پاكم كن خاكم كن!
جا كتابي

پاكم كن خاكم كن!

نویسنده : زهير قدسي

 

کتابی که این هفته در ضیافت جاکتابی به شما معرفی خواهد شد، قصه مردی است که از دوران نوجوانی و جوانی سرکش بود و متفاوت از بقیه، نه تنها هیکل درشتش بلکه رفتار منحصر به فردش او را متمایز از دیگران می‌کرد. شاهرخ ضرغام، قهرمان کشتی کشور و عضو کاروان ایران در المپیک که از 12 سالگی طعم بی پدری را چشیده بود و وقتی در اوج بود چنان اسیر دوستان ناباب و... شد که سر از شغل‌های کثیفی در کاباره‌های آن روزها درآورد. کار هر روزش شده بود دعوا، چاقوکشی و کتک زدن کسانی که در کاباره در خیلی چیزها زیاده‌روی می‌کردند. به رغم همه رفتارهای ناپسند، برای خود خط قرمزهایی داشت، به طور مثال در ماه محرم و رمضان دور خیلی از کارها را خط می‌کشید. حتی وقتی در کاباره‌ای که کار می‌کرد با زنی مواجه شد که برای کار آمده بود اما مثل بقیه نبود حاضر شد تمام خرج زندگی آن زن را بدهد تا زن در کنار فرزندش در منزل بماند و آلوده کار در آن محیط نشود. 

* مادر شاهرخ نگران عاقبت فرزندش بود و کارش شده بود دعا و آرزوی عاقبت به خیری برای او و چون دعا سلاح مومن است اتفاق‌های بزرگی برای شاهرخ در زندگی رقم خورد و به رسم خودش عاشق شد، شاید زمستان 57 بود که روی سینه‌اش خالکوبی کرد «فدایت شوم خمینی» از رفقای قدیمی نیروهایی مخلص تربیت کرد برای انقلاب، اما بازهم منحصر به فرد بود، طوری که در آخرین روزهای بقای رژیم پهلوی تصمیم گرفت یک تانک را از پادگانی بردارد و به مسجد محل بیاورد. با پیروزی انقلاب در سنندج، سقز، گنبد، لاهیجان و... حماسه‌ها خلق کرد و بعد هم که غیر از دشمن داخلی جدایی طلب، سروکله دشمن خارجی پیدا شد. 

* آن قدر در جبهه‌های جنوب سرشناس شد که دشمن برای سرش جایزه تعیین کرد، دنیا را 3 طلاقه کرده بود و فقط در جبهه بود. هر وقت مادر از او درباره ازدواج می‌پرسید می‌گفت: «باشه اول تکلیف جنگ معلوم شه»!

* «شاهرخ حر انقلاب»، زندگی‌نامه و خاطراتی است از شهید شاهرخ ضرغام، که به راستی حر و آزاده بود و همیشه خودش را حر انقلاب می‌نامید. از خدا می‌خواست که پاکم کن خاکم کن! این کتاب که چندان قطور هم نیست با نثری روان و خواندنی و بدون استفاده از فرم‌های پیچیده، پس از ذکر یک زندگی‌نامه کوتاه به بیان خاطراتی از شهید ضرغام می‌پردازد. 

* یک قاچ از کتاب: «سرباز عراقی از ترس اسلحه‌اش را انداخت و فرار کرد، شاهرخ هم به دنبالش می‌دوید... سرباز عراقی همین‌طور ناله و التماس می‌کرد، می‌گفت: تو رو خدا منو نخور! کمی عربی بلد بودم، گفتم: چی داری می‌گی؟ سرباز به شاهرخ اشاره کرد و گفت: فرماندهان ما قبلاً مشخصات این آقا را داده‌اند و به همه ما گفته‌اند: اگر اسیر او شوید شما را می‌خورد!»

نظرات کاربران
کد امنیتی
mashhadiboy
mashhadiboy
٩١/٠٧/١٢
٠
٠
ممنون از معرفی این کتاب.
Jacqueline
Jacqueline
٩١/٠٧/١٦
٠
٠
It's wodnerful to have you on our side, haha!
پربازدیدتریـــن ها
تلگجیم

تلگجیم 521

٩٦/١٠/٢٨
یادداشت

عصر پسافیلتر تلگرام

٩٦/١٠/٢٨
یادداشت

در مذمت تحصیل و در ستایش بی‌سوادی

٩٦/١٠/٢٨
جارچی

جارچی 521

٩٦/١٠/٢٨
خاطرات گرشاسبی‌بزرگ

تو همان ناب‌ترین جاذبه دنیایی

٩٦/١٠/٢٨
چهره هفته

هزینه‌ها با کی بود؟

٩٦/١٠/٢٨
شاخ هفته

و چه زیباست عالم دلم

٩٦/١٠/٢٨
شبکیه

غافلگیری عالیجناب به خاطر وارونگی من و شارمین

٩٦/١٠/٢٨
بازیگری سروش

دیالوگی گوید و از صحنه رود

٩٦/١٠/٢٨
یادداشت

سانچی به یک ماموریت طولانی مدت رفته است

٩٦/١٠/٢٨
چرا لیسانسه‌ها2 بهترین سریال روی آنتن تلویزیون است؟

لبخند کشدار، قهقهه عمیق

٩٦/١٠/٢٨
مینی

مینی 521

٩٦/١٠/٢٨
پایان نامه

درآمدزایی با سوسمار کچاپ

٩٦/١٠/٢٨
آنتن

قدرت چانه‌زنی جیمیان!

٩٦/١٠/٢٨
روزنامه نگاری صحت

یک ستون کاملا تکراری

٩٦/١٠/٢٨

سروش کتاب باز

٩٦/١٠/٢٨
ساختنیجات

تابلو بسازید در حد بوندس لیگا‌!

٩٦/١٠/٢٨
یادداشت

خیریت یک سفر

٩٦/١٠/٢٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا 521

٩٦/١٠/٢٨
حکایت هفته

اندر احوالات مریدان و مهاجرت معکوس

٩٦/١٠/٢٨