مردان كبري 15
ساعاتی بی‌آتش با آتش‌نشانان پُرحادثه‌ترين ايستگاه آتش‌نشانی مشهد

مردان كبري 15

نویسنده : فاطمه آستاني

«دستم را كه گذاشتم روي دستگيره، داغي فلز گوشت را رد كرد و تا اعصاب دستم پيش رفت. دستم را كه پس كشيدم، تكه‌اي از پوست هنوز روي دستگيره باقي‌ مانده بود. حسابي ترسيده بودم. نفسم بند آمده بود اما نه از ترس كه از دود. با خودم تصور مي‌كردم نحوه مُردنم را. اول پوست مي‌سوزد، بعد گوشت آب مي‌شود و آخر كار هم استخوان‌ها سياه مي‌شوند. حساب مي‌كردم كه آن آخر كاري ديگر احتمالا روحي در اين جسم نيست كه دردي را بفهمد...» همه اين توصيف‌ها را مردی برايم مي‌گفت كه از قلب آتش در يك ساختمان 3‌ طبقه جان سالم به در برده بود. همه اين تصاوير تلخ و سخت تا به امروز با او همراه بود اما فكرش را بكنيد كه عده‌اي هستند که کارشان همیشه ديدن و چشيدن اين سختي‌ها و تلخي‌هاست. آدم‌هايي كه به چشم مي‌بينند كه حاصل یک عمر زندگی در عرض 10‌ ثانيه خاكستر مي‌شود. آدم‌هايي كه روز و روزگارشان در حرارتي كشنده مي‌گذرد. آدم‌هايي كه قهرمان‌هاي جامعه هستند اما اگر از کنارشان توی یک پیاده‌روی خیس یا یک خیابان پُر ترافیک بگذريد یا شانه به شانه‌شان در اتوبوس بايستيد؛ شايد آن‌ها را نشناسيد. آن‌ها مي‌توانند يكي از همين 9 آتش‌نشان شاغل در ايستگاه 15‌ سازمان آتش‌نشاني مشهد باشند...

 

یک روز با آتش نشانان

فردا هفتمين روز مهرماه است. همان‌ صفحه‌اي كه امسال به رنگِ قرمزِ جمعه‌ است و كنار مناسبت‌هايي چون ميلاد با سعادت امام رضا(ع)، شهادت فلاحي، فكوري، نامجو، كلاهدوز و جهان‌آرا و هم‌چنين تولد كمال‌الملك نوشته: «روز آتش‌نشاني و ايمني».

این مناسبت تقويمي ما را مي‌كشاند به حاشيه خيابان حُر در شهرك شهيد رجايي تا آتش نشانان شاد و پُر انرژي ايستگاه پانزدهم آتش‌نشاني مشهد براي‌مان از يك روز زندگي به سبك يك آتش‌نشان بگويند.

ساعت 10صبح مي‌رسيم به ايستگاه، اگرچه از قبل حضورمان را خبر داده‌اند اما انگار برو بچه‌هاي آتش‌نشان هنوز آماده حضورمان نيستند، چون هم عكاس ما را مجبور مي‌كنند چندتا ياا... بلند بگويد، هم خودشان دوان‌دوان مي‌روند داخل اتاق‌ها تا لباس‌هاي راحتي‌شان را به لباس فرم تغيير دهند. همان اول كار دعوت‌مان مي‌كنند به فضايي كه گويا آشپزخانه و غذاخوري است، جايي كه چند آتش‌نشان در حال آماده كردن ناهار هستند. از قرار معلوم «مرغ» آن هم از نوع کبابی‌اش مهمان سفره امروز آتش نشانان است.

احمد مرندي فرمانده نوبت مي‌گويد: يك روز يك آتش‌نشان شامل يك نوبت 24‌ساعته‌است. نوبتي كه از تحويل و بررسی تجهيزات و وسايل كار شروع می‌شود و تا ورزش و شرکت در كلاس‌هاي آموزش دفاعي و ضمن خدمت ادامه می‌یابد. او توضيح مي‌دهد: اين ايستگاه تنها ايستگاهی است كه در آن آموزش دفاعي انجام می‌شود.

از بروبچه‌هاي ايستگاه در مورد برخورد برخی شهروندان مي‌پرسيم كه مي‌گويند: بعضی اوقات برخوردهای خوبی نمی‌شود، به عنوان مثال پیش آمده همین که سر صحنه یک حادثه رسیده‌ایم، عده‌اي از خجالت‌مان در آمده‌اند و يك دور مفصل ما را كتك زده‌اند. اغلب اين‌ها صاحبان مال و املاك در آتش سوخته هستند كه دلخوري خسارت‌هاي‌شان را سر آتش‌نشان‌ها خالي مي‌كنند. اما آن‌ها نمي‌دانند كه گروه آتش‌نشان سعی می‌کند در حداقل زمان ممكن خودش را به صحنه برساند و گاهي ترافيك يا موانع ديگر او را متوقف مي‌كند. در يك مورد حتي همكار آتش‌نشان‌مان را با سلاح سرد مورد حمله قرار دادند و او را روانه بيمارستان كردند.

البته همه برخوردهايي كه با اين مردان آتش صورت مي‌گيرد اين‌قدرها هم سخت و تند نيست. يكي‌شان مي‌گويد: «يك‌بار براي معرفي شغل‌مان به يكي از مدارس شهر رفته بوديم. آخر كاري دانش‌آموزان دورمان جمع شدند تا از ما امضا بگيرند. راستش را بخواهيد، هيچ‌وقت تصورش را نمي‌كردم يك‌روز توي اين شغل اين‌طور مورد تقدير قرار گيريم.» يكي ديگر هم تعريف مي‌كند: «سال گذشته روز آتش‌نشاني، سه دختربچه بلوچ با همان لباس‌هاي سنتي‌شان وارد ايستگاه شدند. توي دست‌شان يك جعبه شيريني بود و چند شاخه گُل. اين اتفاق براي‌مان ماندگار شد چرا كه اين بچه‌ها با اين همه محروميت‌شان، ما را از ياد نبرده بودند.»

 

مانور آتش برای جیم!

هدف اصلی حضور ما در ایستگاه آتش نشانی این بود که به همراه آتش نشانان به محل یک حادثه اعزام شویم تا از نزدیک شاهد روند عملیات مهار آتش باشیم، اما از پا قدم خوب بچه‌های جیم، آن مدتي كه در ايستگاه بودیم نه خبري از زنگ آتش شد و نه حتی برای یک بار هم که شده آژير خطر به صدا در آمد. در این مدت حتی یک نفر هم در چاه یا چاله‌ای گیر نیفتاد که برای امداد به سراغش بشتابیم، توله خرس و بچه پلنگ و جوجه اردک زشت هم توی شهر پرسه نزدند که به جمع‌آوری آنان مشغول شویم، خلاصه این همه بی خبری و امن و امان بودن آن هم در پُرحادثه‌ترين ايستگاه آتش‌نشاني مشهد به طور حتم هیچ دلیلی نمی‌تواند داشته باشد جز قدم سبک اهالی جیم! ولی از آن جا که آتش‌نشانان مهربان به خوبی می‌دانستند که اگر ما را دست خالی رهسپار دفتر جیم کنند ما شرمنده مخاطبان و ایضا دبیر جیم می‌شویم و ممکن است کارمان مثل شعله‌های آتش بالا بگیرد، فوری دست به كار ‌شدند و خودشان براي ما چند برنامه و تمرين آتشین را همان جا اجرا كردند، که از دیدن آن صحنه‌ها بسیار و بسیار به وجد آمدیم و از شدت هیجان آدرنالین خون‌مان فزونی یافت و کلی کف و سوت و ایول ایول نثار این مردان آتش کردیم. این تمرینات از حمل مصدوم شروع شد و تا پايين آمدن با طناب ادامه داشت. آخر كار چندتايي اسپري هم انداختند داخل آتش كه موج انفجارش ما و عكاس جيم را چند دقيقه‌اي به كما مي‌برد! (لطفا این کارها را در داخل و خارج منزل انجام ندهید!)

چند دقيقه بعد برو بچه‌هاي آتش‌نشان بساط آتش را براي ما پهن کردند تا این بار ما را با آموزش خاموش كردن آتش آشنا کنند. جای شما خالی به قدری در خاموش كردن آتش استعداد و مهارت ذاتی داشتیم که چیزی نمانده بود فرمانده نوبت از هول به آتش کشیده شدن کل محله سکته ناقص بزند! اما متاسفانه این مانور بسیار ویژه آتش نشانان یک مصدوم هم داشت، مدت کوتاهی از بلند شدن بوی سوختگی مانور نگذشته بود که بوی سوختگی جناب مرغ هم بلند شد! اين مرغ‌های خیلی کباب شده قرار است سفره ناهار امروز بروبچه‌هاي ايستگاه 15 را رنگين كنند.

نظرات کاربران
کد امنیتی