30جيم‌نما

30جيم‌نما

نویسنده :

پرده اول
فيلم‌ها ساخته مي‌شوند که ديده شوند. اما نوع ساخت در نوع ديده شدن خيلي تأثيرگذار است. بعضي فيلم‌ها هست که از همان صحنه اول شما را مي‌گيرد و تا آخر با خودش همراه مي‌کند. در مقابل بعضي فيلم‌ها هم هست که هرچه سعي مي‌کنيد تحمل‌شان کنيد نمي‌توانيد و ديگر از يک جايي مي‌بريد و بي‌خيال فيلم مي‌شويد. اين‌ها بر مي‌گردد به ريتم فيلم و البته ساختار درست فيلم‌نامه. فيلم خوب فيلمي است که از هر سه پرده خود به درستي و به جا استفاده مي‌کند. اين هفته قصد داريم خصوصيات پرده اول يک فيلم خوب را شرح بدهيم.

فصل افتتاحيه/ پرده اول شامل يک سوم ابتدايي فيلم است. يکي از مهم‌ترين بخش‌ها در پرده اول 3‌4 دقيقه ابتدايي آن است که اصطلاحا فصل افتتاحيه ناميده مي‌شود و بايد به نحوي بيننده را درگير کند که راضي شود 90 دقيقه پاي فيلم بنشيند. مثلا در ابتداي فيلم باشگاه مبارزه ساخته ديويد فينچر، اسامي بازيگران و عوامل با موسيقي تند راک روي تصوير اعضاي داخلي مغز به گوش مي‌رسد و همين طور داخل سر جک حرکت مي‌کنيم تا اين‌که به پوست سرش مي‌رسيم که عرق سردي از روي آن چکه مي‌کند و روي تفنگي مي‌افتد که در دهان اوست و بعد تايلر مي‌گويد: «اينجا نقطه صفر. به همه اون کارايي فکر کن که با هم انجام داديم تا به اين‌جا برسيم» و بعد جک شروع مي‌کند به تعريف قصه زندگي و آشنا شدنش با تايلر يا در ابتداي فيلم روبان قرمز حاتمي کيا لاک‌پشتي را مي‌بينيم که زير آب شنا مي‌کند تا اين‌که به خشکي مي‌رسد و همين‌طور با او همراه مي‌شويم تا مي‌رسيم به ماشين محبوبه که چرخش درست روي سر لاک‌پشت توقف مي‌کند. صحنه ابتدايي فيلم لازم نيست حتما شامل انفجارهاي بزرگ و اکشن‌هاي شديد باشد، هرچيزي که بيننده را به نوعي درگير فيلم کند مي‌تواند يک فصل افتتاحيه خوب محسوب شود.

معرفي شخصيت‌ها/ هدف ديگري که بايد در پرده اول فيلم محقق شود، معرفي کردن شخصيت‌ها و روابط بين آن‌هاست. در فيلم آژانس شيشه‌اي، شاهکار بي‌بديل حاتمي کيا، پس از فصل افتتاحيه درون آژانس که با نور قرمز نيروي انتظامي، حس التهاب را از همان ابتدا در تماشاگر ايجاد مي‌کند، صداي حاج کاظم مي‌آيد که مي‌گويد: «فاطمه! اگه روي صحبتم با تو باشه راحت‌ترم» و بعد شروع مي‌کند به تعريف اين‌که چه طور عباس حيدري را ديده و از مشکل او خبردار شده است. مي‌فهميم که حاج کاظم فرمانده جنگي بوده و حالا در شهر شلوغ تهران مسافرکشي مي‌کند. دکتر بهمن هم بچه جنگ است ولي حالا ريش‌ها را باد داده. با سلمان آشنا مي‌شويم که معرف نسل جوان آن سال‌هاست و برخي از روابط و رفتارهاي پدر را درک نمي‌کند و با فروختن ماشين مخالف است. بعد مي‌رسيم به نقطه اوج آخر پرده اول. يعني:

طرح مسئله/ طرح مسئله و چالش معمولا از دل معرفي شخصيت‌ها سر برمي‌آورد. اينجا عباس حيدري را داريم که توي جنگ مجروح شده و حالا براي درمان نياز به تصميم‌گيري سريع مسئولين دارد ولي تازه اينجا حاج کاظم مي‌فهمد که نه تنها به کارش رسيدگي نمي‌شود که حتي يک جورهايي با او مثل کسي برخورد مي‌شود که مي‌خواهد گدايي کند و اينجاست که اين فرمانده جنگي ديگر حس عمليات بهش دست مي‌دهد و احساس مي‌کند آرمان ديگري به نام عباس هنوز توي اين کشور نفس مي‌کشد که بايد پايش ايستاد و...

جيگرم سوخت، شيشه شکست، سرباز آوردن، اسلحه‌اش چسبيد به دستم.

نظرات کاربران
کد امنیتی