ترشحات يک ذهن زيبا
ذهن زيبا

ترشحات يک ذهن زيبا

نویسنده :

چند روز پيش سالروز پرواز مرغي مهاجر به نام «سهراب سپهري» بود؛ ذهن زيباي اين هفته را پر کرده‌ايم از کلام ذهن زيباي او.

 

يک نفر بايد از پشت درهاي روشن بيايد

 

صورتش مثل يک تکه تعطيل عهد دبستان

 

سپيد است‌.

 

در تب حرف،

 

آب بصيرت بنوشيم‌.

 

اي عبور ظريف!

 

بال را معني کن

 

زندگي رسم خوشايندي است‌.

 

قوس و قزح

 

در دهان حوصله ما

 

آب شد.

 

انسان وقتي دلش گرفت

 

از پي تدبير مي‌رود.

 

من هم رفتم‌.

 

بيا ذوب کن در کف دست من

 

جرم نوراني عشق را.

 

کسي نيست‌،

 

بيا زندگي را بدزديم‌، آن وقت

 

ميان دو ديدار قسمت کنيم‌.

 

گوش کن

 

جاده صدا مي‌زند از دور قدم‌هاي تو را

 

چشم تو زينت تاريکي نيست‌

 

پلک‌ها را بتکان، کفش به پا کن و بيا.

 

چرا گرفته دلت‌، مثل آن که تنهايي‌.

 

- چقدر هم تنها!

 

- خيال مي‌کنم

 

دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستي‌.

 

- دچار يعني

 

- عاشق‌.

 

- و فکر کن که چه تنهاست

 

اگر که ماهي کوچک،

 

دچار آبي درياي بيکران باشد.

 

نه، وصل ممکن نيست،

 

هميشه فاصله‌اي است.

 

من نمازم را وقتي مي‌خوانم

 

که اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته سرو.

 

مردمان را ديدم‌.

 

شهرها را ديدم‌.

 

دشت‌ها را، کوه‌ها را ديدم‌.

 

آب را ديدم، خاک را ديدم‌.

 

نور و ظلمت را ديدم‌.

 

و گياهان را در نور،

 

و گياهان را در ظلمت ديدم‌.

 

جانور را در نور، جانور را در ظلمت ديدم‌.

 

و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت ديدم‌.

 

من به سيبي خوشنودم.

نظرات کاربران
کد امنیتی
تبلیغات
تبلیغات