ضيافت لبخند در حوالي جنگ
به مناسبت هفته دفاع مقدس به سراغ اثری متفاوت از احمد دهقان رفتیم

ضيافت لبخند در حوالي جنگ

نویسنده : زهير قدسي

نمی‌دانم چرا؟! اما هربار که برای موضوعی شروع به نوشتن می‌کنم آخر کار به نقد از صدا و سیمای محترم‌مان ختم می‌شود! حتی اگر این نقد مکتوب نشود دست‌کم در ذهن خودم نقش می‌بندد؛ درحالی که اصلا هیچ پدرکشتگی با هم نداریم! یعنی پدر بنده که خدا را صدهزار مرتبه شکر ‌در صحت و سلامت‌ در قید حیات هستند و باور بفرمایید ما هم که زبان‌مان لال دست به خون صدا و سیما نیالوده‌ایم! غرض این‌که دست‌کم تا وقتی که صدا و سیمای محترم‌مان بعد از این‌همه زاد و ولد شبکه، جانی بگیرد و قوتی در بازو جمع کند، شما سعی کنید برای فهم مسائل اساسی و کلیدی به آن استناد و رجوع نداشته باشید. هدف از این مقدمه، معرفی یک کتاب خواندنی در عرصه جنگ به مناسبت هفته دفاع مقدس است. اما نمی‌توانم این مقدمه را بی‌ربط بدانم. چون اگر کمی به علم روان‌شناسی امروز اعتقاد داشته باشید می‌دانید که این دیدن‌های بسیار، ذهن را بسیار تنگ و محدود کنیم و ما متاسفانه بی‌آن‌که بدانیم با همین دانسته‌های اندک و کلیشه‌ای که عاریه‌ای از رسانه محترم ملی است، به قضاوت می‌نشینیم، محاکمه می‌کنیم و مدعی می‌شویم! 

 

نویسنده‌ای برای جنگ

«احمد دهقان» نویسنده‌ای ناآشنا نیست. او را که اغلب قلمش در حوالی جنگ پرسه می‌زند می‌توان موفق‌‌ترین نویسنده این عرصه دانست. از او آثار شایسته‌ای چون: «سفر به گرای ۲۷۰درجه»، «دشت‌بان»، «گردان چهارنفره» و «من قاتل پسرتان هستم» منتشر شده است که اولی خیلی جایزه گرفت و چنان مورد توجه واقع شد که حتی توسط «پال اسپراکمن»، نایب رئیس مرکز مطالعات دانشگاهی خاورمیانه در دانشگاه راتجرز آمریکا، به عنوان نخستین رمان ایرانی با موضوع جنگ، به انگلیسی ترجمه و در این کشور منتشر شده است آخری هم منبعی شد برای ساخت فیلم «پاداش سکوت» توسط «مازیار میری». البته خوانندگان کتاب و بینندگان آن فیلم، معتقد بودند که فیلم بسی ضعیف‌تر از کتاب بوده است. به هر حال با این‌که نویسنده، خود یکی از رزمندگان بوده اما داستان‌هایش از یک زاویه خاص و به شکلی بی‌طرفانه و وقایع‌نگارانه نوشته شده است. شما جنگ را در کتاب‌های او آن‌گونه می‌بینید که شاید یک خواننده بیگانه می‌بیند، با این وجود توصیف‌های او چنان است که شما را در لحظه‌لحظه جنگ همراه خود می‌سازد.

 

پرسه در حوالی مرگ

اما کتاب «پرسه در خاک غریبه» یکی از جدیدترین آثار احمد دهقان است و توسط انتشارات نیستان منتشر شده است. داستان کتاب از یک ایستگاه متروک در منطقه‌ای از جنوب آغاز می‌شود، که قرار است نیروهای داوطلب را در فصل زمستان به صورت پنهانی با قطار برای انجام یک عملیات غافل‌گیرانه علیه لشکر گارد ریاست جمهوری عراق، به کردستان اعزام کنند. رزمندگان در منطقه‌ای از کردستان عراق به نام «ماووت» به همراه کردهای عراقی، عملیاتی مشترک علیه نظامیان عراقی انجام می‌دهند و به‌قاعده هم هیچ‌کس نباید حتی فکرش را بکند که در سرمای استخوان‌سوز زمستان، آن هم در ارتفاعات کوه‌های کردستان کسی فکر حمله در سر داشته باشد. آن هم در حالی که رساندن آذوقه و مهمات به آن ارتفاعات به آسانی میسر نیست و باید در این میان از تعداد قابل توجهی الاغ و قاطر نیز بهره گرفت.

 

قهوه قندپهلو!

داستان بر خلاف کتاب «سفر به گرای ۲۷۰درجه» شروعی جذاب‌ دارد، چراکه با طنز و شوخی همراه است اما لحظه به لحظه که داستان پیش می‌رود، نویسنده تلخی‌های عمیقی به کام مخاطب می‌ریزد (انگار که یک تکه شکلات تلخ ۹۶درصدی را بخواهید با حوصله بمکید!) اما با این وجود نویسنده خوب می‌داند که مخاطب تا به کجا ظرفیت و تحمل این تلخی را دارد و برای همین 2 شخصیت را در داستانش تعبیه می‌کند تا این تلخی را به موقع فروبنشاند. یکی از آن‌ها شخصیتی به نام بهرام است که بسیار لوده و اهل شوخی است و آن هنگام که کسی حال و حوصله شوخی کردن ندارد او نمی‌تواند بی‌کار بنشنید و همه را به خنده وا می‌دارد؛ گو این‌که در برخی موارد هم موفق نمی‌شود. شخصیت دیگر هم همین قاطرها و الاغ‌های بیچاره‌اند که نویسنده با حوصله رفتارهایشان را توصیف و تحلیل می‌کند. و باز بماند که گاهی توصیف وضعیت و شرایط همین موجودات چهارپا نیز ما را دچار اندوه می‌کند. به هر حال آن‌چه که در این کتاب بسیار خواندنی است بیان لحظاتی از دفاع است که کمتر توصیف می‌شوند. وصف لحظاتی که رزمنده‌ها بیکارند یا در حال نقل و انتقالند یا در انتظار آذوقه و... و نه صرفا لحظاتی که در حالتی عارفانه و روحانی به سر می‌برند. توصیفات چنان عمیق و درگیر کننده است که وقتی داستان به کوه‌های کردستان می‌رسد، مخاطب دچار رخوت و سستی ناشی از سرما می‌شود!

 

چند لقمه از داستان!

... بهرام که از سر شب هرچه زور می‌زد تا لبخندی روی لب‌ها بنشاند، کمتر موفق می‌شد، زد زیر خنده و گفت: «این دعای تو هم توی این شلوغ پلوغی، شده دعای آن یارو که یک خر پیر و یک گاو شیرده داشت. یک روز دعا کرد: خدایا، خرم پیر شده و دلم نمی‌آید ولش کنم؛ خودت یک‌جوری خلاصش کن تا اقل‌کم هرچه علف دارم، بدهم گاوم بخورد و شیرش زیاد شود. صبح رفت و دید که گاوش مرده ...» یک کم صبر کرد ببیند کسی نیشش به خنده باز می‌شود یا نه و ادامه داد: «حالا توی این هیر و بیر، تو هم با دعاهات حواس خدا را پرت کن که به جای آن‌ها، موشک‌های ما تمام شود و عراقی‌ها بیچاره‌مان کنند!»

نظرات کاربران
کد امنیتی