سوال‌هایی تکراری را می‌پرسید و پدر با حوصله و مهربانی پاسخش را می‌داد...

***

هر چه نیرو داشت به کار گرفت تا بلندتر داد بزند «چند بار بهت توضیح بدم پدر جان، کلافم کردی، این قرص قرمزها رو باید صبح بخوری، قرص‌های سفید رو یکی صبح یکی شب، همین جور قاطی پاتی می‌خوری فشارت می‌ره بالا، مکافاتش واسه منه کی هی بیام ببرمت دکتر» لب‌هایش را آن‌قدر در نزدیکی گوش‌های پدر پیرش به هم می‌فشرد که هیچگاه چشمان بارانی‌اش را ندید. 

***

«ببینم کی بهونه‌گیری کرده نمی‌خواد سوپش رو بخوره، بدو بیا بپر بغل بابا، غذا بدم به پسرم زودی بزرگ بشه، عصای دست باباش بشه، دهنتو باز کن گل بابا...»

پسرش عادت کرده بود تنها از دست او غذا بخورد، با همه خستگی ناشی از یک روز سخت کاری بازهم عاشقانه پسر را در آغوش می‌گرفت تا غذا را با همان شعر و آواز و بازی همیشگی به خوردش دهد.

***

آبرو واسم نذاشته این پیرمرد، هی می‌گه ببرم بیرون ببرم بیرون، بردمش رستوران ظرف ماست رو چپه کرده روی شلوارش، جلوی مردم نمی‌تونستم سرمو از خجالت بلند کنم...

***

باز که شیطونی کردی پسر بابا، شلوارتو کجا خیس کردی، آخه مرد که گریه نمی‌کنه عزیزم، خودم الان برات درستش می‌کنم...

***

«پدر جان واسه چی این قدر اذیت می‌کنی؟ یعنی یاد گرفتنش این قدر سخته؟ هزار بار گفتم هر وقت از دست شویی برمی‌گردی اون برق کوفتی رو پشت سرت خاموش کن» 

تمام این دادزدن‌ها بهانه بود، بهانه‌ای که خودش دلیلش را خوب می‌دانست.

نظرات کاربران
کد امنیتی
m_rafieie
m_rafieie
٩١/٠٧/١٣
٢
٠
واقعا جای تاسف داره... ممنواز قلم قشنگتون آقای برند...
f_bi3daa
f_bi3daa
٩١/٠٧/١٤
٠
٠
از جنگل پیر پرسیدم: تازگیا چه خبر؟؟؟ خندید وبگفت :هیچ٫ کابوس تبر؟!! نتیجه گیری نمیخواد که ! طرز تفکر بعضی ها چینی شده(استعاره از به درد نخور بودن). باید به اینم فکر کنیم که همیشه در روی یک پاشنه نمیچرخه!!
f.haghighat
f.haghighat
٩١/٠٧/٢٦
١
٠
شبیه همون تبلیغه گونجیشک(!) بود :)
پربازدیدتریـــن ها
نگاهی به « انتقام جویان: جنگ اینفینیتی» به بهانه اکران بزرگترین پروژه سینمایی «مارول»

بزرگترین گردهمایی تاریخ ابرقهرمان‌ها

٩٧/٠٢/٢٧
آنتن

ما هم نازک!

٩٧/٠٢/٢٧
درباره «پلنگ سیاه»، فیلمی که در گیشه‌های دنیا عجیب و غریب می‌فروشد

ابرقهرمان بفروش و نچسب

٩٧/٠٢/٢٧
شاخ هفته

ای تو نگهبان من

٩٧/٠٢/٢٧
نگاهی به پرونده قلدری‌های آمریکا در چند قرن اخیر به بهانه خروج ترامپ از برجام که البته اتفاق عجیبی هم نبو

قلدرامپ

٩٧/٠٢/٢٧
درباره درخشش بانوان فوتسالیست ایران در آسیا؛

قهرمانان وطن

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

جامعه‌شناسی تدفین و چیزهای دیگر...

٩٧/٠٢/٢٧
راهکارهایی برای تنفسِ جان، به بهانه آمدن ماه رمضان

هوای تازه برای ریه‌های روح خسته

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

یک ایران، یک صدا

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

یک حقیقت مرگبار

٩٧/٠٢/٢٧
جانونی

تقدیم به جناب خرما... با احترام

٩٧/٠٢/٢٧

تقریبا هیچ!

٩٧/٠٢/٢٧
ساختنیجات

جالباسی، از تولید به مصرف

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

دعوت شدگانیم...

٩٧/٠٢/٢٧
گفت‌و‌گو با دروازه‌بان تیم ملی فوتسال بانوان ایران

لژیونر شدن ما خیلی محال است

٩٧/٠٢/٢٧
تا جامِ جهانی

یک ایرانی بین خوش‌تیپ‌ترین بازیکن‌های جام‌جهانی2018

٩٧/٠٢/٢٧
حکایت هفته

اندر حکایت ابن جیم و انبار پر خودروسازان

٩٧/٠٢/٢٧
پایان نامه

لوبیا، گلابی و غوطه‌ای که نخورد!

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

من از شما می‌پرسم: آیا مشکل ما این است؟

٩٧/٠٢/٢٧
مینیمال

مینیمال 535

٩٧/٠٢/٢٧