يک مرد، يک دريا
خليج هميشه فارس در طول عمر خود مردان زيادي را ديده که تمام قد در برابر زياده‌خواهي‌هاي دشمنانش ايستاده‌

يک مرد، يک دريا

نویسنده : حامد نادري راد

باقرخان تنگستاني


از بزرگان جنوب ايران در زمان محمد شاه و ناصرالدين شاه بود. حکمراني نواحي تنگستان را به همراه ارتش کوچکي مرکب از صدها تفنگچي تنگستاني در دست داشت. چون حضورش در آن ناحيه کارآمد بود، در سال 1250، محمدشاه قاجار، طي فرماني مفتخر به «جبه ترمه» و خلعت شاهي‌اش کرد. دير زماني بود که حکام جنوب با حضور انگليسي‌ها خو گرفته بودند و اين مهمان ناخوانده را تحمل مي‌کردند اما گاهي که رويش زياد مي‌شد طاقت‌شان ته مي‌کشيد. مثلا همين زورگويي‌اش: «دست از هرات برداريد تا ما دست از جنوب ايران برداريم.» روباه پير را چه به وفاي به عهد. نمکدان را که شکست و با حمله نظامي، بوشهر و خوزستان را تصرف کرد، «باقرخان» گوشش را گرفت و تا جزيره خارک عقب راندش. البته نه به اين راحتي‌ها. در اين جنگ «احمدخان تنگستاني» (فرزند باقرخان) کشته شد و «حسن‌خان» (فرزند ديگر وي) به شدت زخمي شد. «فيليکس جونز»، کنسول انگليس در بوشهر،‌اندکي پس از پايان جنگ، با ارسال يادداشتي از باقرخان خواست در قبال دريافت ماهانه‌اي هنگفت، براي انگلستان جاسوسي کند اما وي اين پيشنهاد بي‌شرمانه را رد کرد و سرانجام هم با بهانه‌اي واهي به زندان افتاد.

 

رئيسعلي دلواري

جنگ جهاني اول

12/6/ 1294

«رئيسعلي دلواري» جوان مشرطه‌خواه؛ از ديکتاتوري محمدعلي شاه عاصي شده بود. او با جمع کردن دار و دسته‌اي، بوشهر را از نيروي محمدعلي شاه گرفت و با تصرف بوشهر، 7 سال درگيري با انگليسي‌ها عايدش شد، گاه با پيروزي دلواري و گاهي هم انگليس. آتش جنگ جهاني اول روشن شده بود و وقوع انقلاب بلشويک و خروج نيروهاي روسي، انگليس‌ها را به سمت شمال کشور کشاند. با فتواي جهاد مجتهد دشتستاني، مردم در مقابل انگليس‌ها مقاومت بيشتري نشان دادند. اما رئيسعلي در يکي از شبيخون‌ها شهيد شد. در اين حين انگليس‌ها هم که حالا دلاور دلواري را از سر راهشان برداشته بودند، بوشهر را اشغال کردند.

 

غلامعلي بايندر

جنگ جهاني دوم

3/6/1320

جنگ جهاني دوم که شروع شد انگليسي‌ها گمان بردند ايران صاحب ندارد و نيروهايشان را در بنادر ايران تخليه کردند. ايراني‌ها البته عادت نداشتند براي اجنبي فرش قرمز پهن کنند و نيروي دريايي تا پاي جان در برابر آنان ايستادگي کرد. «غلامعلي بايندر»، برادرش «يدا... بايندر»، سروان «مکري‌نژاد» و خيلي‌هاي ديگر ايستادند و شهيد شدند. گرچه دستور ترک مقاومت رسيد و انگليسي‌ها پا برخاک ايران گذاشتند، اما حساب کار دست‌شان آمد که به اين راحتي‌ها لقمه نفتي از گلوي‌شان پايين نمي‌رود. «غلامعلي بايندر» پس از تحصيلات در فرنگ و گذران دوره دريانوردي در جنوب، تجربه ديگري آغاز کرد. در همان زمان بود که در سفرش به تنب‌کوچک به نيروي انگليسي مستقر در تنب گوشزد کرد که نيمي از آن‌جا مال ايران است و اين بهانه‌اي شد تا انگليسي‌ها به دربار چغولي کنند که فلانک گفته تنب مال ايران است! بعد هم کارش را ساختند.

 

نادر مهدوي

هشت سال جنگ تحميلي

16/7/1366

«نادر مهدوي». متولد 1342، روستاي فوکار خورموج از توابع بوشهر. 23 سالش بود. در جنگ شده بود فرمانده عمليات سپاه جزيره خارک. به او گفته بودند بايد مأمور تأسيس و سازمان دهي ناو دريايي سپاه باشي. همه کشتي‌ها در خليج‌فارس، براي خودشان مي‌آمدند و مي‌رفتند. فقط کشتي‌هاي ايراني امنيت نداشتند. دستشان از شناورهاي جنگي خالي بود. فقط او بود و قايق‌هاي کوچک تندرواي که توپ هم داشت. يک کشتي بسيار بزرگ کويتي با اسم و پرچم آمريکا با بوق و کرنا آمده بود و از تنگه هرمز رد شده بود. مهدوي زود دست به کار شد. با همان قايق‌هاي کوچک رفتند براي کشتي مين کاشتند. هيچ کدام از رادارهاي کشتي به آن بزرگي نتوانسته بودند نه قايق را ببينند، نه مين‌ها را. فقط اخبار نوشتند که ناو بزرگ آمريکا منفجر شد. بالگردهاي اسکورت ناو بزرگ آمريکايي، بر فراز خليج‌فارس پرواز مي‌کرد. مهدوي بود و يکي از همان قايق‌ها. داشت دعاي کميل مي‌خواند که بالگردها سر رسيدند. بالگرد اول را که منفجر کرد، بقيه هجوم آوردند سمتش. کسي ديگر نادر را نديد.

 

نقشه‌اي تاريخي از خليج فارس در موزه خانه شيخ سعيد در دبي. در بخش «Persian Gulf» واژه «Persian» با لاک غلط‌گير از روي نقشه حذف شده ‌است. اين يعني انکار خورشيد در روز آفتابي آن هم به جور افتضاحي!

نظرات کاربران
کد امنیتی