ذهن زيبا
ذهن زيبا

ذهن زيبا

نویسنده :

بمون ولي به خاطر غرور خسته‌ام برو

برو ولي به خاطر دل شكسته‌ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شكسته‌ام ولي برو، بريده‌ام ولي بيا

عبدالجبار کاکایی

 

ای خوش آن قومی که جان او تپید

از گِل خود، خویش را باز آفرید

عرشیان را صبح عید آن ساعتی

چون شود بیدار چشم ملتی

اقبال لاهوری

 

سراغ یار می‌پرسم به هر کس می‌رسم اما

به خود آهسته می‌گویم که یا رب بی‌خبر باشد

وحید قزوینی

 

عشق یکرنگی تقاضا می‌کند این روشن است

ورنه شمع آتش چرا زد همچو خود پروانه را 

صائب

 

فریاد از آن نرگس مستی که تو داری

آه از دل بیگانه پرستی که تو داری 

محمد سبزواری

 

عشق شیری است قوی پنجه و می‌گوید فاش

هر که از جان گذرد بگذرد از بیشه ما 

ادیب نیشابوری

 

من از دلبستگی‌های تو با آیینه دانستم

که بر دیدار طاقت‌سوز خود عاشق‌تر از مایی

رهی

 

گرچه می‌گفت که زارت بکُشم، می‌دیدم

که نهانش نظری با من دل سوخته بود 

حافظ

 

شنیدستم که وقت برگریزان

شد از باد خزان، برگی گریزان

میان شاخه‌ها خود را نهان داشت

رخ از تقدیر، پنهان چون توان داشت

پروین اعتصامی

 

یک عمر پس انداز پدر، تردید است

چیزی که نیندوخته‌ایم امید است

صندوقچه جواهرات مادر

جفتی صدف، پر آب مروارید است

جلیل صفربیگی

 

تا دل ز مراعات جهان برکندم

صد نعمت را، به منتی نپسندم

هر چند که نو آمده‌ام از سر ذوق

بر کهنه جهان چون گل نو می‌خندم

سعدی شیرازی

 

هربلايى كز آسمان آيد

گرچه بر ديگرى قضا باشد

به زمين نارسيده، مى‏ پرسد:

خانه انورى كجا باشد؟

انوری

 

سرمایه‌ باغ‌های مینو این است

کمپانی صادرات لیمو این است

فنجان چو نهاد بر لب شیرینش

خندید که چای قند پهلو این است

عمران صلاحی

نظرات کاربران
کد امنیتی
حسين خسروي
حسين خسروي
٩٢/٠٨/١١
١
٠
چنان که عشق جایی در دل آهن نمی گیرد کسی هرگز سراغ از خانه ی دشمن نمی گیرد مرا می سوزد و کاری ز دستش بر نمی آید همین آهی که از دنیایتان دامن نمی گیرد دلی دارم به روی دست و بین خلق می گردم کسی این بغض خون آلود را از من نمی گیرد سر از سجاده بردار و مرا نفرین کن ای زاهد تو در حقم بگو زیرا دعای من، نمی گیرد مگر با ما چه کردی عشق!ای درمان بی درمان که حالا هیچکس اینجا تو را گردن نمی گیرد شبیه شمع سوزانی پی مرگ خودم هستم و می میرم از این درد و مرا مردن نمی گیرد حسين خسروي
حسين خسروي
حسين خسروي
٩٢/٠٨/١١
١
٠
با گریه می خوانی تو تنها یادگارم را اسمی که از من مانده بر سنگ مزارم را چندی کنارم می نشینی تا ببینی بعد از خودت،این روزهای روزگارم را از لحظه های سرد و غمگینم چه می پرسی وقتی که می بینی تو حال گریه دارم را از خاک من بردار دستت را که میدانم حتی نخواهی شست سنگ پر غبارم را کم کم به هم میپیچد از بی مهری آه ات بادی که با خود می برد دار و ندارم را من را رها کن با خودم تنها بمانم بردار این پژمرده گلهای کنارم را حسين خسروي