هزارتوي نويسندگي
اندر احوالات نويسندگان

هزارتوي نويسندگي

نویسنده :

هميشه وقتي اسم نويسنده‌اي را مي‌شنويم، فکر مي‌کنيم آقا يا خانم نويسنده در اتاقش نشسته جلوي ميز تحريرش با ماشين تايپ قديمي‌اش به برگه‌هاي پيش‌نويس داستانش نگاه مي‌کند و زندگي به همين آرامي که گفتيم در جريان است. در صورتي که خيلي از مواقع اصلا از اين خبرها نبوده است، حالا مي‌خواهيم از دردسرهاي داستان‌نويسي بگوييم. داستان‌نويس‌هايي که از زندگي خودشان الهام گرفتند و زندگي‌شان همان قدر فراز و نشيب داشته که داستان‌هاي‌شان دارد.

سربازي و نويسندگي
اول از همه بگوييم روحيه اين داستان‌نويس‌هاي آرام و دوست‌داشتني اصلا اين‌جوري که شما فکر مي‌کنيد نيست. شايد دليل اولش اين است که تمام عکس‌هايي که ما از اين نويسنده‌ها مي‌بينيم مال دوران ميان‌سالي يا پيري‌شان است. به همين خاطر ديگر شور و حال و جيغ و داد جواني‌شان از يادشان رفته. جالب است بدانيد که اکثر نويسنده‌هاي اروپايي و آمريکايي که در حدود جنگ جهاني اول و دوم بودند سريع خودشان را عازم جبهه جنگ کردند، بي برو برگرد. بيشترشان مي‌خواستند خلبان شوند. بعضي‌ها مثل سنت اگزوپري شانس خلبان شدن را داشتند، بعضي‌ها هم که نه در نيرو‌هاي ديگر مشغول به کار شدند و به دليل دست و پا چلفتي بودن سريعا مصدوم مي‌شدند و از ميدان خارج‌شان مي‌کردند و مي‌نشستند و داستان‌هاي جنگ‌شان را مي‌نوشتند. از توي اين داستان‌ها شاهکار‌هاي ارنست همينگوي بيرون آمد و چند تا از داستان‌هاي نويسنده‌هاي فرانسوي سلين و کلود سيمون.

سياستمدار باشي يا نويسنده
هميشه وقتي بحث سياست‌مدار بودن يا نويسنده پيش مي‌آيد. همه ناخودآگاه ياد يوسا نويسنده آمريکاي لاتين مي‌افتند که يکي دوبار نامزد رياست‌جمهوري شد و دعواهاي معروفش با بقيه نويسنده‌هاي آمريکاي لاتين براي مواضع سياسي‌اش زبانزد است. اما بايد بگويم قبل از آن فرانسوي‌ها دور را از آن خود کرده بودند. ويکتور هوگوي معروف سال‌ها نماينده بود يا دوراني که اروپا را کامو و سارتر و سيمين دوبوار فتح کرده بودند. ديگر نويسنده فرانسوي هم عصرشان آندره مالرو رئيس فرهنگ‌و‌ارشاد فرانسه بود. اما ميانه ادبيات با سياست هيچ وقت خوب نبوده است و شايد به همين خاطر افلاطون در آرمان شهر خود شاعران را راه نداد. نويسنده‌ها به دليل گرفتن موضع‌هاي مشخص سياسي، موجب آزار سياست مدار ها مي‌شدند. به همين خاطر شايد سولژنسيتين نويسنده روس سال‌هاي زيادي از عمرش را در زندان گذراند يا نويسنده‌هايي هم‌چون ميلان کوندرا و مائيني ويسنيک مجبور شدند به کشورهاي ديگر مهاجرت کنند و به زبان‌هاي ديگر بنويسند يا هرتا مولر که از روماني به آلمان رفت و آن‌جا به شهرت رسيد. نويسندگي و تبعيد براي خودش داستان طولاني دارد.

جاسوس باش و نويسنده
خيلي از نويسنده‌ها روزنامه‌نگار بودند. در ابتدا شايد دليل اين‌که همه بر و بچه‌هاي جيم ما هم علاقه به روزنامه‌نگاري دارند همين باشد. وقتي به عمق ميدان نگاه مي‌کنيد مي‌بينيد که همه اين برو بچه ها هم در آرزوي نويسندگي هستند. اشکالي ندارد که! گابريل گارسيا مارکز هم از چنين جايي شروع کرد، در نشريه کار مي‌کرد در همين اندازه‌هاي جيم خودمان در آمريکاي جنوبي. يا چخوف در دوران دانشجويي‌اش براي روزنامه‌ها پاورقي مي‌نوشت و از همه محبوب‌تر ارنست همينگوي روزنامه نگار را ديگر همه مي‌شناسند. اما دوست هم دوره‌اش يعني ويليام فالکنر که براي نشريه دانشگاهش هم کاريکاتور مي‌کشيد و هم داستان مي‌نوشت. جالب است بدانيد که همه همکارانش در آن نشريه دانشجويي کاريکاتورهاي فالکنر را خيلي بيشتر از داستان‌هايش دوست داشتند.

اما يک سري از نويسنده‌ها هستند که برخلاف باور قلبي شما کتاب خوان‌ها، جاسوس بودند! گراهام گرين نويسنده سرشناس انگليسي يکي از همين‌ها بود. نويسنده‌اي که اکثر شاهکارهايش فضا‌هاي پليسي و جاسوسي داشت بخشي از تجربه‌هاي زندگي خودش را جوهر نوشته‌هايش قرار مي‌داد. شايد يکي از دلايل اصلي که نوبل نگرفت همين بود. همين بود که آکادمي نوبل هي با خودش کلنجار مي‌رفت که نوبل را به يک نويسنده بدهيم يا يک جاسوس نويسنده جالب است بدانيد که سامرست موام هم جزو همين گروه بود. سامرست موام با قد کوتاه و بيماري سل هميشه توي دسته سوالات بنيادي زندگي‌ام بوده که اين نويسنده نازنين با اين داستان‌هاي ساده که مي‌نوشته، چطور مي‌توانسته جاسوس باشد.


نويسندگي و تنهايي
اين دايناسور‌هاي ادبيات، همگي جواني‌شان را با کار در معدن و زمين کشاورزي و کشتي گذرانده اند و در سن ميان سالي شاهکار هاي‌شان را نوشته اند و در پيري هم براي استراحت به نا کجا آبادي رفتند. اگر زندگي‌نامه‌هاي اين نويسنده‌ها را بخوانيد اشخاصي مثل جورج اورل و يوجيل اونيل؛ جان اشتاين بک؛ ويليام فالکنر و نويسنده‌هاي معاصري مثل پل آستر و فيليپ راث و کورمک مکارتي را مي‌بينيد. حالا در بين اين نويسنده‌ها امسال والديمير ناباکوف هم پيدا مي‌شوند که استاد دانشگاه بودند و زندگي خوب و خوشي داشتند اما اکثر هم با تنهايي دست و پنجه نرم مي‌کردند و هم با گرسنگي نويسنده شدن اصلا کار آساني نيست.

نويسندگي و مرگ
اين ديگر از آن موضوع‌هاي عجيب و غريب نويسندگي و مرگ است. اتفاقا ادبيات دقيقا از همين‌جا شروع مي‌شود. از وقتي نويسنده بار و بنديلش را مي‌بندد و از اين جهان مي‌رود. تازه آن موقع هست که کتاب‌هايش اگر بماند يعني واقعا شاهکاري خلق کرده. خيلي از نويسنده‌ها بودند که در زمان زندگي‌شان مورد قبول نه مخاطب‌ها بودند و نه نويسنده‌ها، پس از مرگشان بعد از سال‌ها يکي از قله‌هاي ادبيات شدند نمونه بارزش ادگار آلن پوآمريکايي است که در زمان زندگي‌اش کسي او را تحويل نمي‌گرفت و پس از مرگش يکي از مرجع‌هاي شيوه داستان کوتاه‌نويسي شد. يا رمان معروف مرشد ومارگاريتا اثر بولگاکف دقيقا پس از مرگش به چاپ رسيد و شهرت جهاني پيدا کرد.

حالا حتما متوجه شديد که چرا نويسنده‌ها آدم‌هاي گوشه‌گيري هستند. چون فهميدن و زندگي کردن و درک کردن خودش زمان بر است و نوشتن تمام اين سختي‌ها، تمام اين مشکلات، تمام اين انسانيت‌ها، تلاشي است که شايد يک عمر زمان ببرد. خانواده؛ اميد؛ جامعه و مرگ همه اين‌ها جمع مي‌شوند و تبديل مي‌شوند به يک اثر، به يک شاهکار که گاهي نوشتنش يک عمر زمان مي‌برد و ملال آور است. شايد دليلش همين باشد که آرتور ميلر براي نوشتن نمايش‌نامه مرگ فروشنده سيزده سال زمان گذاشت.

نظرات کاربران
کد امنیتی