زينب، 14 ساله، از کم شدن حجم کتاب‌هاي فارسي و فيزيک شاکي است
ستون جديد سرويس جيم، مصاحبه‌اي با شما، خود خود شما

زينب، 14 ساله، از کم شدن حجم کتاب‌هاي فارسي و فيزيک شاکي است

نویسنده : مجيد حسين زاده

پيامک‌هاي جيم را در مقابل خودم مي‌گذارم و در حال گرفتن يکي از سخت‌ترين تصميمات زندگي کاري‌ام هستم. انتخاب شماره يک مخاطب که بتوانيم يک گفت‌وگويي کاملا متفاوت را با او تجربه کنيم. تعداد بي شماري پيامک و انتخاب يکي از بين آن‌‌ها کار آساني نبود. بالاخره کاملا تصادفي يکي را انتخاب کردم و تصميم گرفتم با ايشان تماس بگيرم. اول متن پيامک را با هم مي‌بينيم: «الان دارم فکر مي‌کنم فردا براي سومين بار موفق ميشم ازمدرسه فرار کنم تا بخرمت؟ ببين منو تو اولين سال دبيرستان به چه روزي انداختي؟» تلفن را برداشتم و شروع به گرفتن شماره کردم. 1574...0938 را مي‌گيرم و دختر خانمي تلفن را جواب مي‌دهد. بعد از عرض سلام و ادب، به ايشان مي‌گويم که از هفته‌نامه جيم خدمت‌تان تماس گرفتم و مي‌خواستم يک مصاحبه‌اي با شما به عنوان يک مخاطب جيم داشته باشم. تلفن را قطع مي‌کند! احتمالا فکر مي‌کند من از آن‌ مزاحماني هستم که مي‌خواهد اين تماس تلفني را تبديل به کليپ صوتي بکند و بدهد بقيه مردم بخندند به صحبت‌هاي‌مان! اما من تصميمم را گرفته‌ام و دوباره تماس مي‌گيرم و همان اول مي‌گويم: «مي‌شود يک لحظه به من اجازه صحبت کردن بدهيد؟» و بعد زمان و محتواي پيامک‌شان را که براي‌مان فرستادند، را براي‌ ايشان مي‌خوانم تا بتوانم اعتماد ايشان را به دست بياورم. بعد که مي‌گويم مدارکش هم موجود است قبول مي‌کند که مصاحبه را شروع کنيم.

 

خودتان را معرفي کنيد؟

 

زينب.ن. 14 ساله. دانش‌آموز سال اول دبيرستان.

 

تا حالا چندبار به جيم پيامک زديد؟

 

4 يا 5 بار. ديدم پيامک‌هام چاپ نمي‌شود ديگر پيامک نزدم.

 

الان چه حسي داريد به عنوان اولين نفري که داريم با شما از طرف هفته‌نامه جيم مصاحبه مي‌کنيم؟

 

خيلي خوشحالم. مي‌دونيد قبلا پنج‌شنبه‌ها در مدرسه باز بود و چون کسي حواسش نبود، اصطلاحا فرار مي‌کردم و مي‌رفتم بيرون و سريع يک روزنامه مي‌خريدم و با چندتا از دوستام مي‌رفتيم يک کلاس خالي و شروع مي‌کرديم به خوندن.

 

تا حالا گير ناظمتون افتاديد؟

 

تا حالا هيچ‌وقت، خوشبختانه!

 

به جز درس‌خوندن چه کار مي‌کنيد؟

 

داستان مي‌نويسم.

 

به کدام نويسنده علاقه‌مند هستيد؟

 

رضا اميرخاني

 

کدوم يک از کتاب‌هايش را خوانده‌ايد؟

 

کتاب‌هاي ارميا و جانستان و کابلستان رو خوانده‌ام. الان چند وقتي هست دنبال کتاب «ازبه» ايشان هستم ولي هنوز پيدا نکردم.

 

چه قدر اهل ديدن فيلم يا سينما رفتن هستيد؟

 

خيلي کم. سينما که نمي‌توانم برم. هم دور است و هم تنهايي که نمي‌شود. فيلم‌هاي تلويزيون هم که فقط وقتم را مي‌گيرند. ترجيح مي‌دهم بيشتر کتاب بخوانم.

 

به کدوم بازيگر علاقه داريد؟

 

از بازيگرها، شايد امير جعفري

 

شما که اهل هنر هستيد دستي به قلم نقاشي هم داريد؟

 

کم و بيش. نقاشيم خيلي خوب نيست. ولي گاهي تلاش مي‌کنم مثل آن کميک‌هاي صفحه آخرتان بکشم. مخصوصا روزاي تولد دوستهايم که هديه من به آن‌ها کشيدن کميک‌شان است.

 

مي‌دانيد الان وزير آموزش و پرورش کيست؟

 

حاجي بابايي

 

اگه الان پيش ايشان بوديد و مي‌توانستيد يک درخواستي از ايشان داشته باشيد که حتما اجرايي بشود، چه مي‌گفتيد؟

 

راستش حجم کتاب‌هاي ادبيات فارسي و فيزيک را خيلي کم کردند. من قبل از اين‌که بيام دبيرستان، کتاب‌هاي ادبيات خواهرم را خوانده بودم، الان خيلي از شعرهاي قشنگش حذف شده است. به نظر من به جاي اين‌که حجم کتاب‌ها را کم کنند بايد جذابيتش را بيشتر کنند.

 

مهم‌ترين مشکلي که الان در مدارس به نظرتون مي‌رسد چيه؟

 

نبودن رابطه صميمانه بين دانش‌آموزان و معلم‌ها. بعضي معلم‌ها فقط به فکر تدريس‌شان هستند و ديگر دل‌شان براي دانش‌آموزان نمي‌سوزد. همه زمان کلاس‌ها به درس‌دادن اختصاص داده مي‌شود که باعث خشک شدن فضاي کلاس‌ها شده است.

 

دانش‌آموزها چي؟ با هم صميمي هستين؟

 

شايد باورتان نشود ولي همين امسال که دارد تمام مي‌شود، من هنوز فاميل بعضي از هم کلاسي‌هايم را نمي‌دانم. اصلا ما بچه‌ها هم، کم با هم شوخي مي‌کنيم. الان فقط زمان امتحان‌ها براي تقلب همه با هم هماهنگ مي‌شوند.

 

يعني چي هماهنگ مي‌شوند؟

 

مثلا صندلي‌ها را چه جوري بچينيم،کدام يکي از بچه‌ها حواس معلم را پرت کند. البته يک ريزه کاري‌هايي هم دارد!

 

شما خودتان تا حالا تقلب کرديد؟

 

خيلي

 

تا حالا لو هم رفتيد؟

 

بله متاسفانه

 

شما چه حسي داشتيد و معلم‌تان چه برخوردي با شما داشت؟

 

دبير ادبيات‌مان بود. خيلي هم من را دوست داشت. فقط گفت از چشمم افتادي و ازم نا اميد شد. با اين‌که عذرخواهي کردم بازم بهم صفر دادند.

 

مشکلات ديگري در مدرسه‌تان که شنيده‌ايد و يا ديده‌ايد؟

 

شنيدم در بعضي مدارس، بعضي دانش‌آموزان قرص‌هاي روان‌گردان به دوستان‌شان مي‌فروشند. ظاهرا اين روزها بازارشان در مدارس هم داغ شده است.

 

شما تا حالا کسي را ديده‌ايد که بفروشد؟

 

نه. شايد چون دنبالش نبودم.

 

خوب از مدرسه که بگذريم، به خانه اول‌تان مي‌رسيم. از خانواده‌تان بگوييد...

 

پدرم بنا و مادرم خانه‌دار هستند. 3 تا برادر دارم و 5 تا خواهر هستيم.

 

تا حالا دست پدرتان را بوسيديد؟

 

نه

 

چرا؟

 

موقعيتش پيش نيامده است

 

تا حالا پدرتون زدتون؟

 

بالاخره بچه‌ها يک اشتباهاتي مي‌کنند. بله، البته حقم بوده.

 

مادرتان چه‌طور؟

 

نه

 

هر چند وقت يک ‌بار، حرم امام رضا(ع) مي‌رويد؟

 

تقريبا هر 10روز يک‌بار.

 

چرا تشريف مي‌بريد حرم؟

 

چون بايد يک فرقي با کساني که در مشهد زندگي نمي‌کنند داشته باشيم ديگر. مردم از سراسر ايران مشرف ميشن، بعد ما که مشهديم بايد حتما بيشتر بريم. حس خوبي تو حرم دارم شايد همين.

 

مي‌شود يک امضا به ما بدهيد؟

 

بله

 

به محضي که شنيديم دستش به قلم مي‌رود از او خواستيم يک قسمتي از يکي از مطالبش را براي‌مان بفرستد. او مي‌گفت: بيشتر داستان‌هاي تخيلي براي نوجوانان مي‌نويسد ولي هنوز کتاب‌شون نکرده که قابليت چاپ داشته باشد. بعد هم گفت الان بيشتر بچه‌ها دنبال کتاب‌هاي عشقي هستند ولي من از آن‌ها متنفرم و به کتاب‌هاي ماجراجويانه علاقه دارم.

 

وقتي به ايشان گفتيم که چقدر اين داستان سياه است، در جواب گفت شخصيت اصلي اين داستان (نيکا) در برهه‌اي از زمان دچار افسردگي مي‌شود که تا آخر داستان خوب مي‌شود، شما نگران نباشيد...

نظرات کاربران
کد امنیتی