اين‌جا تفريح گران است...
گزارش ميداني جيم از تفريح جوان‌هاي دو محله التيمور و گلشهر مشهد

اين‌جا تفريح گران است...

نویسنده : ايمان فروزان نيا

محله پر است از زمين‌هاي کشاورزي، کنار خانه‌ها، کنار خيابان‌ها. پدرها و مادرها با بچه‌هايشان، همه روي زمين کار مي‌کنند، بعضي وقت‌ها هم که داد رسانه‌ها بلند مي‌شود که آب کشف رود آلوده است و کل سبزي‌ها بايد نابود شود، باز هم «کار» جزو جدا نشدني و اصل اوقات فراغت بسياري از بچه‌هاي التيمور است، بعد از ظهر جوان‌ها مي‌آيند سر کوچه و زير سايه مي‌نشينند و براي هم از خاطرات خيالي و غير خيالي‌شان مي‌گويند و هر جا هم که در کال يا کنار رودخانه آب جمع شده باشد چند تا بچه قد و نيم قد را مي‌بيني که بدون توجه به تميزي يا آلودگي آب، به قول خودشان غطه مي‌خورند. اين جا خبري از کلاس آموزش نقاشي و موسيقي يا کلاس تنيس نيست، اين‌جا بچه‌ها فوتبال را در زمين خاکي داخل کال ياد مي‌گيرند و اگر هم خيلي گرما بهشان فشار بياورد، سه ترکه مي‌نشينند روي موتور و در خيابان گازش را مي‌چسبند تا بادي به سرشان بخورد.

 

اين‌جا تفريح مساوي است با کار


روي دوچرخه زير آفتاب در حال رکاب زدن است از ترس موتورها که سه ترکه با سرعت سرسام‌آوري در خيابان تک چرخ مي‌زنند با فاصله چند سانتي‌متر از کنار پياده رو به مسيرش ادامه مي‌دهد، برايش دست تکان مي‌دهم و نگه مي‌دارد، علي جواني قد کوتاه ولي سفت و محکم است و از سرکار بر مي‌گردد تا برود خانه. وقتي در مورد اين مي‌پرسم که تفريح جوان‌هاي منطقه التيمور چيست؟ اول کمي فکر مي‌کند بعد با صورتي در هم مي‌گويد: «اين‌جا تفريحي نيست، تفريح ما همينه که بريم کار کنيم، تفريح اين موتور سوارها هم همينه که با هم کل کل تک چرخ کنند، تازه اکثرشان هم نه گواهي‌نامه موتور دارند و نه کلاه ايمني. يک زمين خاکي هم هست توي همين کال که 500 متر جلوتره، بعضي وقت‌ها بچه‌ها توش فوتبال بازي مي‌کنن.»

 

تفريحات را در جوش‌کاري به هم جوش مي‌دهيم


مي‌رويم سمت زمين خاکي که آدرسش را گرفتيم، ساعت 6 بعد از ظهر است ولي زمين خالي است، مساحتش بزرگ است و دو جفت دروازه هم داخلش قرار داده‌اند، ولي نه حصاري دارد نه خط‌کشي و نمي‌دانم اگر کسي روي آن زمين بخورد چه چيزي ممکن است بدنش را سوراخ کند، آن طرف‌تر از زمين و زير سايه يک ديوار چند جوان 25، 26 ساله نشسته‌اند و سيگار مي‌کشند و چندتا بچه ده، يازده ساله هم دور و برشان وول مي‌خورند و با چوب‌هايي که در دست دارند با هم شمشير بازي مي‌کنند، يک جوان لِخ‌لِخ کنان از کنار زمين به ما نزديک مي‌شود. رضا 17 سال دارد و از سر کار مي‌آيد، شغلش جوش‌کاري است و از اول تابستان مشغول کار است، خانه‌شان در گلشهر است و مي‌گويد زياد توي خط تفريح و اوقات فراغت نيست، بيکاري‌اش را با کار پر کرده است، اگر هم وقتي بماند مي‌رود به تنها استخري که در منطقه گلشهر واقع است.

 

تفريح بچه‌هاي محل ما رو نميشه گفت!


20 سال دارد و با زير پيراهني و بيژامه‌اي گشاد مشغول سبماده کشيدن گلگير يک پيکان قديمي است، «ولي‌ا...» از چند سال پيش که درس را ول کرده است مشغول کار در صاف‌کاري شده و الان براي خودش يک پا اوستاست، مي‌پرسم تفريح جوان‌هاي محل شما چيست؟ مي‌گويد: «تفريح برخي از بچه‌هاي اين‌جا بنگه، سيگاري بار کردن و دزدي» بعد مي‌زند زير خنده، فکر کنم قيافه من به خنده انداخته‌اش. مي‌گويد: «شوخي کردم، اين کارها کار برخي از لات و لوت‌هاي اين محله است، بقيه بچه‌هاي اين‌جا همه يا صاف‌کارند يا نقاش و اين چيزها هستن ديگه، همه کار مي‌کنند.» به نظر ولي‌ا... امکانات ورزشي در محل‌شان بسيار کم و گران است و حتي زمين خاکي که در محل‌شان است در و پيکر ندارد، رفيقش که کنار او ايستاده مي‌آيد و مي‌گويد: «توي اين منطقه کلا دو سه تا باشگاه بدن‌سازي است و امکانات ورزش و اين چيزا خيلي کم است؛ همه امکانات ورزشي و تفريحي رفته و سر از بالا شهر در آورده است.»

 

سر چهارراه دنبال جوان‌ها بگرديد!


چند متر جلوتر مي‌روم داخل يک مغازه جلوبندي، يک جوان خوش هيکل جلو مي‌آيد. سعيد 22 سال دارد، او خيلي وقت است که درس را بوسيده و کنار گذاشته و در جلوبندي دايي‌اش مشغول کار است. مي‌گويد: «تفريح بچه‌هاي محله‌ ما قليون کشيدن و ناس انداختنه، توي اين محل دويست تا کافه هست، دريغ از دو تا سالن ورزشي.» خودش وقت بيکاري‌اش را در پارک «ارم» که به محل کارش نزديک است، مي‌گذراند و اضافه مي‌کند: «ولي شما بي‌خود نرو توي پارک، اگر خواستي جوونا رو پيدا کني، برو سر همين چهارراه‌ها، مي‌توني کلي‌شون رو پيدا کني، سيگار مي‌کشن، ناس مي‌ندازن، دعوا مي‌کنن. خونه آخرش هم معتاد مي‌شن.»

 

اين جا تفريح گران است...


سر يکي از همان کوچه‌ها، محمد 16 ساله را مي‌بينيم که دوان دوان و با لباس‌هاي خاکي به سمت ما مي‌دود، مي‌پرسيم جريان از چه قرار است، با نفس بريده مي‌گويد از دعوا مي‌آيد! مي پرسيم دعوا سر چي؟ و مي‌خندد و مي‌گويد: دعوا با بچه‌هاي کوچه .... (درست متوجه اسمي که مي‌گويد نمي‌شوم، فکر کنم يک اسم ساختگي شبيه اسم گروهي را مي‌گويد.) مي‌پرسم يعني سر هيچي و بدون علت دعوا کرديد؟ با خنده جواب مي‌دهد: «آره» مي‌پرسم که چرا براي پر شدن بيکاري‌ات به يک باشگاه ورزشي يا چنين مکان‌هايي نمي‌روي؟ جواب مي‌دهد: «داداش خبر داري شهريه باشگاه اين‌جا چنده؟ من اگه بخوام يک ماه برم باشگاه ديگه تا سه ماه پولي برام نمي‌مونه که باهاش برم کافه و قليون بچاقم.»

 

اين‌جا هم بايد کار فرهنگي کرد


مي‌رسيم به اولين پارکي که در مسيرمان قرار دارد، کنار پارک يک عده جوان در حال برپا کردن چند غرفه هستند. عليرضا و رفيقش که اتفاقا اسم او هم عليرضاست براي پر کردن وقت فراغت‌شان آمده‌اند تا به برپايي نمايشگاه مهدويت کمک کنند، و به قول خودشان بعد از روشن شدن بلندگوي غرفه، بقيه بچه‌ها هم خبردار مي‌شوند و مي‌آيند همين جا. اهل منطقه ثامن هستند و وقتي از امکانات تفريحي آن منطقه مي‌پرسم، مي‌گويند راضي هستند و چندتا زمين بازي هست که آن‌جا مي‌شود ورزش کرد.

 

«لگد بازي» بهترين بازي براي اوقات فراغت


کنار غرفه يک جوان در حال روشن کردن موتورش است، وقتي به او اشاره مي‌کنم، موتورش را خاموش مي‌کند و تا چشمش به دوربين مي‌افتد روي موتورش مي‌نشيند و يک ژست خوشگل براي عکاس ما مي‌گيرد، چندتا بچه کوچک‌‌تر 12، 13 ساله هم مي‌آيند دور و بر ما و شروع مي‌کنند به بلبل زباني. 20 سال سن دارد، مي‌گويد: «صبح که مي‌رم سر ساختمون کار مي‌کنم و از بعد از ظهر هم ميام توي همين پارک يک هوايي تازه مي‌کنم، اين پارک يک زمين بازي هم داره که بعضي وقت‌ها توش ورزش مي‌کنيم.» يکي از آن وروجک‌هاي ريزه ميزه به نام رضا صدايش را بلند مي‌کند و مي‌گويد: «توي اين پارک جاي بازي کمه، اين‌ها چون جا ندارن جمعه‌ها مي‌يان و زمين بازي رو اشغال مي‌کنن و توش برنامه و جُنگ راه مي اندازن، خب ولي ما دوست داريم فوتبال بازي کنيم.» جوان موتور سوار هم تکاني به خودش مي‌دهد و مي‌گويد: «اين‌جا چندتا کافه هم هست براي قليون کشيدن ولي يا بايد آمار بياي يا اگر شب خواستي تنها بياي بايد پيه خفت شدن رو به تنت بمالي، فضاي کافه‌ها زياد خوب نيست.» رضا دوباره از دسته موتور آويزان مي‌شود و مي‌گويد ما امنيت نداريم بچه‌هاي پايين پارک به ما حمله مي‌کنند، تازه بي‌دليل ولي ما هميشه با دليل به اون‌ها حمله مي‌کنيم! بعد هم داد مي‌کشند و با رفيق‌هايشان شروع مي‌کنند به «لگد بازي».

نظرات کاربران
کد امنیتی