وقتي مرد زندگي تان بعد از ازدواج تصميم به سربازي رفتن مي گيرد

وقتي مرد زندگي تان بعد از ازدواج تصميم به سربازي رفتن مي گيرد

نویسنده : مجيد حسين زاده

از قدیم گفته‌اند: «پای درد دل هرکسی دوست داری بشین، ولی پای درد دل جوانان نشین!» بعدش هم گفته‌اند: «باز اگر خواستی پای درد دل جوانان بنشینی، بشین ولی پای درد دل زوج‌های جوان هرگز نشین!» این هفته به سراغ یک زوج جوان رفتیم که برای عروس خانم، تمام شدن سربازی آقا داماد شرط نبوده و حاضر شدند جواب «بله» را قبل از این‌که آقا داماد به سربازی بروند، دهند. اگر اخبار را پیگیری کرده باشید، متوجه شده‌اید که این روزها مشکلات زوج‌های جوان به سقف خود رسیده است، از تاخیر بعضی بانک‌ها در پرداخت وام ازدواج بگیرید تا گران شدن ناگهانی وسایل خانگی، که خرید جهیزیه را برای هر پدر و مادری غیرممکن کرده است. بگذریم و برویم و بنشینیم پای درد دل این زوج جوان...

 

 خودتان را معرفی کنید؟

 داماد: مهدی عباس‌زاده هستم. 28 ساله.

 در حال حاضر مشغول چه کاری هستید؟

 داماد: هم جویای کارم و هم کار می‌کنم! به قول معروف 2 شغله‌ام! صبح‌ها تا ظهر در کارگاه کار می‌کنم و بعدازظهرها هم تقریبا جویای کار هستم.

 شما هم خودتان را معرفی کنید؟

 عروس: محبوبه نظری هستم. 26 ساله.

 شما هم شاغل هستید؟

 عروس: بله، من حسابدار یک شرکت هستم و زمان ازدواجم، دانشجوی رشته حسابداری بودم.

 چه سالی ازدواج کردید؟

 داماد: 24 ساله بودم. سال 87 ازدواج کردم، همان سالی که کارشناسی‌ارشد قبول شدم، به خواستگاری ایشان که دختر دایی‌ام باشند رفتم و 2 سال قبل از این‌که به خدمت سربازی بروم، قسمت همدیگر شدیم و نامزد کردیم.

 در چه رشته‌ای کارشناسی‌ارشد گرفتید؟

 داماد: ادبیات عرب.

 از تاثیر ازدواج بر ادامه تحصیلات‌تان بگویید؟ ازدواج و ادامه تحصیل، با هم می‌شود!؟

 داماد: (خانم‌شان می‌گویند حتما باید تاثیر مثبت داشته باشد!) با ازدواج یک سری مسایل برای شما حل می‌شود. به خاطر همین تمرکز شما بر درس‌هایت بیشتر می‌شود و قطعا موفق‌تر خواهی بود. من هم از همین قانون تبعیت کردم و خیلی راضی‌ام.

 رفتن به سربازی در حالی‌که متاهل بودید، چه‌قدر برای‌تان سخت بود؟ 

 داماد: اولین بار در دوره دیپلم دفترچه‌ام را پست کردم که خدمت 24 ماه بود. بعد چون دانشگاه قبول شدم نرفتم. بعد از دوره کارشناسی دوباره دفترچه را پست کردم که خدمت 20 ماه شده بود. بعد چون کارشناسی ارشد قبول شدم، نرفتم. دست آخر هم بعد از کارشناسی‌ارشد دفترچه‌ام را پست کردم که خدمت سربازی 18 ماه شده بود. به خاطر مدرکم 2 ماه و به خاطر ازدواجم هم 2 ماه دیگر از خدمتم کسر شد. به این‌ها کسری خدمت به خاطر فعالیت در بسیج هم افزوده شد که خدمت من شد 12 ماه!

 خب بالاخره راهی شدید یا باز نرفتید!؟

 داماد: این‌بار رفتم! برای آموزشی هم تهران افتادم. آن‌جا بود که خانمم برای اولین بار به شما پیامک دادند که شما چاپ کردید و خانمم هنوز این روزنامه را نگه داشته است.

 سربازی شما که اصلا سخت نبوده! سخت بوده؟

 داماد: 2 ماه آموزشی و دوری از خانواده از هر سختی، سخت‌تر است. هرچند بعدها همه آن سختی‌ها مثل یک خاطره شیرین برای آدم می‌ماند.

 از صبح تا شب یک سرباز در دوره آموزشی برای‌مان بگویید چگونه می‌گذرد؟

 داماد: صبح ساعت 5 بیدار باش می‌زدند و ساعت 6 برای صبحانه آماده می‌شدیم. بعدش هم تا 8 مجبور بودیم ورزش کنیم. تا ساعت 12 هم کلاس آموزشی داشتیم. 2 ساعت استراحت و نماز، دوباره از ساعت 14 تا 17 کلاس. بعد از آن‌هم مرخصی می‌گرفتیم و با دوستان می‌رفتیم تهران‌گردی!

 این تهران‌گردی‌ها را که به خانم‌تان نگفتید!؟

 داماد: نه! خب می‌رفتم از بیرون به ایشان زنگ می‌زدم!

 در دوران آموزشی چگونه با هم در ارتباط بودید؟

 داماد: تماس تلفنی. صحبت‌های تلفنی آن موقع‌مان را ضبط کرده‌ایم و گاهی با هم می‌نشینیم و به آن‌ها گوش می‌کنیم. 

 آن موقع چه‌قدر به مخابرات کمک می‌کردید!؟ یعنی قبض‌های تلفن‌همراه‌تان چه‌قدر می‌آمد؟

 داماد: در سربازی استفاده از تلفن‌همراه ممنوع بود و از کارت تلفن استفاده می‌کردم که معمولا روزی 3هزار تومان می‌شد.

 چرا شما باتوجه به این‌که در آن زمان شغل ثابتی نداشتند و سربازی هم نرفته بودند، به ایشان جواب مثبت دادید؟

 عروس: این سوالی است که همه از من می‌پرسند! بالاخره ایشان پسر عمه من هستند و پدر و مادرم روی حساب نسبت خانوادگی با این ازدواج موافقت کردند.

 چگونه با دلتنگی‌های روزهایی که همسرتان در سربازی بودند، کنار آمدید؟ 

 عروس: بعد از 2 سال وابستگی در دوران عقد، این جدایی خیلی برایم سخت گذشت. الان هم به همه کسانی که همسران‌شان می‌خواهند به سربازی بروند، توصیه می‌کنم هیچ‌وقت در تقویم روزها را خط نزنند چون زمان خیلی دیر می‌گذرد. 

 وقتی شما خیلی دل‌تان برای همسرتان تنگ می‌شد، چه کار می‌کردید؟

 عروس: خودکار بر می‌داشتم و کاغذ خط خطی می‌کردم!

 شما که دل‌تان برای همسرتان تنگ می‌شد، چه کار می‌کردید؟

 داماد: شب‌های پادگان خیلی دل‌گیر بود. با عکس ایشان صحبت می‌کردم و بعدش هم می‌خوابیدم! چون باید صبح زود از خواب بیدار می‌شدم!

 اگر یک روز بیاید و ببینید که خانه به هم ریخته و خانم‌تان هم غذا درست نکرده است، چه کار می‌کنید؟

 داماد: با توجه به این‌که همسرم شاغل هستند از این اتفاقات پیش می‌آید! در این مواقع هم من، خودم بلند می‌شوم و ناهار درست می‌کنم. همه چیز هم بلدم درست کنم به‌جز قورمه‌سبزی که خیلی دوست دارم!

 

 

نظرات کاربران
کد امنیتی
f_bi3daa
f_bi3daa
٩١/٠٧/١٤
٠
٠
ای بابا اینا که وضعشون مساعد هست! اینجانب مردی رو میشناسم که بعد ازدواج ٫ که هیچ! بعد تولد 1سالگی بچه اش٫ هنوزم تصمیم جدی برای رفتن به سربازی نگرفته! فکر کنم از خاطرات دوران سربازی این آدم بشه یه فیلم هندی ٫درست حسابی ساخت ٫ها!