مردي كه هنوز بيدار است
پايان نامه

مردي كه هنوز بيدار است

نویسنده : سعيد برند

 «هزار بار بهت گفتم از این ورخط این ورتر نیا، اینجا خاک منه، ناموس منه، مثل این که حالیت نیست؟! اگه یه بار دیگه این طرفا پیدات بشه می‌گم بچه‌ها با تیر بزننت» چشم از چشم سرباز عراقی برنمی‌دارد، منتظر پاسخش می‌ماند، اما وقتی می‌بیند بدون هیچ پاسخی سوار تانک جنگی‌اش می‌شود و راه آمده را برمی‌گردد، کمی خیالش آسوده می‌شود. «وحید» چند متری دنبال تانک عراقی می‌رود تا مطمئن شود خیال برگشتن به اتاق را ندارد.

 شب که از راه می‌رسد حالش لحظه به لحظه بدتر می‌شود، سکوت سنگین شب قفسه سینه‌اش را می‌فشارد. دلش شور می‌زند، نکند دشمن شبیه خون بزند. استرس ثانیه‌ای رهایش نمی‌کند. نکند دیده‌بان را از پا در آورده‌اند، «دمپایی‌های سفیدش» را می‌پوشد تا همین اطراف چرخی بزند و سر و گوشی آب دهد، هنوز کف پاهایش می‌سوزد، دکتر می‌گوید به خاطر این است که در روزگار جوانی برای روزهای متوالی «پوتین‌های مشکی‌اش» را از پایش در نمی‌آورده است. حتی برای گرفتن وضو هم فرصت درآوردن پوتین‌هایش را نداشت.

 نگاهی به همرزمانش می‌اندازد، خیلی از آن‌ها آرام و بی‌حرکت خوابیده‌اند. بعضی‌ها درد می‌کشند و آه و ناله می‌کنند. وحید هر چند لحظه یک بار دستش را روی شاهرگ همرزمش می‌گذارد که روی تخت بغلی دراز کشیده است، نبضش هر چند آرام ولی خدا را شکر می‌زند و این یعنی که او هنوز زنده است، یعنی هنوز نفس می‌کشد، هنوز در روزگار جنگ نفس می‌کشد. خدای من پس این بالگرد کجاست؟! چگونه می‌توانم این همه مجروح را به عقب برگردانم؟!

 وحید شک ندارد که دوباره سر و کله آن تانک غول‌پیکر عراقی پیدا شده است، شاید این بار باید پاسخ محکم‌تری نثارش کند، به سمت کمد لباس می‌رود تا «پیراهن خاکی‌اش» را با «بلوز و شلوار یک دست آبی‌اش» عوض کند، تانک کوچکش را روشن می‌کند و آن را تا نزدیکی گل وسط قالی می‌برد...

صدای پرستار می‌آید: حاجی جون، نوکرتم بیداری هنوز؟!... 

نظرات کاربران
کد امنیتی
مثل اینکه مسلمونم
مثل اینکه مسلمونم
٩١/٠٧/١٨
٠
٠
اینجا تبدیل به یه منطقه نا امن نظامی شده.... هر چند ساعت یه هلیکوپتر نظامی گشت میزنه ... تو خیابونا پر از گشت شده.... پلیسا و نظامی ها با لباس شخصی کارا و حرفات رو زیر نظر دارن... چندین موتور سوار دائما توی خیابونا میچرخن.... هر دو متر یه بنر بزرگ و کلی تبلیغات و خوشامد زدن.... کلی ول خرجی دارن میکنن .. اما؟؟ برای چه؟؟ برای چه کسی؟؟؟ برای چه ادعایی؟؟؟ با فقر مبارزه میکنن؟؟ امنیت رو فراهم میکنن؟؟ اوضاع مردم رو بهبود میبخشن؟؟
بجنوردي
بجنوردي
٩١/٠٧/١٩
٠
٠
سانسور كرديد؟؟!!
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت

اَی خِدا، باز هم پایتخت!؟

٩٧/٠١/٣٠
درباره آهنگسازها و کارگردانانی که همکاری طولانی و خاطره‌انگیزی داشتند

دیالوگ ‏ها از زبان سازها

٩٧/٠١/٣٠
به بهانه اکران آخرین قسمت از مجموعه سه گانه «دونده هزارتو» پس از 3 سال

دونده هزارتو در خط پایان

٩٧/٠١/٣٠
یادداشت

همه چی آرومه، ما چقدر خوشحالیم!

٩٧/٠١/٣٠
مینیمال

هوای بارانی و مزه پرانی!

٩٧/٠١/٣٠
ناصرخان اکتور سینما

چیه این پنهون کاری؟

٩٧/٠١/٣٠
ساختنیجات

طرح سامان‌دهی لوازم تحریر

٩٧/٠١/٣٠
توصیه‌هایی درباره نکات مهم و ضروری بهداشت فردی در فصل گرم

حقوق متقابل جامعه و بوهای ما!

٩٧/٠١/٣٠
یادداشت

تقصیر آن‌ها نیست که ما می­میریم!

٩٧/٠١/٣٠
شاخ هفته

هنوز امیدی هست

٩٧/٠١/٣٠
یادداشت

شوش مولوی راه‌آهن یا در سوگ تهرانی شدن

٩٧/٠١/٣٠
دات کام

خاطره‌نویسی نوین با «دایرا»

٩٧/٠١/٣٠
جارچی

جارچی 532

٩٧/٠١/٣٠
پایان نامه

پلاستیکت تو حلقم!

٩٧/٠١/٣٠
مینی

مینی 532

٩٧/٠١/٣٠
درباره پسران بازیکنان بزرگ دنیای فوتبال که این روزها پایشان به مستطیل سبز رسیده است

پسر پدرِ شجاع

٩٧/٠١/٣٠
تا جامِ جهانی

جشنواره گل‌های «ساشا ایلیچی» در روسیه

٩٧/٠١/٢٨
جانونی

ورود به جهان سفید لبنیات

٩٧/٠١/٣٠
فوتبال ایران هم نمونه‌های بسیاری از پسر و پدرهای فوتبالیست داشته است

پسر کو ندارد...

٩٧/٠١/٣٠
شگرد

مموری را از دست اینستاگرام و تلگرام نجات دهیم

٩٧/٠١/٣٠