ذهن زيبا
ذهن زيبا

ذهن زيبا

نویسنده :

در زد کسي از سمت خيابان تو نبودي

 

برخاستم از خواب هراسان تو نبودي

 

در هشتي تاريک، صدايي به زمين خورد

 

مانند ترک خوردن انسان، تو نبودي

 

پاشويه پر از برگ شد و ماه فرو رفت

 

در شاخه تاريک درختان تو نبودي...

 

عبدالجبار کاکايي


 

حجم اتاق پر شده است از هواي شب

 

باران به شيشه مي‌زند از چشم‌هاي شب

 

من مانده‌ام چطور بگويم؟ که ديده‌ام

 

از خواب من تو رد شده‌اي نيمه‌هاي شب

 

وقتي نمي‌شود بسرايم براي تو

 

وقتي که روز پر شده از رد پاي شب

 

جز اين‌که دل به بودن مهتاب خوش کنم

 

يا گاه گاه عطر تو در لا به لاي شب

 

بايد چه کرد؟ مردم باور نمي‌کنند

 

از خواب‌هام رد شده‌اي نيمه‌هاي شب

 

مهدي فرجي


 

تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست

 

نگاه من به دل پاک و جان طاهر توست

 

فاضل نظري


 

اي عشق، من از حضور تو لبريزم

 

قطره قطره به پاي تو مي‌ريزم

 

وقتي که تو نيستي زمين مي‌افتم

 

وقتي برسي دوباره بر مي‌خيزم

 

حسين سنگري


 

هر آن کس مال و جاهش بيشتر بي

 

دلش از درد دنيا ريشتر بي

 

اگر بر سر نهي چون خسروان تاج

 

به شيرين جانت آخر نيشتر بي

 

بابا طاهر


 

شد دل‌ آزرده و آزرده دل از کوي تو رفت

 

با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت

 

حاش ا... که وفاي تو فراموش کند

 

سخن مصلحت‌آميز کسان گوش کند

 

وحشي بافقي


 

هله نوميد نباشي که تو را يار براند

 

گرت امروز براند نه که فردات بخواند

 

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا

 

ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

 

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها

 

ره پنهان بنمايد که کس آن راه نداند...

 

مولوي


 

چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان

 

نه به دستي ظرفي را چرک مي‌کنند

 

نه به حرفي دلي را آلوده

 

تنها به شمعي قانعند

 

و اندکي سکوت...

 

حسين پناهي


 

به من بسيار مي‌ماند، نمي دانم که صنع حق

 

مرا از خاک غم يا خاک غم را آفريد از من

 

قصاب کاشاني


 

عشق يکرنگي تقاضا مي‌کند اين روشن است

 

ورنه شمع آتش چرا زد همچو خود پروانه را

 

صائب


نظرات کاربران
کد امنیتی
تبلیغات
تبلیغات