وقتي فاطمه‌ها پاره تن مي‌شوند!

وقتي فاطمه‌ها پاره تن مي‌شوند!

نویسنده : وجيهه محمد پور

بابا از همان بچگي هوايش را داشت. مواظبش بود. اجازه نمي‌داد کسي سرش فرياد بزند. کسي نازک‌تر از گل به به او بگويد. کسي ناراحتش کند. مي‌گفت حق نداريد دست رويش بلند کنيد. کسي حق نداشت توي گوش فاطمه بزند. بابا مي‌گفت توي گوش فاطمه زدن، گناه دارد! نمي‌دانم چرا وقتي فاطمه ناراحت مي‌شد، وقتي فاطمه اشکش در مي‌آمد، وقتي فاطمه زمين مي‌خورد، وقتي بچه‌ها فاطمه را اذيت مي‌کردند، وقتي مادر فاطمه را دعوا مي‌کرد، بابا پريشان و ناراحت صدايش مي‌زد، بغلش مي‌کرد و نوازشش مي‌کرد. بابا مي‌گفت گناه دارد اسم دختر پيامبر رويش است. نامش نام بزرگي است حق نداريد به او بي احترامي کنيد! معني‌اش را آن روزها که بچه‌تر بوديم نمي‌فهميديم! فاطمه ما کجا؟! فاطمه پيامبر کجا؟! اصلا چه ربطي دارد که بابا اين قدر هوايش را داشت.

 

اين روزها فاطميه که مي‌آيد، داستان فاطمه پيامبر که دوباره تکرار مي‌شود، احساس بابا را مي‌فهمم!

 

بابا انگار به جاي تمام تاريخ شرمنده و شرمسار است. بابا انگار مي‌خواهد جبران کند گذشته‌اي که عده‌اي خرابش کرده بودند. احترامي که عده‌اي زير پا گذاشته بودند. حرمتي که شکسته بودند. سيلي که زده بودند. کمري که خم کرده بودند. خاطر پدري را آزرده بودند!

 

فاطمه ما با فاطمه پيامبر فرق داشت خيلي هم! اما اين که بابا با ديدن فاطمه با ناراحتي‌هايش با غصه‌ها و دردهايش حالش طوري ديگري مي‌شد! به هزار سال پيش بر مي‌گشت به همان زماني که فاطمه تنها ماند. به زماني که خيلي‌ها شرمنده پيامبر ماندند همان زمان که گذاشتند فاطمه پيامبر سيلي بخورد. همان که پاره تن پيامبر بود.

 

شايد بابا بهتر از هر کسي معني پاره تن را مي‌فهمد. معني اين که هر کس پاره تن مرا بيازارد مرا آزرده و هرکس او را خشنود کند مرا خشنود کرده است.

نظرات کاربران
کد امنیتی