با شمايم که زور و زر داريد هيچ از درد ما خبر داريد؟

با شمايم که زور و زر داريد هيچ از درد ما خبر داريد؟

نویسنده : سيد مصطفي صابري

7 سال مي‌گذرد از آخرين روزهاي حضور شاعر شوريده ما، شنيده‌ايد اهالي هنر مي‌گويند فقط صداست که مي‌ماند و گويي ماندگارتر از روزهاي محمدرضا آقاسي که در سوم خرداد سال 84 از بين ما رفت طنين صداي اوست که ماندگار شده، اما اين صدا نه از آن روي ماند که از جنس ماندني‌ها بود بلکه ماند چون منشاء ماندگاري داشت به نام دل. بيش از اين راز ماندگاري آقاسي چه بود؟ کسي که در روزهاي آخر با همان حزن هميشگي صدايش از همقطارانش مي‌خواست تا مسئولي زير تابوتش را نگيرد، در قطعه هنرمندان دفن نشود و... شعرهايش چيز ديگري بود و اگر همان چيز ديگر را هم خودش مي‌خواند چيز ديگرتري مي‌شد. از ۲۴ فروردين ماه سال ۱۳۳۸ که متولد شد تا روزهاي آخر زندگي به ظاهر پرفراز و نشيبي داشت اما دريايي بود عميق و آرام که در قدر فهم ما، پر رمز و راز و شوريده بود؛ حال و هواي او ثباتي بود در خيابان عشق که راز آن بر ما پوشيده است. از جواني معترض بود و برمدار وظيفه تصميم مي‌گرفت، براي همين به خاطر اختلاف نظر با مسئولان هنرستان تجسمي ديپلم نگرفت. سال‌ها بعد همان روحيه او را در قامت رزمنده به مناطق عملياتي چون شوش دانيال، جزيره مجنون و سه راه جفير و شلمچه کشاند. هندسه کلمات را پيش يوسفعلي ميرشکاک آموخت. هر چند اسلوب شعر را به خوبي و با حوصله آموخته بود اما يکبار که جرعه‌اي از شعرش مي‌نوشيدي به راحتي متوجه مي‌شدي به مدد جوشش مي‌سرايد تا به زور کوشش. معلوم بود منتظر الهام است، چنان که گاهي حدس زده مي‌شد در محافل مختلف بداهه مي‌گويد. هر چند تحصيلات کلاسيک نداشت اما لبريز از معرفت بود، نزديکانش خاطرات زيادي از برخورد فکري او با روشنفکران نقل مي‌کنند. الگوي شعر خيلي‌ها بود، شعرش عميق بود اما آسان به نظر مي‌رسيد براي همين زمينه سرودن بسياري شد. شعر آئيني و مذهبي را تکاني داد بي آن‌که ژست بگيرد و بخواهد به مانند بسياري ديگر ادبيات را از ابزار بودن جلوتر ببرد. به ياد دارم روزگاري نه چندان دور، وقتي هنوز نوارهاي کاست متدوال بود حتي در اماکني مثل پارک و شهربازي به جاي هرچيزي، شعرهاي او پخش مي‌شد، اگر خريدار بودي بايد اندکي صبر مي‌کردي تا يک نوارخام را برايت از صداي او پر کنند که مي‌گفت: «بادهاي هرزه در دشت و دمن پيچيده‌اند... خار و خس خود را به دامان چمن پيچيده‌اند... خواستم دروازه باغ فدک را وا کند... ديدم اما باغبان را با رَسَن پيچيده‌اند...» ويژگي منحصر به فردش اين بود که طرفداران شعرش اهالي ادبيات نبودند و از قضا در بين اهالي پرطمطراق ادب مظلوم هم بود. شعر را با آن مضامين عميق بين مردم معمولي آورد و کم هم نگذاشت. آدمي نبود که از خواندن شعر اِبايي داشته باشد، برخلاف عده‌اي که معتقدند مخاطب بايد پيگير آثار آن‌ها باشد. اهل نمايش هم نبود، حال واقعي‌اش را براي مردم بروز مي‌داد، حتي روزگاري قبل از شهرت که با بي مهري عده‌اي از حوزه هنري رفته بود به دست‌فروشي روي آورد اما شاعر جشنواره‌ها و... نشد. چون به نيت خاصي مي‌سرود نظر منتقدان برايش مهم نبود و اين شد که ديگران او را تحويل گرفتند، چون روز سوم خرداد به همرزمان شهيدش پيوست، يعني روز آزادسازي خرمشهر، با اين همه بازهم ماندگاري او عجيب است؟ و چه زيبا گفت عليرضا قزوه در رثايش که: «تو محمد رضاي آقاسي... بچه چهارراه مختاري... کشتي صبح سوم خرداد... شاعري عزت است يا خواري؟... تو محمد رضاي آقاسي!... بيمه هستي؟... نه! (تلخ مي‌خندد)... کار و بار تو چيست؟...- شعر آقا!...- شعر؟... يعني هنوز بيکاري؟... جمعه شب، دير وقت، مهرآباد، خسته مي‌آمديم از سفري... خسته از شعر، بر لبت سيگار، خستگي، سرفه، درد، بيماري...- با شمايم که زور و زر داريد، هيچ از درد ما خبر داريد؟...درد ما را نمي‌توان گفتن با سياست مدار بازاري،... با غمي، ماتمي، تبي،... دردي مثل حافظ غريب ساخته‌ايم... بعد از اين با کلاه فقر به سر... کار ما رندي است و عياري... دارد از دست مي‌رود شاعر... روزها را سياست آلوده است... اين همه طلحه... اين همه تلخک، اين همه حرف تکراري، تو، محمد رضاي آقاسي... شيعه يعني دو دست تو خالي... شعر وقتي شکستن من و ماست... شاعري عزت است يا خواري؟»

نظرات کاربران
کد امنیتی