پايان خوش و يک سوال
30جيم‌نما

پايان خوش و يک سوال

نویسنده :

فيلم‌هاي باليوودي با وجود همه غم و غصه‌هايي که نشان مي‌دهند هميشه خيلي خوب مي‌فروشند و آن‌طور که آمارها مي‌رسد مردم هندي از فيلم‌هاي خودي خيلي بيشتر استقبال مي‌کنند. هاليوود هم با وجود اين که دوز فيلم‌هاي ضعيف‌اش هر روز بيشتر مي‌شود، هنوز قلب اقتصاد سينمايي محسوب مي‌شود. اما فيلم‌هاي اروپايي با اين‌که خيلي وقت‌ها از جهت هنري، ارج و قرب بالايي دارند اما از نظر فروش قابل مقايسه با هم نوعان ديگر خودشان نيستند. اشکال از سطح سليقه مردم هم نيست. مطمئنم منتقدي هم پيدا نمي‌شود که بگويد من عاشق جريان موج نو سينماي فرانسه‌ام و مثلا 400 ضربه فرانسوا تروفو را نشسته‌ام 20 بار با لذت تماشا کرده‌ام، اما همه‌شان خوره داستان عامه پسند تارانتينو هستند و N بار نگاهش کرده‌اند. ولي واقعا دليل اين نفروختن‌ها چيست؟ اگر آثار اروپايي از جهت قصه و ساختار هنري دست کمي از آثار امريکايي و هندي ندارند، پس چرا نبايد بتوانند در عرصه فروش با آن‌ها رقابت کنند؟

به نظر نگارنده علت اصلي اين امر در پايان خوش قصه‌هاي باليوودي و هاليوودي است. در فيلم هاي هندي هميشه عاشق و معشوق به هم مي‌رسند. هرچند با سختي‌هاي زياد. يا اگر شخصيت اصلي بي‌پول است، در نهايت به ثروت هنگفتي دست پيدا مي‌کند و غيره. در دوره سينماي صامت، هاليوود هم فيلم‌هاي غمگين مي‌ساخت، ولي هيچ وقت با بدبختي آن را تمام نمي‌کرد و هميشه اميد در دل بيننده باقي مي‌ماند. در فيلم‌هاي وسترن هم که هميشه آدم بده در نهايت کشته مي‌شد و آدم خوبه به عشقش مي‌رسيد. در ژانر گنج‌يابي گاهي پايان‌هاي نه چندان خوش وجود داشت ولي باز هم نکات آموزنده فيلم از تلخي ماجرا کم مي‌کرد. مثلا در فيلم گنج‌هاي سيرامادره، 3 دوست با هم گنج پيدا مي‌کنند، ولي بر اثر حرص بين خودشان دشمني پيش مي‌آيد و همديگر را مي‌کشند ولي وقتي به کشتن همديگر روي مي‌آورند ديگر آن شخصيت‌هاي خوشايند اول فيلم نيستند و مردن‌شان ما را به آن اندازه اذيت نمي‌کند. تازه پيام دوستي بهتر از ثروت است هم درس خوبي است که از فيلم مي‌گيريم! فيلم‌هاي ژانر کمدي رومانتيک با وصال به پايان مي‌رسند. فيلم‌هاي رومانتيک خالي هم اگر با وصال تمام نشود لااقل مفهوم واقعي دوست داشتن را به مخاطبش منتقل مي‌کند. موزيکال‌ها با موفقيت خواننده اصلي، نوآرها با کشته شدن گنگسترهاي بد و پيدا شدن قاتلين، فيلم‌هاي وحشت با نجات پيدا کردن شخصيت اصلي و فيلم‌هاي جاده اي با شناخت بهتر قهرمان داستان از خود و اطرافيان به پايان مي‌رسند و الي آخر. حالا اين پايان‌ها را مقايسه کنيد با پايان‌بندي فيلم داگويل فون ترير که مي‌خواهد ما را در لذت انتقام کسي که از ابتداي فيلم نقش قهرمان قصه را ايفا مي‌کرد شريک کند. در حالي که در واقعيت تعاريف ما را از خوب و بد به هم مي‌ريزد و حس خوبي به آدم دست نمي‌دهد. يا در پايان 400 ضربه، پسري که از اول فيلم شاهد روابط ناهنجار درون خانوادگي‌اش بوديم در نهايت فرار مي‌کند و به دريا مي‌رسد که هرچند مي‌شود مفاهيم خوبي از آن برداشت کرد ولي باز هم پايان خوشي محسوب نمي‌شود.

فقط يک چيز درستي اين تئوري را زير سؤال مي‌برد. آن هم اين‌که پس چرا فيلم‌هاي ايراني که اکثرشان با ازدواج تمام مي‌شوند، خوب نمي‌فروشند و برعکس يک فيلم راجع به طلاق جزو پر فروش‌ترين آثار سال قرار مي‌گيرد؟

نظرات کاربران
کد امنیتی