دست روي قلب مخاطب

دست روي قلب مخاطب

نویسنده :

براي طرفداران عرفان نظرآهاري شنيدن خبر چاپ کتاب جديدي از او در روزهاي پاياني سال 89، خبر خوشي بود که از پايان کم‌کاري به نسبت بلند نويسنده و چشم انتظاري آن‌ها خبر مي‌داد. نظر‌آهاري که سال 89 سالي سراسر موفقيت براي او بود و از جشنواره IBBY (دفتر بين‌المللي کتاب براي نسل جوان) در اسپانيا تا کتاب فور در کره جنوبي توانست انواع لوح‌ها و ديپلم‌هاي افتخار را کسب کند. در سال جديد کتاب «دو روز مانده به پايان جهان» را به مخاطبان بي‌شمارش هديه کرد. «دو روز مانده به پايان جهان» کتابي است از جنس تمام کتاب‌هاي اين نويسنده با همان قلم شيوا و روان و درون‌مايه عرفاني که نظرآهاري آماده سازي اين کتاب را قبل از سفر نوروزي‌اش به تاجيکستان انجام داد و پس از بازگشت از اين سفر با مجوز انتشارات «نور و نار» که به نوعي مسئوليتش به عهده خود اوست چاپ و در نمايشگاه بيست و چهارم کتاب تهران به بازار عرضه کرد.

اين کتاب، شامل 16 روايت مختلف و يادداشت گونه است که به جز روايت همنام با نام کتاب، دو روايت «هفت سيني از سروش و سيمرغ و سرو و سياوش» و «زمين ايمان آورد و جهان سبز شد» از بهترين‌هاي اين اثر هستند که پيش‌تر با محتواي مرتبط با بهار در قالب يادداشت‌هايي در سايت نور‌و‌نار منتشر شده بود. ناگفته نماند حضور فعال نويسنده در سايت‌هاي اجتماعي موجي از انتشار کتاب را به وجود آورد، که به نظر مي‌رسد اين موضوع به فروش هر چه بيشتر کتاب کمک کند. بخش زير برشي از کوتاه اولين روايت کتاب جديد نظر آهاري است.

....خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزارسال زيسته است و آن‌که امروزش را درنمي‌يابد، هزار سال هم به کارش نمي‌آيد و آن‌گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حرکت کند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه‌داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد، بگذار اين يک مشت زندگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي‌تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...

او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما...

اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي‌شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود.

نظرات کاربران
کد امنیتی